
هیچ موقع عادی بودن راضیش نمیکرد.
همیشه میخواست متفاوت باشه؛
دست به هر کاری میزد،
انرژی زیادی میذاشت تا اینکه بتونه،
مثل هیچکس نباشه...
وقتی به این فکر میکرد که بخواد
یه زندگی معمولی مثل همه داشته باشه،
دنیاش به پوچی میرسید.
آرزوهاش بزرگ بود، خیلی بزرگ!
در حدی که اونو از زندگی جدا کرده بود.
اون به خودش قول داده بود
که مثل هیچکس نباشه؛
اما شونه هاش ضعیف تر از این بود که بتونه
این بارو تحمل کنه.
زره متفاوت بودنی که پوشیده بود،
حالا داشت از پا درش میاورد؛
احساس خفگی میکرد،
دست و پا میزد ولی یه چیزی هنوز تسلیم نمیشد؛
اونم بغضی بود که اگر بیانش میکرد
مثل بقیه میشد...
تازه داشت یادش میومد که چرا،
این زره متفاوت بودنو پوشیده بود.
زیر اون زره، دیگه یه بدن نبود!
زیرش، فقط زخم بود...
زخم هاش هیچوقت خوب نمیشدن؛
ریشه هاشون خیلی قوی تر از این حرفا بود...
زخماش به اون زره گره خورده بودن؛
انگار یه گذشته، زیر اون زره خوابیده بود...
وقتی قطره اشک تصمیم گرفت
تا از چشماش سقوط کنه،
تازه یادش اومد چرا این زره رو پوشیده بود؛
اون از سقوط میترسید!
اون از تحقیر میترسید، از پذیرفته نشدن...
اون با این کاراش فقط میخواست بگه:
دیدید تونستم!
و شاید یبار یکی بزنه روی شونش و بگه:
میدونستم میرسی...
اما حالا سنگین و کرخت شده بود!
قلبش میجنگید نجاتش بده ولی،
مغزش هنوزم میگفت:
تو عقبی! نمیرسی!
کمرش داشت زیر بار زره میشکست
و نفسش تقریبا بند اومده بود.
ولی یه قطره اشک از قلبش،
کافی بود تا مغزش تسلیم بشه؛
شاید بلند و شایدم آروم بگه:
ما رسیدیم! اما به چه قیمتی؟
زره افتاد ولی قهرمان،
حالا باید زخماشو درمان میکرد.
زخمای دوران کودکیشو...
دیدید!
اون رسید!
ولی چیزی که شما شروعش کردید،
حالا ناقص به خط پایان رسید...
حالا خوشحاله!
چون نه چیزی داره که دنبالش بره،
نه چیزی داره که بهش برگرده...
از درد زاده شد و به درد خواهد مرد.
تنها قطرهای که تگرگ شد، در میانه باران؛
خواست زیبا باشد و قوی!
شکست و هزار تکه شد...