یجوری بی حوصلگی شده آفت جون ک نمیتونم توصیف کنم .بخاطر اینکه کار پیداکنم باوجود داروهایی ک مصرف میکنم اضطرابم برگشته و زور دارو ها بهش نمیرسه فعلا.
طی چند وقت از اون دیسیپلین و برنامه هام رسیدم ب بی کاری و تحمل اضطراب .تو خوابم ک شبیه بید ویبره میرم.امیدوارم دوباره همه چیزم نشه همون اش و همون کاسه.دلم دوستای واقعی میخواد .چند وقتی میشه دوستی ندارم دیگه،همشون با امتحانای الهی ارتباطشون رو بامن از دست دادن!
اومده بودم یه همصحبت پیدا کنم توی چت رندوم،که اونم لاس بزن بود و دوبار بلاکش کردم و حذف .حالاام نمیدونم ،فقط برای اینکه افکار شبح ِ بی حضور از زندگیم دور بشه و دیوونه نشم،ترجیح دادم شخصی همسو رو وارد زندگیم کنم ...و حالا ،هرچی ک قسمت باشه .ادما بایه ارتباط خوب گاهی دوباره شکفته میشن ...هرچند ،امیدم ب خداست ،مثل همیشه ،مثل دورانی ک تنهاییم رو دوست داشتم و پسرا و دخترا تعجب میکردن که چطوری از تنهاییم فرار نمیکنم؟....ولی الان یه چیزی درونم میگه باید اونو بیاری توی زندگیت ،و یه کی نیست بهش بگه،این منم نیستم ک اونو میاره،اون خودش باید بیاد و واقعی باشه !....
دلم میخواد یه طومار بنویسم ،ولی گاهی کلمات حق مطلب رو ادا نمیکنه .