ویرگول
ورودثبت نام
مهتاب 🌙
مهتاب 🌙نویسنده و مدرس نویسندگی🪶 زنی در مسیر بیداری اینجا از آنچه زندگی به من می‌آموزد می‌نویسم. 🕊🌿
مهتاب 🌙
مهتاب 🌙
خواندن ۳ دقیقه·۳ روز پیش

از سقوط تا پرواز 11

🕊
🕊

ادامه . . .

آن شب، نامه را برای بار دهم خواندم.

نه...

شاید برای بار بیستم

اما این بار دنبال جواب دیگری نمی‌گشتم.

مدام یک سؤال در ذهنم می‌چرخید:

آن مرد کی بود؟

چرا مرا می‌شناخت؟

و چرا درست در زمانی که از خودم نا امید شده بودم،

سرِ راهم قرار گرفت؟

نامه را بستم.

نگاهم روی آخرین خط آن ماند.

تا آن شب متوجهش نشده بودم.

گویی جمله‌ای بود که تمام این مدت منتظر بود دیده شود:

«اگر بیشتر از آنچه آموختی، درگیر این شوی که من چه کسی بودم، باز هم از خودت دور شده‌ای.»

برای چند دقیقه فقط به همین جمله خیره ماندم.

و ناگهان چیزی درونم فرو ریخت...

تمام این مدت، باز هم داشتم همان اشتباه قدیمی را تکرار می‌کردم.

فرار.

این بار نه از درد...

بلکه از حقیقت.

حقیقتی که آرام و بی‌صدا مقابلم ایستاده بود:

من سال‌ها منتظر بودم کسی بیاید و زندگی مرا تغییر دهد.

کسی که نجاتم دهد.

کسی که راه را نشانم دهد.

کسی که مرا از تاریکی بیرون بکشد.

اما شاید هیچ‌وقت قرار نبوده کسی این کار را بکند...

شاید تمام آن آدم‌ها فقط آمده بودند تا یادم بیندازند که درِ قفس از اول باز بوده است.

در میانِ افکارم باز هم از خودم پرسیدم:

اگر هیچ‌وقت نفهمم آن مرد چه کسی بود، چه؟

اگر هیچ‌وقت دوباره او را نبینم، چه؟

اگر قرار نباشد همه سؤال‌های زندگی جواب داشته باشند، چه؟

ساعت ها به سقف خیره ماندم.

تمام سال‌های زندگی‌ام را در انتظار گذرانده بودم.

منتظر روزی که حالم بهتر شود.

منتظر روزی که ترس‌هایم از بین بروند.

منتظر روزی که اعتمادبه‌نفسم بیشتر شود.

منتظر روزی که شرایط مناسب شود.

منتظر روزی که آماده شوم.

اما آن روز هیچ‌وقت نرسیده بود.

و شاید هیچ‌وقت هم قرار نبود برسد.

چون زندگی برای آدم‌های آماده شروع نمی‌شود.

آدم‌ها در مسیر آماده می‌شوند.

در دل اشتباه‌ها.

در دل ترس‌ها.

در دل زمین خوردن‌ها.

ناگهان فهمیدم چقدر از عمرم را صرف عقب انداختن زندگی کرده‌ام.

چند رؤیا داشتم که فقط به خاطر ترس کنارشان گذاشتم؟

چند بار خواستم شروع کنم و نکردم؟

چند بار خواستم حرف دلم را بزنم و سکوت کردم؟

چند بار خواستم خود واقعی‌ام باشم اما از قضاوت دیگران ترسیدم؟

و شاید عجیب‌ترین کشف زندگی همین باشد...

اینکه خیلی وقت‌ها زندان ما را دیگران نمی‌سازند.

خودمان می‌سازیم.

با باورهایی که هر روز تکرار می‌کنیم.

با جمله‌هایی که مدام به خودمان می‌گوییم.

«من نمی‌توانم.»

«من کافی نیستم.»

«برای من دیر شده.»

«اگر شکست بخورم چه؟»

و کم‌کم همان حرف‌ها تبدیل به دیوارهایی می‌شوند که دور خودمان می‌کشیم.

من سال‌ها پشت همین دیوارها زندگی کرده بودم.

آن‌قدر طولانی که فراموش کرده بودم بیرون از آن‌ها چه خبر است.

صبح که شد، روبه‌روی آینه ایستادم.

مدتی به چهره خودم نگاه کردم.

انگار برای اولین بار بود که واقعاً خودم را می‌دیدم.

نه آن آدمی که دیگران از من انتظار داشتند باشم.

نه آن آدمی که سال‌ها سعی کرده بود کامل به نظر برسد.

فقط خودم.

با تمام ترس‌ها.

با تمام زخم‌ها.

با تمام شکست‌ها.

و برای اولین بار احساس کردم شاید لازم نیست کامل باشم تا ارزشمند باشم.

شاید لازم نیست گذشته‌ام را پاک کنم تا بتوانم آینده‌ای تازه بسازم.

شاید لازم نیست کسی بیاید و نجاتم دهد.

شاید تمام این سال‌ها منتظر کسی بودم که از اول درون خودم حضور داشت.

ناگهان لبخندی روی لبم نشست.

لبخندی آرام.

از آن لبخندهایی که از پیروزی نمی‌آیند...

از فهمیدن می‌آیند.

فهمیدن اینکه زندگی قرار نیست بی‌نقص باشد.

قرار نیست همیشه همه چیز طبق خواسته ما پیش برود.

قرار نیست همه زخم‌ها ناپدید شوند.

اما می‌شود با وجود همه آن‌ها زندگی کرد.

می‌شود با وجود همه آن‌ها دوست داشت.

می‌شود با وجود همه آن‌ها ادامه داد.

و شاید شجاعت همین باشد.

نه نترسیدن...

بلکه قدم برداشتن، با وجود ترس.

آن مرد را دیگر پیدا نکردم.

شاید هیچ‌وقت هم پیدایش نکنم.

اما کم‌کم داشتم چیزی را می‌فهمیدم.

بعضی آدم‌ها برای ماندن وارد زندگی ما نمی‌شوند.

برای بیدار کردن ما می‌آیند.

برای اینکه یادمان بیندازند چه کسی بوده‌ایم.

و چه کسی می‌توانیم باشیم.

آن مرد را هرگز پیدا نکردم...

اما در آینه، کسی را پیدا کردم که سال‌ها گمش کرده بودم.

خودم..

ادامه دارد... 🕊️

خودشناسیآگاهیداستانآرامشدرون
۰
۰
مهتاب 🌙
مهتاب 🌙
نویسنده و مدرس نویسندگی🪶 زنی در مسیر بیداری اینجا از آنچه زندگی به من می‌آموزد می‌نویسم. 🕊🌿
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید