ویرگول
ورودثبت نام
مهتاب 🌙
مهتاب 🌙نویسنده و مدرس نویسندگی🪶 زنی در مسیر بیداری اینجا از آنچه زندگی به من می‌آموزد می‌نویسم. 🕊🌿
مهتاب 🌙
مهتاب 🌙
خواندن ۴ دقیقه·۲ روز پیش

از سقوط تا پرواز/ پایان.

🕊
🕊

آن شب، برای آخرین بار نامه را خواندم.


نه برای پیدا کردن جواب.


نه برای پیدا کردن آن مرد.


فقط برای اینکه ببینم چرا هنوز بعضی جمله‌ها درونم زنده‌اند.


وقتی به آخر نامه رسیدم، متوجه چیزی شدم که تا آن لحظه ندیده بودم.


پشت برگه، با خطی کم‌رنگ نوشته شده بود:


«اگر روزی خودت را پیدا کردی، این نامه را ادامه بده...»


چند دقیقه به همان جمله خیره ماندم.


بعد آرام کشوی میز را باز کردم.


یک کاغذ سفید بیرون آوردم.


خودکار را در دست گرفتم.


اما چیزی ننوشتم.


سال‌ها بود که فقط از زندگی گلایه کرده بودم.


فقط از آنچه نداشتم نوشته بودم.


از آدم‌هایی که رفته بودند.


از فرصت‌هایی که از دست داده بودم.


از زخم‌هایی که هنوز درد می‌کردند.


اما آن شب برای اولین بار می‌خواستم چیز دیگری بنویسم.


می‌خواستم برای کسی نامه بنویسم که سال‌ها منتظرش بودم.


برای خودم.


برای همان آدم خسته‌ای که بارها زمین خورد.


بارها شکست خورد.


بارها خودش را دست‌کم گرفت.


و با این حال، هنوز ادامه داد.


نوشتم:


«سلام...


نمی‌دانم وقتی این نامه را می‌خوانی چند سال گذشته است.


فقط امیدوارم دیگر آن‌قدر با خودت سخت‌گیر نباشی.


امیدوارم فهمیده باشی که لازم نیست کامل باشی تا دوست‌داشتنی باشی.


لازم نیست قوی باشی تا ارزشمند باشی.


لازم نیست همیشه موفق باشی تا زندگی‌ات معنا داشته باشد.»


دستم لرزید.


اشکی روی کاغذ افتاد.


و ادامه دادم:


«کاش زودتر می‌فهمیدم که بیشتر رنج‌های زندگی از اتفاقات نمی‌آیند...


از جنگیدن دائمی ما با خودمان می‌آیند.


از اینکه مدام می‌خواهیم کسی غیر از آن چیزی باشیم که هستیم.»


سکوت اتاق را پر کرده بود.


اما این بار آن سکوت سنگین نبود.


شبیه آغوشی بود که سال‌ها از آن دور مانده باشی.


خودکار را زمین گذاشتم.


به پنجره نزدیک شدم.


آسمان تاریک بود.


اما چند ستاره هنوز دیده می‌شدند.


یاد حرفی افتادم که سال‌ها پیش جایی خوانده بودم:


«تاریکی هرگز دشمن نور نیست؛
دلیل دیده شدن آن است.»


شاید دردهای زندگی هم همین بودند.


نه برای نابود کردن ما.


برای نشان دادن چیزهایی که در روزهای روشن نمی‌دیدیم.


آن مرد را به یاد آوردم.


برای آخرین بار.


و ناگهان لبخند زدم.


دیگر واقعاً مهم نبود که او چه کسی بود.


مهم نبود واقعی بود یا نمادی از چیزی در درون من.


مهم نبود از کجا آمده بود.


چون حالا می‌دانستم اگر تمام عمرم را صرف پیدا کردن او کنم، باز هم از چیزی مهم‌تر دور می‌شوم:


از خودم.


بعضی آدم‌ها پاسخ نیستند.


سؤال‌اند.


می‌آیند تا پرسشی را در وجودت بکارند.


و بعد می‌روند.


این تویی که باید باقی مسیر را زندگی کنی.


صبح روز بعد، از خانه بیرون زدم.


هوا تازه بود.


آدم‌ها در رفت‌وآمد بودند.


کودکی می‌خندید.


مردی با عجله از کنارم رد شد.


زنی دسته‌گلی در دست داشت.


و ناگهان فهمیدم...


سال‌ها دنبال معنای زندگی می‌گشتم، انگار چیزی دور از دسترس باشد.


در حالی که زندگی همین‌جا بود.


در همین لحظه.


در همین نفس.


در همین آسمان.


در همین فرصت کوتاهی که نامش زندگی است.


روی نیمکتی نشستم.


همان نیمکتی که زمانی پر از سؤال بودم.


چشم‌هایم را بستم.


و برای اولین بار هیچ آرزویی نکردم.


نه برای آینده.


نه برای گذشته.


فقط از ته دل گفتم:


«ممنون.»


ممنون برای تمام شکست‌ها.


برای تمام زخم‌ها.


برای تمام آدم‌هایی که آمدند و رفتند.


برای تمام تاریکی‌هایی که مرا مجبور کردند دنبال نور بگردم.


و برای تمام سقوط‌هایی که معنای پرواز را یادم دادند.


باد آرامی وزید.


چشم‌هایم را باز کردم.


زندگی تغییر نکرده بود.


دنیا همان دنیا بود.


اما کسی که به آن نگاه می‌کرد، دیگر آدم سابق نبود.


و شاید بزرگ‌ترین معجزه زندگی همین باشد.


نه اینکه دنیا عوض شود...


اینکه نگاه تو عوض شود.


بلند شدم.


چند قدم برداشتم.


لبخندی روی لبم نشست.


و در همان لحظه فهمیدم:


پرواز، رسیدن به جایی دور نیست.


پرواز...


لحظه‌ای است که دیگر از خودت فرار نمی‌کنی.


و من،


بعد از سال‌ها دویدن،


بعد از سال‌ها گم شدن در ترس‌ها و خاطره‌ها،


بعد از سال‌ها جست‌وجوی کسی که نجاتم دهد...


بالاخره به خانه رسیده بودم.


خانه‌ای که تمام این سال‌ها درون خودم بود.

🕊
🕊

و در پایان ..

برای همه کسانی که تا اینجای مسیر، همراهِ

« از سقوط تا پرواز » بودند،🌙

آرزو می‌کنم روزی به نقطه‌ای برسند که دیگر با خودشان نجنگند.

آرزو می‌کنم اگر زخمی در دل دارند، آرام‌آرام راهِ التیامش را پیدا کنند.🌼

آرزو می‌کنم روزی برسد که خودشان را همان گونه و در هر شرایطی که هستند دوست بدارند✨️


اگر در تاریکی قدم می‌زنند، نوری هرچند کوچک راهشان را روشن کند.🌱


اگر خسته‌اند، امید دوباره به قلبشان بازگردد.🕯


اگر خودشان را گم کرده‌اند، نشانی از خویش را بیابند🪞


آرزو می‌کنم هیچ‌کس اسیر داستان‌های محدودکننده‌ای که درباره خودش باور کرده نماند و شجاعت آن را داشته باشد که فصل تازه‌ای از زندگی‌اش را آغاز کند.🌱

آرزو می‌کنم هرکدام از شما، در جایی از زندگی، آن لحظه ناب را تجربه کنید؛ لحظه‌ای که می‌فهمید سال‌ها به دنبال چیزی بوده‌اید که از همان ابتدا درون خودتان حضور داشته است 🪐🧘‍♀️

باشد که روزهایتان سرشار از آرامش، دلتان سرشار از عشق، و نگاهتان سرشار از نور باشد.✨️


و اگر روزی دوباره زمین خوردید، یادتان باشد که سقوط همیشه پایان نیست...

گاهی آغاز پروازی است که هنوز از آن خبر ندارید. 🕊️✨🌿


با مهر و سپاس 🖊
از همراهی شما در این سفر🌙 🤍🙏💫



خودشناسیآگاهیآرامشدرونداستان
۱۶
۱
مهتاب 🌙
مهتاب 🌙
نویسنده و مدرس نویسندگی🪶 زنی در مسیر بیداری اینجا از آنچه زندگی به من می‌آموزد می‌نویسم. 🕊🌿
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید