صدای زنگ درِ حیاط که بلند شد، قلبم به دهانم آمد. با آنکه سرِ شب بود، اما کسی درِ خانهی ما را نمیزد؛ مگر طلبکارها.
اگر طلبکار باشد، میگویم نیست؛ فرار کرده، برود و پیدایش کند.
ناچار شالی به دورم پیچیدم و در را باز کردم. رنجور، میان چارچوب در ایستادم و پرسیدم:
— کیه؟
در دلِ ظلمات، سیاهه کسی جنبید. پیش از آنکه بتوانم صورتش را تشخیص بدهم، پشتِ در خزیدم و با مردمکهایی گشاد، از لای در، سیاهی را کاویدم.
عصایش زودتر از خودش رسید؛ عصایی فلزی، طوسیرنگ، با پیچومهرههایی در میانهاش.
خودش بود.
پس بالاخره برگشت.
حالا زیر نور کمسوی چراغ، بهتر میتوانستم ببینمش؛ لاغرتر از وقتی بود که رفت. هنوز مچِ یک پایش پیچ داشت. همان باعث شده بود پای راستش کوتاهتر از پای چپش باشد و موقع راه رفتن کمی لنگ بزند.
چشمانم با دیدنش پر شد. تمام سالهای پر از خشم و کینه و تنهایی، گرهای کور به گلویم انداخت و سونامیِ اشک را راه انداخت.
تا دست در گردنش بیندازم، او هم برای رسیدن به من سرش را خم کرد. از خیسیِ شانهام و لرزشِ سرش فهمیدم او هم مدتهاست دلش برایمان تنگ شده.مانده بودم چرا اینهمه دیر؟
چرا زودتر نیامد؟
مدتها بود آرامش، خاطر خانهی ما را نمیزد. حالا اما، کنار او و پای یک فنجان چای داغ، خوابِ عجیبی به جانم میافتاد؛ درست مثل وقتهایی که وسطِ یک روز برفی، زیر کرسیِ داغ کرخت میشدم و دلم را خواب میبرد.
کاش زمان همانجا میایستاد؛ همان لحظه که دنیا به نقطهی پایانِ خطش میرسید. تنِ خسته و پُرکینهی من، دلش یک جای امن میخواست؛
جایی شبیه آغوش پدر.
جایی شبیه آغوشِ