ویرگول
ورودثبت نام
Goli
Goliهرروز در تکاپو به سر می برم، تا شاید روزی زیر آسمان نیلی پیدایش کنم...
Goli
Goli
خواندن ۴ دقیقه·۱۱ روز پیش

پیش از آنکه قصه بیدار شود

لیوان را در دست گرفتم و به مایع درونش زل میزنم. من باید تا ته این را بنوشم؟! چه حقیقت ملال آوری؛ اینکه میدانم کاری اشتباه است و نمیتوانم راه گریزی بزنم. اگر لیوان را همینجا جلوی همه خرد کنم چه؟ اگر در سر پیروان بشکنم چطور؟ نه من که این کار هارا نمیکنم، همیشه پس از شکستن لیوان قطعا مرگ است و با نوشیدن شربت، شاید زندگی ای انتظارم را بکشد.

تن اول، جام را سر میکشد.

آسمان تا آن لحظه ای زیبا بود که هنوز دستم را به سمت عمارت نکشیده بودند. در یاد ندارم پیش از عمارت چه بوده ام، اصلا پیش از این ها مگر وجود داشتم؟! چیزی یادم نمی آید. مشکل عمارت نیست، درد همه ی ما غارت گرانش بود آری، گرنه اینجا با آن حوض و گچ کاری هایش اگر خانواده ای شیرین به خود میدید، اگر مهر و عشق به خود میدید کنون اینقدر سیاهی از سر و رویش نمی بارید. حال هم باید تمام کنم، این آغازی که نمیدانم کجا بود. آخرین صدا، صدای پیروان نیست، صدای جیغ هم نیست، صدا صدای زندگیست.... انگار همان نوایی است که اولین بار شنیده بودم و این آخرین بود...

تن دوم، جام را سر میکشد.

نامه را از دستم میکشند و گوشه اش انگشتم را میبرد. قطره ای خون بر آن به جا مانده. همان لحظه فکر میکنم: یعنی کسی در آینده خواهد فهمید منی و منی و منی و مایی هم بوده ایم؟ بعد به خود جواب میدهم: معلوم است که نه، مگر چه کردیم؟ از غفلت ها و تلاشی برای به در نکردن رنج هایمان بگویند یا رفتار های زننده؟ از اینکه خودمان را ناکام که هیچ، چندین نفر دیگر راهم به این راه کشاندیم با اینکه میدانستیم آخر و عاقبتش چیست؟! به همین خیال بمان که حتی در واپسین لحظه های عمرت هم جرعت وجود نداری، اصلا لیاقت وجود نداری.

تن سوم فریاد میکشد: حتی لیاقت طعم خوش شربت مرگ راهم نداری، باید از درد بمیری از درد!

تن سوم جام را در سر میشکند.

اما من بد نبودم. همان روز اولی که وارد عمارت شدم فهمیدم و سعی کردم متقاعدشان کنم ارزش ما بیش از اینهاست. همانطور که در ضیافت گذشته و گذشته وگذشته خون هارا نوشیدیم، امروز خون ما نوشیده میشود. من از پیش اخطار داده بودم، این طعم لذت طعم مرگ است و گریبان گیر خود. برای ماندن تنها دلیلی داشتم، پیش از ورود متوجه جایگاه عمارت شده و سعی بر اتمام داستان آنها داشتم اما... نشد. من به تنهایی قدرتی نداشتم چرا که کسی من و حرف هایم را نفهمید و حال آخر قصه ی همه ی ماست. آن از برادرم که در دام عمارت بلعیده شد، فرزندم که امروز خونخوار من است و از خودم با چنین پایانی....

تن چهارم جام را سر میکشد اما...

پس از نوشیدن فریادی میزند: لعنت به همه ی شما! فرار کنید فرار کنید و خود را از این گورستان نجات دهید!!

خونخواران آرام نشسته بودند و اندکی توجه نمیکردند، حتی پسرش. تن چهارم بیشتر از همه با نوشیدن دوام اورد و تا سربازان فهمیدند، خنجر را زودتر از مرگ در قلبش فرو بردند.

آخرین روزی که پیرو نبودم را به یاد دارم. آرزوی زندگی در چنین آشیانه ای را داشتم؛ آری به آن رسیدم ولی تصور من طوری دیگر بود. از کهنگی گچکاری های گل دار کرمی رنگش به قهوه ای میزنند، سر در عمارت سرتاسر شمشاد و درخت آن را در بر گرفته، تنها در داخلی ترین قسمت حیاط یعنی حوض میراث ، گه گاهی نور را میدیدیم آن هم در دل عمق چاه گونه اش سیاه میشد. همینطور که با خود به خاطرات فکر میکنم، سربازی وصیتنامه ام را به زود از دستانم میکشد بیرون. کاغذ پاره پاره را درون حوض می اندازد. سینی جلو می آید و شربت تعارف، ببخشید شربت دوست ندارم!

تن پنجم خود را درون حوض میراث خفه میکند.

التماستان میکنم! به جان عزیزانتان قسم میدهم! زودتر مرا نابود کنید!

:دهانت را ببند! مگر جان فدایی در پیروان ما نابودیست؟ با مرگ خود پایه های جادوانگی محفل را نگه بدار و نگذار آخرین صحنه ی زندگی ات ، کندن پای چپت توسط گرگ های بیابان باشد.

میلرزد و دست هایش توان ندارند، تنش را سفت میچسبند و شربت را به خورد تن ششم میدهد اما او خود هم سر میکشد...

آخرین قرعه ی مرگ به نام من افتاده است، یعنی نفس های بیشتر، فکر های بیشتر. محفل آدم های زنده را دوست ندارد، چرا که خوراکش مردگان است. هیچوقت در زندگی ام خود را پیرو نمیدانستم.

سربازان میدانستند تن هفتم اهل سرکشیست، خون خواران منتظر نبردی خونین میان تن هفتم و دگران بودند همچون هرباری که محفل برگزار میشد و او جام را پرت میکرد، سپس ناجی دستور میدادند او را فدا نکنند، چرا که با سرکشی کنون خونش ناپاک شده و باید مدتی بگذرد تا دوباره پاک شود، هیچکس نمیدانست چطور خون هارا پاک میکنند به جر تن هفتم و آثار روی تنش...

در لحظه ای سکوت، تن هفتم جام را با عطش سر کشید...


اما... اما قصه ی من که اینگونه تمام نمیشد!! تن هفتم همیشه در کتاب هایم قهرمان است! کی این هارا اینجا نوشته؟!

آخر داستان را کجا بردید؟

شما کسی را ندیدید در میان کاغذ هایم پی چیزی باشد؟!

و همان‌جا فهمیدم، قصه از من جلو زده است.

________________________________________________

داستانمرگقصهحقیقتتاریکی
۱۷
۳
Goli
Goli
هرروز در تکاپو به سر می برم، تا شاید روزی زیر آسمان نیلی پیدایش کنم...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید