صفحهٔ نمایشگر گوشی ساعت سه بعدازظهرِ روز دوشنبه را نشان میداد؛
بیهیچ پیام یا تماس ازدسترفتهای.
یک پیام کوتاه از محمد، بهانهٔ کافی بود برای آنکه همهٔ راه نرفته را برگردم.
از آینهٔ جلوی ماشین نگاهی به خودم انداختم؛
پوست تیره، صورت ورمکرده و رگهای خونی که سفیدی چشمهایم را بلعیده بودند.
با خودم فکر کردم شاید بعد از امروز دیگر هیچوقت نتوانم این چهره را در آینه تحمل کنم.
با اینحال، دیگر فرقی هم نمیکرد.
تا فردا این موقع، همهچیز رسماً تمام میشد.
کیف دستی کوچکم و پوشهٔ سبزرنگ کاغذی را از روی صندلی شاگرد برداشتم و پیاده شدم.
ساختمان سنگسفید قدیمی درست روبهرویم بود.
سه طبقه پله داشت و یک آسانسور خاموش که بیشتر شبیه بهانهای برای نرفتن بود.
انگار با هر قدم، میتوانستم چند ثانیه ای بیشتر زمان بخرم.
شل و متزلزل، پلهها را یکییکی بالا رفتم.
انگار کسی پشت سرم راه میآمد،
یا شاید صدای خودم بود که نمی خواست رهایم کند.
صدای پاشنه کفش ها روی سنگ، در سرم با صدای لیوانهای شکسته گره خورد.
محمد عصبی تمام میز شام را روی زمین می ریخت و فریاد میزد و من نفسم بالا نمی آمد.
از بعدازظهری که از خانهٔ مادرش برگشته بود،
تمام آن قربانصدقهرفتنها ناپدید شد و جایش را خشم گرفته بود؛
— «تو باز برای خودت چه آسمونریسمونی میبافی؟»
— «محمدجان، من از خودم نمیگم… دکتر گفت بهتره همسرت هم آزمایش بده تا—»
دستم هنوز در هوا بود که ضربه نشست.
لبم سوخت.
طعم شوریِ خون دهانم را پر کرد.
— «دکتر غلط کرد با تو. اگه مشکلی نداشتی که بعدِ ده سال بچهت میشد.»
--« پدر و مادرت منتظر یه پسر بودن، نه؟»
نگاهم کرد. عجیب و گنگ! صدایش خراشیده و بم.
--« این بار که از عسلویه برگردم، تکلیفمون روشنه.»
درِ چوبیِ رنگورورفتهٔ مطب نیمهباز بود.
بوی کاغذ و الکل فضای راهرو را پر کرده بود.
منتظر نشستم. زنی با شکم بزرگ و لبخندی گنده به همراه شوهرش از اتاق بیرون آمد. پوشه سبز رنگ در دستم سنگینی کرد.
نه از کاغذهایش،
از حقیقتی که قرار بود بلاخره به من برسد. دستم مشت شد و دوباره گوشه چشمم سوخت.
وقتی منشی اسمم را صدا زد، انگار از خوابی سنگین بیدار شدم.
دکتر مردی میانسال، چهارشانه و قدبلند بود.
همان لحظه، تصویر مرد نامهرسان بیدعوت به ذهنم آمد.
برگهٔ احضاریه را مقابلم گرفت و گفت:
«لطفاً اینجا رو هم امضا کنین.»
تاریخ دادخواست برای یک هفته قبل بود.
یعنی محمد برگشته بود؛
درست بعد از یک ماه بیخبری.
همهچیز، بیسر و صدا، جلوتر از من اتفاق افتاده بود.
پوشه را روی میز گذاشتم.
دکتر نگاهی دقیق به آن انداخت.
— «چند وقته آییوآی کردین؟»
— «حدود دو ماه.»
— «پس چرا دیر مراجعه کردین؟»
سکوت کردم.
— «چندمین باره؟»
— «سومین.»
دکتر مکث کوتاهی کرد و بعد گفت:
— «این بار جواب داده. تبریک میگم، شما پنجهفتهتونه.»
دستم لرزید و قلبم تند زد.
از مطب که بیرون آمدم، هوای نم زده، زمستان را شبیه بهاری دروغین کرده بود. لبه های پالتو بارانیم را بهم چسباندم و گوشیام را از جیب بیرون آوردم.
نوشتم:
«من باردارم.»
پیام را فرستادم. گوشی را خاموش کردم. تنها در خیابان خیس، راه افتادم.