خلئی ک در نبود اون هست رو باید با چی پر کرد .
هیتکلیف و کاترین هم نهایتا باوجود عشق اتشینشونم به هم نرسیدن ،
اواخر نوجوونیم هم،
پذیرش اینکه ادم ممکنه با عشقش ازدواج نکنه
برام ممکن نبود .
میگن عشق ها انواع مختلفی دارن ،
هر روانشناسی برای هر کدوم یه نوع اسم گذاشته ،
و حالا عجیب تر ،
انگار درمورد هر فرد هم به نوعی متفاوت تجربه میشه .
اما چطور میشه کاملا راحت شد،وقتی ک واقعا نیاز ب رها شدن ازش داری
امروز توی پارک ک یه پسره با دوچرخه اش زد بهم و پام کلی ورم کرد،
وقتی داشتم پدال میزدم و محو نسیم ملایم میشدم و طبیعت،حس میکردم یه دختر ازادم ،همون چیزی ک کاترین میگفت،میگفت میخوام یه دختر ازاد و رها مثل قبل میبودم و من عاشق این دیالوگش بودم،اما فقط لحظه ای بود .
بخاطر همین بود ک همیشه ب استقلال روانی اهمیت میدادم.
به اینکه زنجیر نباشم به یه حس لعنتی .
چه عشق خوب چ عشق بد ، یکی رو میشونه روی صندلی ذهنت غیر از خودت .
باعث میشه بخوای فرصت ارتباط هایی ک ممکنه داشته باشی رو از دست بدی،چون قلبت یه جایی توی گذشته گره خورده ،
چون بی دلیل روی حسی حساب باز کرده و حالا،خودشه و خودش.
اهنگ i found peace (ruth barrett) از وادرینگ هایتز با بازی تام هاری، خیلی بیانگر این حس ازادی و واقعا محو طبیعت شدن در حد مدیتیشنه.ب شکلی ک یه عشق عجیب درمورد فضای داستان،اتمسفرش یا نویسنده پیداکنی و باهاش یکی بشی .
قبل از اینکه احساساتم در گیر ادما بشه،
عمیقا در گیر وادرینگ هایتز و وایب عجیبش بود .خیلی عمیق.
ب حدی ک وقتی فیلم تام هاردی رو تو وادرینگ هایتز دیدم، عاشق این سری از وادرینگ هایتز شدم و انگار طبیعت و لوکیشن ها و موسیقیش از توی کتاب بیرون اومده بودن ...من عاشق خودم بودم،عاشق علایقم،عاشق داستانام و عاشق اهدافم،اما ،اما یه چیزی این وسط ایراد داشت ک منو اینقدر عمیق ،به ادمایی ک توی دسترس نبودن وابسته و دلباخته میکرد .اینجا گاهی بی پرده تر از هرجای دیگه ای حرف میزنم .چون کسی نیست ک منو بشناسه و همه جدیدا...گاهی باید یه عمر وقت صرف طرح واره های روحیمون کرد ،تا گیر تله هایی تکراری نیوفتاد ...دلم میخواد حداقل اگر خدا باوجود اون حرفای خصوصی ای ک باهم داشتیم منو ب چیزی ک میخوام خواست نرسونه،میخوام حداقل منو از اون تبدیل به یه ازاده کنه ،کمکم کنه دیگه به چشمم نیاد و قلبم رها شه و ارامش پیدا کنم...