ویرگول
ورودثبت نام
م.ا
م.اشكر كه نمي دانستيم در تاريكي و خفقان زندگي مي كنيم و لذت برديم از تمام آنچه كه بود و امكان داشت چون تنها يك ذهن پرشور و خوشحال مي تواند تغيير ايجاد كند
م.ا
م.ا
خواندن ۱۲ دقیقه·۵ سال پیش

شهرزاد قصه گو ، کهن الگوی زن هزاره سوم

همیشه یک داستانی هست که از زمانهای خیلی دور در ذهن آدم بنشیند و در طول دوره های مختلف زندگی حضور کمرنگ و پررنگی در اندیشه ی آدم داشته باشد...برای من این داستان روایت شهرزاد قصه گو بود و بصورت یک ایده ی خیلی مبهم اما جذاب آگاهی مرا در طول دوران های مختلف به خودش مشغول می کرد. پادشاهی که بخاطره خیانتی که دیده تصمیم می گیرد هر شب را با یک زن بگذراند و فردا صبح او را بکشد و همه ی عالم و آدم از وزیر و وکیل و سفیر نتوانند درد بی درمان این بشر را درمان کنند تا اینکه سرو کله ی شهرزاد دختر وزیر پیدا می شود...اما من همیشه با خودم می گفتم آیا شهرزاد فقط با هنر قصه گویی اش این شهریار دیوانه را رام کرد؟ یا اینکه چیز عمیق تر دیگری هم وجود داشته؟

شهرزاد قصه گو
شهرزاد قصه گو


حتی در فیلم هایی که ساخته می شد هم اینطور نشان می دادند که هنر قصه گویی شهرزاد و ظرایف و اسرار آن، نجات دهنده ی جان شیرینش بوده اند. بگذارید اینجا یک پرانتز باز کنم و به شما بگویم که در اینکه "داستان" یکی از پیچیده ترین و جذاب ترین فرم های هنری است که می تواند هر ذهنی را شیفته و مسحور خودش بکند، هیچ شکی وجود ندارد. اما پادشاهی در آن سطح از جنون آیا می توانسته فقط با یک قصه ی جذاب به یکباره تمام خشم و سادیسم خود را کنار بگذارد و در حالی که روی تخت لم داده و یک بالش را زیر آرنجش تا میکند، بگوید "خب بقیه اشو بگو ببینیم چی شد؟"

در اینجا بنظرم آمد بهتر است به توصیه ی یونگ گوش کنیم که می گوید : " ترس زیر ترس تان را پیدا کنید" و ما هم برویم و انگیزه ی زیر انگیزه ی این پادشاه را برای گوش دادن به قصه ی شهرزاد کشف کنیم.

اما قبل از پرداختن به انگیزه ی پادشاه فکر کردم شاید بهتر باشد کمی درباره ی زن های قبلی که او ملاقات کرده هم یک سری اطلاعات بدست آوریم. یک زن و معشوق خیانتکار که قصد جانش را کرده بود و یک سری دخترهای از همه جا بی خبر که احتمالا آنها را به طمع ملکه شدن فریفته بودند تا بتوانند راحتر آنها را به محضر شاه یا همان مسلخ شان ببرند. پس تا اینجا یک زن خیانت کار و یک مشت دختر طمع کار داشتیم (حقیقتا بنده ی خدا تجربه های مزخرفی داشته) ... پس حالا نوبت شهرزاد است که وارد شود...شهرزادی که دختر وزیر و صاحب مقامی است و از تمام جیک و پوک دربار مطلع است و دانسته خودش را در بازی خطرناکی می اندازد و بنظرم این در وهله ی اول فقط یک دلیل می توانسته داشته باشد و آن این بوده که او با تمام قلبش عاشق آن پادشاه بوده ...نه عاشق خرد باختگی او، بلکه عاشق چیزی که بطور بالقوه در او می دیده و آن احتمالا انسانیت و صفات درخشنده ای در مقام یک مرد و حکمران بوده است. چون منطقا آدم بخاطره نجات صفات شیطانی یا حماقت های ابدی ازلی یک نفر دست به چنین ریسک بزرگی نمی زند. اما باز هم فکر می کنم حتی عشق و دیدن روشن ترین صفات و ایمان داشتن به متعالی بودن یک نفر هم نمی تواند جان آدم را در چنین مهلکه ی خطرناکی نجات دهد. اگر قبول ندارید با تجربه ی زندگی خودتان به این سوال پاسخ بدهید: " آیا در زندگی واقعی هم امکان دارد شما به عنوان یک زن بتوانید قلب کسی را فقط با عشق و دیدن صفات متعالی در آن شخص برای خود کنید؟ ... جوابتان را می دانم چون همه ی ما مدتهاست که دیگر یاد گرفته ایم که : "عشق هرگز کافی نیست"

در واقع آن چیزی که دارد خودش را این وسط داد می زند استعاره ایست که این داستان از "زن"، "مرد" و "رابطه" ساخته است...شهرزاد زنی عاشق است که می خواهد قلب مردی را که پر شده از ترس ها و ضعف های گوناگون فتح کند....آیا این سناریو بنظرتان آشنا نیست؟ آیا اکثر ما زن ها حداقل یکبار در زندگی مان چنین چیزی را تجربه نکرده ایم؟...

بگذارید یک تجربه جالب مطالعاتی خودم را در اختیارتان بگذارم. جمیز هالیس که یک روانشناس یونگیست، در کتابی با عنوان "التیام روابط زن و مرد"، از همان ابتدا و قبل از شروع بحث، از خانم ها عذرخواهی کرده و اعلام می کند بیشتر مباحث کتاب را به التیام روح مردها اختصاص خواهد داد، زیرا بر اثر سالها تجربه ی روان درمانی دریافته بود که علیرغم ظلم های غیر قابل انکاری که در طول تاریخ بر زنان رفته است اما یک زن این قابلیت را دارد که بصورت خودکار و با شبکه ی حمایتی درونی و بیرونی که برای خود می سازد، خودش را التیام بخشد، در حالیکه مردها اینطور نیستند. مردها ترس های زیادی را در طول زندگی با خود حمل می کنند. ترس هایی که طبق یک قرارداد جمعی و پنهانی هرگز درباره ی آنها با کسی صحبت نمی کنند و در واقع می توان گفت بصورت ناخودآگاه در برابر زندگی درونی خود گارد می گیرند.... آنها در طول زندگی و بطور مدام دارند با ترس هایی از قبیل: ترس از موفق نشدن، مطابق استاندارد نبودن، ترس از نقص فیزیکی یا روانی، ترس از نیازهایی که آنها را وابسته می کند، ترس از بخش زنانه ی وجودشان و ... سرو کله می زنند و البته برای آنها بصورت یک راز هستند و کسی را از آنها مطلع نمی کنند زیرا فکر می کنند در صورت بر ملا شدن این ترس ها، آنها به نقاط ضعف شان بدل خواهند شد. اما چیزی که در مورد زن ها صادق است این است که آنها با چنین مقولاتی خیلی راحتتر و طبیعی تر کنار می آیند و همواره با سیستم های حمایتی خاص خودشان، پس از هر شکست دوباره خودشان را به جریان زندگی عادی وصل می کنند و این نشان از آن دارد که برای مثال هویت شان به چیزی به نام موفقیت گره نخورده است و آن "من درونی" که ارتباطی موثر با آن دارند، همیشه چیزی از زندگی را در آنها حفظ می کند...

پس تا اینجا یک سری مردهایی داریم که طبق یک سری قراردادهای اجتماعی و هویتی با یک سری ترس و راز سرو کار دارند که موفقیت و پیروزی خودن را در دوری از این موضوعات می بینند و در مقابل زنانی که شاید طبق همان قراردادهای اجتماعی و البته تا حدودی هویت ذاتی شان این ترس ها نقش پررنگی در خط سیر تجربه شان ایفا نمی کنند و به نوعی همواره و در هر شرایطی زندگی را در شکلی جدید دوباره کشف می کنند. شاهد این موضوع هم یک تاریخ پر از ستم و محدودیت علیه زنان است که آنها با انعطاف پذیری فوق العاده شان آنرا از سر گذرانده اند.

حالا فکر می کنم آماده باشیم که وارد بحث رابطه شویم. برگردیم به داستان شهرزاد و می خواهم توجه تان را به قسمت کشته شدن زنها توسط پادشاه جلب کنم. این لیست قتل عام خون آلود و خشن زنان در واقع استعاره ای از روابطی است که مرد نمی خواهد در آنها باقی بماند. در زندگی واقعی هم اکثر مردها چنین لیست بلند بالایی از زنهایی که آنها را رها کرده اند در جیب بقل کت شان دارند. حالا سوال این است که پس مردها با چه کسی در رابطه می مانند؟ به عبارتی چرا شهرزاد موفق شد تا در رابطه با پادشاه باقی بماند؟

خب جواب البته ساده نیست و دلایل مختلفی با توجه به موقعیت می تواند وجود داشته باشد اما براساس تحلیل روانشناسانه و اجتماعی که در بالا به آن پرداختیم می توان بخشی عمومی تر پاسخ را به کمک تجربه و استدلال روشن کنیم.

اجازه دهید جواب را با این جمله آغاز کنم که مردها در واقع با زنی در رابطه باقی می مانند که آن زن توانایی کشف ترس ها و نقاط ضعف غالب و جدی آنها را داشته باشد... هراس هایی که حتی خود با اکراه آنها را به ضمیر خودآگاهشان می آورند....این نکته ی متناقض نما و بسیارعمیقی است...خیلی از زنها حائز چنین توانایی هستند اما فقط آن عده ای که می دانند چگونه باید با چنین کشفی برخورد صحیح داشته باشند موفق می شوند در رابطه های دلخواهشان باقی بمانند...برخورد صحیح اینجا شامل کشف، درک و پوشش آن ترسها و ضعف ها در سکوت است ( بنظرم حتی می شود گفت این مفهوم عشق در عمل است)...سکوت در اینجا به معنای وانمود کردن به نفهمی نیست، بلکه یک نوع آگاهی بی طرفانه از چیزهاییست که می داند بسیار حساس اند. نمود این آگاهی و سکوت گاهی بصورت سیاست زنانه تعبیر شده است. اغلب مردها تمایل ندارند با معشوق خود درباره ی چیزهایی که از آنها وحشت دارند صحبت کنند اما به طرزی پارادوکس وار از احاطه ی مسکوت او به نقاط باتلاقی روحشان دچار تحیر و لذتی پنهان می گردند که حتی می تواند موجبات شیفتگی به چنین الهه ای را نیز در آنها فراهم آورد... پوشش در اینجا به معنای کاهش اضطراب است، یعنی ترتیب دادن موقعیت هایی که سبب ایجاد اطمینان بیشتر می گردد...بگذارید این موضوع را با یک سوال روشن کنیم...شما به کسی که ضعف های شما را نمیداند بیشتر اعتماد دارید یا کسی که همه چیز را درباره ی شما می داند اما به طریقی خاموش در التیام آن زخمها به شما کمک می کند؟....

التیام
التیام


برگردیم سراغ داستان مان و این موقعیت ها را کمی بررسی کنیم...چرا شهرزاد قصه گویی را برای ورود به رابطه انتخاب می کند؟....پادشاه اسیر اوهام و تخیلات تیره و تار است و در سرزمین منطق نمی توان با او وارد کانال ارتباطی شد... شهرزاد با شناسایی آنچه که بیش از همه در وجود او شعله کشیده است و دقیقا با گذشتن از میان همان آتش وارد رابطه می شود... تنها مسیر ارتباطی شاه با دنیای خارج توهم ها و ترس های بیمارگونه اند...مبحث تخیل در قصه وجه مشترکی است که به واسطه ی آن می توان وارد این مسیر ارتباطی شد و رفته رفته با هنر داستانگویی فضای تاریک حاکم بر این کانال را به سمت تصاویری دور تر از آنچه در حال گردش به دور آن است، متوجه ساخت. و اینگونه تابیدن نور آغاز می شود.

در واقع می توان اینطور هم نتیجه گیری کرد که "شناخت" که ارزش آن بیشتر در شناسایی جنبه های منفی یک شخص می باشد، می تواند اساس یک عشق پایدار باشد. به عبارتی شما به آن میزان عاشق طرف مقابل هستید که از نقاط ضعف و ترس ها او اطلاع دارید و آمادگی ایفای نقش حمایتگر خاموش در آن موارد را دارید و باز با توجه به مفهوم بازنمایی شده از عشق، این یک پارادوکس است.

این طرز برخورد از جانب یک زن برای مردها یک معیار شناخت و اطمینان برای ماندن در رابطه است و هراس های آنها را به میزان قابل توجهی کاهش داده و حس موفقیت و قهرمان بودن را، یعنی چیزی که بطور ذاتی هویت شان را در آن می بینند، در آنها تقویت می کند. همین حس حتی باعث می شود یک زن نه چندان زیبا از لحاظ معیار های جامعه را به سایر حوری وشان عشوه گر ترجیح دهند. چیزی که همیشه برای دختران جوان در صحبت هایشان مایه ی تعجب است.

این یک بازی کاملا در سکوت است و زن های زیرک کاملا به این موضوع واقف هستند و وقتی مردی را که دوست دارند پیدا می کنند، اول از همه تلاش می کنند شناخت اولیه را بدست آورند. آنها نقاط ضعف مرد مورد علاقه شان را نه برای کوبیدن بلکه جهت راهی برای ورود به رابطه کشف می کنند.

با یک نگاه کلی شاید پروسه بیان شده کمی مرد سالارانه بنظر برسد اما در هر حالت این چیزیست که ما زن ها به شرط آموزش صحیح و انگیزه های صادقانه و عاشقانه در آن تبحر داریم. توجه شود که در موارد بیان شده زن در جایگاه و شخصیت خودش قهرمان و در لذت متعادل کردن یک رابطه است، چیزی که او را به یک معشوق بی بدیل در رابطه تبدیل می کند و برای او احساس قناعت فراوان به ارمغان می آورد، درست مانند شهرزاد که دقیقا با مهربانی و تشخیص نقاط ضعف پادشاهی که خودش را مرکز عالم و شخص اول می دانست تبدیل به قهرمان اصلی قصه شد.

تاکید می کنم که مسائل بیان شده ربطی به ظاهر کارها و نقش های یک زن ندارد. یک زن می تواند یک موتورسوار، فضانورد و یا یک سیاست مدار باشد اما تا زمانی که کیاست های زنانه را در خودش به فراخورموقعیتی که در آن است کشف نکند، هیچ گاه نمی تواند در رابطه با یک مرد به تعادل و خوشبختی برسد و باید خاطر نشان کنم که این درک و آگاهی نسبت به جنس مخالف در این خصوص اصلا زمانبر یا وقت تلف کننده نمی باشد و در واقع یک نوع شهود است که در یک لحظه و به تمامی فهمیده می شود و به تمام حرکات و رفتارهای یک زن جهت می دهد و بدون اغراق و با بکار گرفتن سایر جنبه های زنانه می تواند او را به یک شاهد غماز مبدل نماید.

در اینجا لازم به ذکر است که در ابتدا و قبل از ورود به هر رابطه ای، خودشناسی یک پیش نیاز لازم و ضروری می باشد. زیرا همین آگاهی نسبت به ضعفها و قوت های شخصیتی خود، علاوه بر حسن های بیشمار دیگر، می تواند فروتنی لازم برای داخل شدن به یک رابطه را برای زن فراهم آورد.

نکته ی آخر اینکه هر فرد، چه زن و چه مرد، این اختیار را دارد که "تنهایی" و "خودخواهی" (البته نه به معنای منفی آن) را به تناسب نقطه ی رشدی که در آن قرار دارد، انتخاب کند. اما هر زمین بازی در زندگی معادلات و قوانین خاص خودش را دارد و اساس رابطه پایدار میان زن و مرد بر دیگر خواهی استوار است که این را نه می توان به مردسالاری و نه زن سالاری تعبیر کرد.

این نکته را هم بیان کنم که این مقاله بیشتر از دیدگاه زنان به بررسی رابطه پرداخته است و البته کشف و شهود در خصوص رابطه، مطمئنا بسیار گسترده تر بوده و جای تحقیق و کار فراوان دارد.

در نهایت اجاز دهید چون با قضیه ی داستان وارد این مبحث شدیم این را هم اضافه کنم که در طول زمان های بسیار دور شاید این مطالب از "اسرار مگو" در زندگی بشر بوده است و به همین خاطرهم توسط داستانهایی همچون "شهرزاد" بیان شده اند و اساسا داستان در ذات خود با لمس نمادین واقعیتهای نادیده گرفته شده، مخاطب را به تصدیق می کشاند. داستان در ظاهر یک چیز غیر جدی است، اما می آید و خودش را به ما عرضه می کند و ما را در حالیکه درگیر معانی مورد نظرش کرده، متاثرباقی گذارده و می رود. و البته در جواب تمام اعتراض ها و استدالال های واکنشی ما، در حالیکه سوت زنان در حال دور شدن است می گوید: " این فقط یک داستان بود و پرونده ی همه ی جنگها و دعواها را همانجا بسته و اما در خفا به پرونده ی نامرئیی که در ذهن و روان جمعی ما باز کرده، پوزخند می زند.

روانشناسیداستانزنمردرابطه
۷
۴
م.ا
م.ا
شكر كه نمي دانستيم در تاريكي و خفقان زندگي مي كنيم و لذت برديم از تمام آنچه كه بود و امكان داشت چون تنها يك ذهن پرشور و خوشحال مي تواند تغيير ايجاد كند
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید