
ادامه ...
پیام را چند بار خواندم.
«باید باهات حرف بزنم...»
فقط همین.
نه سلامی.
نه توضیحی.
نه حتی نشانی از اینکه چرا بعد از این همه سال.
گوشی را روی میز گذاشتم و سعی کردم بیتفاوت باشم.
اما بعضی پیامها خوانده نمیشوند...
نفوذ میکنند.
تمام آن شب ذهنم آرام نگرفت.
سؤال پشت سؤال.
چرا حالا؟
چرا بعد از این همه سال سکوت؟
و مهمتر از همه...
او از کجا فهمیده بود هنوز همین شماره را دارم؟
صبح روز بعد، پیام دیگری آمد.
این بار فقط یک آدرس.
آدرسی که آشنا بود.
خیلی آشنا.
دلم فرو ریخت.
آخرین باری که آنجا رفته بودم، زندگیام شکل دیگری داشت.
آنجا جایی بود که سالها تلاش کرده بودم فراموشش کنم.
چند ساعت با خودم جنگیدم.
نروم؟
بروم؟
گاهی کنجکاوی از ترس قویتر است.
و من رفتم.
هوا رو به تاریکی میرفت.
خیابان تقریبا خلوت بود.
هرچه به آدرس نزدیکتر میشدم، ضربان قلبم بیشتر میشد.
حس عجیبی داشتم.
انگار چیزی درونم مدام هشدار میداد که برگرد.
اما پاهایم جلوتر میرفتند.
بالاخره رسیدم.
خانه همان بود ؛ دیوارها همان.
حتی درخت خشکیده کنار حیاط هم همانجا ایستاده بود.
زنگ را فشار دادم.
چند ثانیه...
هیچ خبری نشد.
دوباره زنگ زدم.
این بار در آرام باز شد.
اما کسی پشت در نبود.
نفس در سینهام حبس شد.
آرام وارد شدم.
خانه ساکت بود.
بیش از حد ساکت.
روی میز وسط پذیرایی یک پوشه قرار داشت.
و کنار آن، یک برگه.
با خطی که خوب میشناختم.
روی برگه فقط یک جمله نوشته شده بود:
«اگر اینجا هستی، یعنی هنوز دنبال حقیقت میگردی.»
دستهایم لرزید ؛ پوشه را باز کردم.
داخلش چند عکس قدیمی بود.
عکسهایی که سالها پیش ناپدید شده بودند.
عکسهایی که نباید آنجا میبودند.
اما آخرین عکس...
باعث شد خون در رگهایم یخ بزند.
چون در آن عکس، من بودم.
کنار کسی که مطمئن بودم هرگز او را ندیدهام.
و پشت عکس فقط یک تاریخ نوشته شده بود.
تاریخی مربوط به چند سال قبل...
و درست زیر آن یک جمله:
«همه چیز از این روز شروع شد.»
آن لحظه فهمیدم چیزی که سالها فکر میکردم یک خاطره گمشده است...
شاید اصلاً خاطره نبوده.
شاید بخشی از حقیقتی بوده که کسی نمیخواسته من به یاد بیاورم.
و این تازه آغاز ماجرا بود...
ادامه دارد... 🕊️