
ادامه...
بعدها فهمیدم مشکل من سقوط کردن نبود.
مشکل این بود که هر بار زمین میخوردم، خودم را سرزنش میکردم.
فکر میکردم اگر به اندازه کافی خوب بودم، اگر به اندازه کافی باهوش بودم، اگر به اندازه کافی قوی بودم، نباید اشتباه میکردم.
اما زندگی چیز دیگری یادم داد.
یادم داد که گاهی زمین خوردن، بخشی از مسیر است.
امروز وقتی به گذشته نگاه میکنم، میبینم خیلی از چیزهایی که آن زمان شکست مینامیدم، در واقع تغییر مسیر بودند.
بعضیهایشان فقط یک تغییر مسیر بودند.
آن روزها نمیفهمیدم چرا اتفاق افتادهاند، اما حالا میبینم هر کدام چیزی به من یاد دادهاند.
شاید نه در همان لحظه، اما بعدتر دیدم
اگر آن اتفاقها نمیافتادند، شاید هیچوقت به آدمی که امروز هستم تبدیل نمیشدم.
هنوز هم گاهی بسیار میترسم.
هنوز هم گاهی تردید دارم.
اما دیگر با هر لغزشی، خودم را قضاوت نمیکنم.
یاد گرفتهام کمی مهربانتر با خودم باشم.
شاید پرواز، اوج گرفتن نباشد.
شاید پرواز، همین باشد که بعد از هر زمین خوردن، دوباره بلند شوی و به راهت ادامه بدهی. 🕊️
آن روز پرنده پرواز را یاد گرفت ؛
بالاخره از زمین جدا شد.
اما خیلی زود فهمید که بعضی سقوطها از آسمان اتفاق میافتند، نه از صخره...
و این، آغاز فصل تازهای از داستان او بود.
ادامه دارد... 🕊️