صحنهای که پسرش میاد شرکت که کارت رو ازش بگیره و بره کیک بخره از ذهنم دور نمیشه وقتی که کارت رو بهش داد وقتی که مهربانه ترین حالت گفت سلام بده، همش تو ذهنمه این خاطره میره خاطره بعدی میاد خاطره ای که میلاد یکی از بچه های تیم نظری داد که مدیر قبول نکرد اما وقتی من اون نظر رو تایید کردم دیگه هیچی نگفت.
که میلاد یه چیز دیگه گفت و به شوخی گفت میخوای به خانم نجوا بگم بهت بگه؟
منو بیشتر از همه قبول داشت و احترام میذاشت.
میرم داخل پیویش و چت های که وقتی زنده بود بهم داده بود رو میخونم جیگرم آتیش میگیره

وقتی میبینم چقدر امید داشتیم و پسرا چقدر امید به امریه داشتن، چقدررر زحمت کشید برای این شرکت تازه تاسیس.

یکی از همکارا میگه مگه میشه!؟ یعنی در این حد مرگ غافلگیرانهای داشت......
تو ذهنم اکو میشه مگه میشه...
ای روزگار چه کار کردی باهام.....💔🖤
پیامم بهش سال خوبی برای تیم باشه.... زکی خیال باطل
