
« مونالیزا؛ روایت یک مجسمه عاشق»
امروز من خواهم مرد؛ با تیشه و کلنگی که روزگار به ریشهام میزند. غرق در خاطراتم میشوم. انگار همین دیروز بود، برای نخستین بار دیدمش. چهرهای پرمعنا داشت، مرا به یاد مونالیزا میانداخت. وجنات و سکوتش خاص خودش بود.
صبح یک روز پاییزی آمد. بر نیمکت کنارم نشست. ظاهرش آرام بود، اما نگاهش پرهیجان و پرحرف. با سیاهه چشمانش سراسر میدان را دور زد. چشمبهراه بود، اما تا شب خبری نشد.
از همان روز، آمدنش عادت شد. بیست سال تمام، هر صبح پیش از طلوع میآمد و شبها دیر میرفت. مردم او را زن سرخپوش مجنون مینامیدند. هیچکس نامش را نپرسید. من او را مونالیزا صدا میزدم.
در فرهنگ لغت او، ناامیدی جایی نداشت. حتی روزهای آخر، با شاخه گلی در دست میآمد. مردم به انتظار بیپایانش میخندیدند، جز من که با درد عشق و آرزوهایش آمیخته بودم. یکبار از مردی گفت که سالها پیش وعده داده بود همینجا منتظرش بماند. صدایش لرزان بود، گاهی گوشه چشمانش هم نمدار میشد. من در سکوت فقط تماشایش کردم.
روزی از همان دور آمد، به چهرهام خیره شد. نمیدانم چه در من دید که برقی در نگاهش درخشید. آهی کشید و مثل همیشه کنارم نشست. به دستانش نگریست؛ رگهای خشک و آبی از زیر پوست بیرون زده بود. آینه کوچکی از کیفش بیرون آورد. چند تار موی سپید روی پیشانیاش افتاده بود. پیری بیخبر به او رسیده بود.
چشمان بیفروغش هنوز نگاهم را میلرزاند. بیقرار و منتظر، خسته و امیدوار.
در دل از خدا خواستم آن مرد هرگز پیدایش نشود. بیست سال تمام، عشق را با همه محالاتش در وجودم نگه داشتم. کاش دست از آن عشق برمیداشت!
اما روزی رسید که از آن واهمه داشتم. او آمد و مونالیزای من را با خود برد. مردم گفتند ببینید، تابوتش را دور میدان میچرخانند. وقتی رفت، انگار از میان ابرها پر کشید و من، میان احساسهای ضد و نقیضم، ترک خورده و گریان، او را بدرقه کردم.
چند روزی بیش نگذشته است. من، مجسمهای پیر و ترکخورده، با تیغه و کلنگ مأمور شهرداری در میان میدان با خاک یکسان خواهم شد. هستیام نابود میشود، عشق مونالیزا در تک تک یاخته هایم باقی خواهد ماند.
اگه این نوشته برات جالب بود، خوشحال میشم با یه لایک حمایتم کنی و نظرت رو هم بنویسی.🌺