ویرگول
ورودثبت نام
AmirHoushang
AmirHoushang
AmirHoushang
AmirHoushang
خواندن ۱ دقیقه·۲ ماه پیش

دلقک

بود دود، در خیابان های شهر پرسه میزد. دودی که از دودکش های ذغالی بالای خانه ها فرار کرده بود.

خورشید دست و پا میزد تا جاده های سنگفرشی شهر را لمس کند، اما هربار با مقاومت ابر های تیره و خشمگین روبه رو میشد. سایه غم تمام شهر را زیر ردای خود حمل میکرد. غمی که در آن مردم شار می خندیدند و در میهمانی هایشان، نوشیدنی حماقت را سر میکشیدند و رقص جهل را انجام میدادند. در میان این مردم به ظاهر غمگین، دلقکی زندگی میکرد. دلقکی که کوله باری از شادی را به دوش میکشید. کوله بار شادی ما ، پر بود از گریه و بغض و ناراحتی. شا ی که از متفاوت بودن از بقیه مردم شهر جان میگرفت. دلقک از کلاه ها و نوشیدنی ها بیزار بود. کلاه هایی از جنس بی خیالی، و نوشیدنی هایی از جنس حماقت. تمام دارایی دلقک، همان کوله بار به ظاهر شادی ما بود. دلقک، سرمست و ذوق زده از تفاوت هایی که با مردم شهر غم داشت، شبانه روز می رقصید و اواز سر میداد.

شهردلقکشادیرمانداستان کوتاه
۱
۰
AmirHoushang
AmirHoushang
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید