ویرگول
ورودثبت نام
مهتاب 🌙
مهتاب 🌙نویسنده و مدرس نویسندگی🪶 زنی در مسیر بیداری اینجا از آنچه زندگی به من می‌آموزد می‌نویسم. 🕊🌿
مهتاب 🌙
مهتاب 🌙
خواندن ۱ دقیقه·۱۲ روز پیش

از سقوط تا پرواز 1

🌈
🌈


پرنده جوانی بود که عاشق آسمان بود.


هر روز به پرنده‌های دیگر نگاه می‌کرد که چطور اوج می‌گرفتند و در ابرها گم می‌شدند.


او هم می‌خواست پرواز کند.


بال‌هایش را باز کرد و خودش را از لبه صخره رها کرد.


اما سقوط کرد. درد کشید.

دوباره تلاش کرد. باز هم سقوط کرد.


کم‌کم شروع کرد به مقایسه کردن خودش با بقیه.


با خودش می‌گفت:


شاید من برای پرواز ساخته نشده‌ام.


روزی پیرپرنده‌ای که از دور او را می‌دید، کنارش نشست و گفت:


تو از سقوط می‌ترسی، اما نمی‌دانی هر پرنده‌ای که امروز در آسمان می‌بینی، بارها زمین را لمس کرده است.


پرنده جوان پرسید:


پس راز پرواز چیست؟


پیرپرنده لبخند زد و گفت:


اینکه بعد از هر سقوط، هنوز بال‌هایت را فراموش نکنی.


آن روز چیزی در دل پرنده تغییر کرد.


نه آسمان عوض شده بود،
نه باد.


فقط او دیگر سقوط را نشانه شکست نمی‌دانست.


و از همان روز، هر بار که زمین می‌خورد، چیزی یاد می‌گرفت.


تا اینکه یک صبح، وقتی بال‌هایش را باز کرد، متوجه شد دیگر در حال سقوط نیست...


در حال پرواز است. 🕊️


آسمانپرندهسقوطنویسندهنوشتن
۲۰
۰
مهتاب 🌙
مهتاب 🌙
نویسنده و مدرس نویسندگی🪶 زنی در مسیر بیداری اینجا از آنچه زندگی به من می‌آموزد می‌نویسم. 🕊🌿
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید