ویرگول
ورودثبت نام
مهتاب 🌙
مهتاب 🌙نویسنده و مدرس نویسندگی🪶 زنی در مسیر بیداری اینجا از آنچه زندگی به من می‌آموزد می‌نویسم. 🕊🌿
مهتاب 🌙
مهتاب 🌙
خواندن ۳ دقیقه·۴ روز پیش

از سقوط تا پرواز 10

🕊
🕊

ادامه . . .

چند دقیقه فقط به پاکت خیره ماندم.

انگار اگر آن را باز نمی‌کردم، هنوز می‌توانستم از حقیقت فرار کنم.

اما بعضی حقیقت‌ها، هرچقدر هم که از آن‌ها دور شوی، باز راهشان را به زندگی‌ات پیدا می‌کنند.

دستم را روی پاکت کشیدم.

دست‌خط را می‌شناختم.

سال‌ها از دیدنش گذشته بود.

اما بعضی چیزها فراموش نمی‌شوند.

مثل زخمی قدیمی.

مثل عطری آشنا.

مثل صدایی که از اعماق خاطره‌ها برمی‌خیزد.

آرام پاکت را باز کردم.

داخلش فقط یک نامه بود.

برگه را بیرون آوردم.

اولین جمله را که خواندم، قلبم لرزید.

«نورا...

اگر این نامه به دستت رسیده، یعنی بالاخره آماده شنیدن حقیقت شده‌ای.»

نفسم را آرام بیرون دادم و ادامه دادم.

«سال‌هاست که از یک اتفاق فرار می‌کنی.

از یک خاطره.

از یک درد.

و از همه بیشتر...

از خودت.

تو فکر می‌کردی چیزی را در آن حادثه از دست داده‌ای.

اما حقیقت این است که بعد از آن روز، خودت را گم کردی.»

اشک آرام روی گونه‌ام لغزید.

ادامه نامه را خواندم.

«آدم‌ها معمولاً فکر می‌کنند زخم‌هایشان آن‌ها را نابود می‌کند.

اما بیشتر وقت‌ها این زخم نیست که نابودمان می‌کند.

فرار کردن از زخم است.

وقتی وانمود می‌کنیم چیزی درد ندارد.

وقتی خودمان را پشت لبخندها پنهان می‌کنیم.

وقتی سال‌ها نقش آدمی را بازی می‌کنیم که نیستیم.»

برای لحظه‌ای چشم‌هایم را بستم.

چند سال بود که همین کار را می‌کردم؟

چند سال بود که فقط نقش بازی می‌کردم؟

نقش آدمی که حالش خوب است.

نقش آدمی که چیزی کم ندارد.

نقش آدمی که از گذشته عبور کرده.

در حالی که هر شب، تکه‌ای از آن گذشته را با خودم به خواب می‌بردم.

نامه را ادامه دادم.

«نورا...

نجات پیدا کردن با فراموش کردن فرق دارد.

تو تمام این سال‌ها تلاش کردی فراموش کنی.

در حالی که باید یاد می‌گرفتی ببخشی.

نه دیگران را...

اول از همه خودت را.»

اشک‌هایم دیگر بی‌صدا روی کاغذ می‌چکیدند.

برای تمام اشتباهاتی که هنوز خودم را بابتشان سرزنش می‌کردم.

برای تمام فرصت‌هایی که از ترس از دست داده بودم.

برای تمام سال‌هایی که فکر می‌کردم به اندازه کافی خوب نیستم.

ناگهان متوجه شدم بزرگ‌ترین دشمن زندگی‌ام هیچ‌وقت آدم دیگری نبوده است.

من بودم.

آن صدایی که مدام در گوشم می‌گفت:

«تو نمی‌توانی.»

«تو کافی نیستی.»

«تو دیر کرده‌ای.»

نامه انگار ذهنم را می‌خواند.

«روزی که باور کردی کافی نیستی، زندانت ساخته شد.

و سال‌ها بعد فهمیدی زندان، دیوار نداشت...

فقط از باورهایت ساخته شده بود.»

مدت زیادی به این جمله خیره ماندم.

چند فرصت را از ترس شکست از دست داده بودم؟

چند رؤیا را قبل از شروع دفن کرده بودم؟

چند بار خودم را کوچک‌تر از چیزی که بودم دیده بودم؟

به پنجره نگاه کردم؛

بیرون، باد آرامی شاخه‌های درخت را تکان می‌داد.

مدتی روبه روی آینه نشستم،

ناگهان حس کردم سال‌هاست زندگی را فقط از پشت شیشه تماشا کرده‌ام.

منتظر روزی که حالم بهتر شود.

منتظر روزی که ترسم برود.

منتظر روزی که آماده شوم.

اما حقیقت این بود...

هیچ‌کس یک روز صبح کاملاً آماده از خواب بیدار نمی‌شود.

آدم‌ها در مسیر آماده می‌شوند.

در حرکت.

در تجربه کردن.

در زمین خوردن.

و دوباره بلند شدن.

آخرین خطوط نامه را خواندم.

«اگر امروز این نامه را می‌خوانی، یک خواهش از تو دارم.

زندگی را به فردا موکول نکن.

به روزی که نمی‌ترسی.

به روزی که کامل می‌شوی.

به روزی که همه چیز مرتب می‌شود.

آن روز هرگز نمی‌آید.

زندگی همین امروز است.

با تمام نقص‌ها.

با تمام ترس‌ها.

با تمام زخم‌ها.

و شجاعت یعنی ادامه دادن، با وجود همه آن‌ها.»

نامه تمام شده بود.

اما چیزی درون من تازه آغاز شده بود.

برای اولین بار بعد از سال‌ها احساس نمی‌کردم باید کسی غیر از خودم باشم.

احساس نمی‌کردم باید گذشته را پاک کنم.

یا زخمی را پنهان کنم.

فقط باید با خودم صادق می‌بودم.

همان‌طور که هستم.

همان‌طور که بوده‌ام.

و همان‌طور که می‌توانم بشوم.

آرام از جا بلند شدم.

پنجره را باز کردم.

نسیم خنکی وارد اتاق شد.

لبخندی روی لبم نشست.

شاید پرواز از جایی شروع می‌شود که آدم بالاخره دست از جنگیدن با خودش برمی‌دارد.

اما هنوز یک سؤال باقی مانده بود...

این نامه را چه کسی نوشته بود؟

و آن مرد، از کجا این همه چیز را درباره من می‌دانست؟

ادامه دارد... 🕊️

بیداریخودشناسیخودآگاهیداستانآرامش درون
۰
۰
مهتاب 🌙
مهتاب 🌙
نویسنده و مدرس نویسندگی🪶 زنی در مسیر بیداری اینجا از آنچه زندگی به من می‌آموزد می‌نویسم. 🕊🌿
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید