ویرگول
ورودثبت نام
سبز بی انتها
سبز بی انتها
سبز بی انتها
سبز بی انتها
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

دشنه خون آلود

ژنرال سپاستیانوس سردار دلیری که آتن چون او به خود ندیده بود در تالار مجاور قصر مشغول قدم زدن بود که ناگهان

چشمش بر شاهزاده مدئا افتاد دخترکی با موهای خرمایی که قامتش چون ستون‌های معبد، دلربا و افسونگر بود.

نور مشعل‌ها بر چهره‌اش می‌لغزید و هر لحظه سیمای او را چون تندیسی زنده‌تر می‌نمود.

دل سپاستیانوس بی‌آنکه خود بداند آرام آرام به سوی شاهزاده جوان کشیده میشد . گویا تبی تمام وجود سردار سپاستیانوس را به خود گرفته بود او دیگر نمی‌توانست زبان در خموشی نگهدارد

و آنگاه زبان از نیام کشیده و سخن آغاز کرد:

سپاستیانوس:

ای مدئا تو را می‌نگرم که گویی خدایان آتن خود تو را برگزیده‌اند تا زیبایی را معنا کنی

چهره ات چون هنر پیکرتراشان بی‌نقص و جاودانه است.

و لبانت به خدایان آتن سوگند لبانت چو شراب مقدس دیونیسوس، شیرین و خوشگوار است .

مدئا با پوزخندی که گویا خود نیز باورش نمیشد در آن قصر غریب و مدفون کسی به ستایشش بپردازد گفت :

سردار دلیر ما زبانت به ستایش آراسته است.

چگونه میتوانی کسی را ستایش کنی که مادرش منفور پادشاه است و خودش نفرین شده قصر ریسنوس آیا نمی‌ترسی پادشاه تو را مواخذه کند یا نمی‌ترسی برادرم هاگسندروس فرا رسیده و تو را به واسطه عشق بمن در

زندان مخوف آتن بیندازد ؟

سپاستیانوس قدری درنگ کرد با چشمانی که ترس را بلعیده بود نزدیک‌تر آمد و با لحنی که تردید را به سخره می‌گرفت پاسخ داد:

نه ای مدئا هرگز سپاستیانوس تا حال از هیچ شمشیری نترسیده و از هیچ میدانی نگریخته است مرا هیچ واهمه ای نیست نه از سرزنش پادشاه و نه از بند و زنجیر برادر جوانتان

تنها چیزی که من از آن واهمه دارم دشنه نگاه مدئاست که اگر قلبم را نشانه نرود تنم را خوراک مار و عقرب کرده است.

و اگر در راه آن دشنه خون آلود مرا به سیاه‌چال اندازند هر شبانگاهان جانم تو را خواهد جست و تن خفته ام بسان فانوسی روشن در دل تاریکی تو را خواهد پیمود

مدئا لب فرو بست و نگاهی سرد و ژرف به سپاستیانوس افکند سپس چون موجی آرام سخن گفت:سپاستیانوس، عجله مکن عشقی که زودتر از موعدش به جوشش آید زودتر از آنچه گمان ببری خاکستر گردد. آیا نمی‌دانی آتش باید پیش از آنکه به سردی گراید تن ها را پخته کند تا در آن هیچ خامی فرصت اساییدن از عشق نداشته باشد؟

نه سپاستیانوس نه اکنون بسیار زود است.

سخنانت چون شمشیری دو دم است اما بی‌پروا و بی مقدمه سوختن تو را به خاموشی میراند. من دختر مادری هستم که منفور پادشاه گشته است اگر بی‌پروا به من نزدیک شوی تو نیز طرد خواهی شد .

پیش از آنکه هاگسندروس بازگردد از اینجا برو و جانت را بیهوده به دست افسانه‌ها مسپار.

داستاننویسندگیدلنوشتهعشقکتاب
۳
۰
سبز بی انتها
سبز بی انتها
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید