
بخش سوم : روز سوم
«هی! حمله کنید. دشمن رو شکست بدید.» پسر همانطور که اسب ها و سرباز های خیالی اش را تکان می داد؛به بینی مرد نزدیک شد و با شمشیر خیالی سرباز، به بینی او حمله کرد.
مرد از خواب پرید. با خشم به پسر چشم دوخت. دهانشرا باز کرد تا فریاد بزند اما نگاهش روی زخم های صورت پسرک سُر خورد.
پر که انگار هیچ چیز برایش اهمیتی نداشت با لبخند پرسید:« میای باهم بازی کنیم؟»
مرد سرش درد می کرد. دلش می خواست بیشتر بخوابد اما سرباز پلاستی که دست پسر بود را گرفت. چشمان پسر برق زدند. با خوشحالی شروع به بازی کرد. مرد فکرش را هم نمی کرد که این قدر از بازی کردن با یک بچه خوشش بیاید.
در همان حال که بازی می کردند مرد سوال هایی را از پسر پرسید : «چرا همیشه می گی که قراره بمیری؟» پسر با بی خیالی جواب داد: «چون اون آقا دکتره همیشه به مامان بابام می گه من قراره بمیرم.» مرد سوال دیگری پرسید: «چرا وقتی گلدون کنارت شکست نترسیدی؟» پسر که داشت سربازی را روی اسب می گذاشت با کلافگی گفت: «هی باید لشکرت رو آماده کنی من قراره بهت حمله کنم پس اینقدر سوال نپرس.» مرد زیر لب زمزمه کرد: «چقدر حرف زدن با بچه ها سخته.»
پسربچه بدون مقدمه از مرد پرسید: «تو چرا اینجایی؟» مرد از سوال بدون مقدمه شوکه شد. تلاش کرد جواب پسر را بدهد اما مغزش خالی بود،هیچ چیز را به یاد نمی آورد. دوباره تلاش کرد تا شاید چیزی به یادش بیاید. زمانی که باسب پسر به سرش برخورد کرد خاطره ای را به یاد آورد. مغزش از به یاد آوردن این خاطره درد گرفت اما بالاخره جواب پسر را داد: «دلیل اینکه من این جا هستم یک تصادف بود. چون سرم و دستم آسیب دید من رو اینجا آوردند.» مرد فکر می کرد پسر سوال دیگری بپرسد اما او هیچ چیز دیگری نپرسید و به بازی اش ادامه داد.
ادامه دارد....
#تنها_چیزی_که_یادم_میآید