ویرگول
ورودثبت نام
نجوا
نجواشعله امید هرگز خاموش نخواهد شد.در تاریکترین زمانها هم کسی هست که شعله امید را روشن نگه میدارد.
نجوا
نجوا
خواندن ۲ دقیقه·۱۳ روز پیش

قلبت را بِکُش6

بخش اول: شادی

فصل: ٢

شعبده باز و آرابلا روبه روی خانه سفید ایستادند. شعبده باز با کمی نگرانی پرسید: «مطمئنین کسی بابت آوردن من داخل خونه سرزنشتون نمیکنه؟» آرابلا با اطمینان جواب داد: «پدر و مادرم خونه نیستن. خدمتکارها هم براشون مهم نیس. خواهر کوچکترم هم حرفی نمیزنه.»

آرابلا  دستش را روی دستگیر ی در گذاشت و وارد خانه شد. طراحی  خانه عجیب به نظر می رسید. دو متر جلوتر از در، از راهرو کوتاهی بود که وقتی ازش می گذشتی. وارد سالن پذیرایی، می شدی. از پلیکان گوشه ی سالن پذیرایی بالا رفتند و جلوی دو در، ایستادند. آرابلا در اتاق سمت چپ را باز کرد. شعبده باز بدون اینکه منتظر بماند وارد اتاق شد. برای لحظه ای  قلبش از تپش ایستاد؛ منظره روبرو شگفت زده ش کرده بود. اتاق، کفپوش چوبی داشت. درسمت چپ، میز تحریری با طرح شکوفه های بهاری به چشم می خورد.

روی میز دفتری با جلد آبی باز مانده و قلمی هم کنارش بود.

روبه روی شعبده باز منظره ای از نور خورشید، گلهای صورتی و خیابانی پر از درخت، دیده می شد. پرده ی قرمزی با باد تکان می خورد و پرتوهای خورشید را اسرار آمیزتر نشان می داد.

پایین پنجره، تختی تک نفره با لحاف های  یاسی رنگ، برای هر کسی که وارد اتاق می شد، خوابی راحت را آرزو می کرد. ناگهان آرابلا جلوی شعبده باز ایستاد و شعبده باز از این که اینقدر خوب با قاب زیبای اتاق یکی شده بود، حیرت کرد. آبشارِ موج‌دارِ موهای طلایی آرابلا، همراه با نسیم تکان می خورد. خورشید پرتوهایش را درون چشمان سبز آرابلا انداخت. درخشش چشمان او، شعبده باز را درون جنگلی سحرآمیز گیر انداخت.

آرابلا بی تفاوت به نگاه خیره شعبده باز گفت: «بشینید براتون کیک میارم.» قبل از این که بتواند  به آشپزخانه برود. دختری ده_ یازده ساله در را با شتاب باز کرد و فریاد زد: «مگه قرار نبود امروز من رو هم ببر...» با دیدن شعبده باز  حرفش را ناتمام گذاشت و با وحشت داد زد: «این دیگه کیه؟» آرابلا پلک نزد، گفت: «یه شب اینجا میمونه امشب توی اتاق تو می خوابم.» قبل از اینکه خواهرش، گریس حرف دیگری بزند کیک را از سبدش بیرون آورد و به آشپزخانه رفت.

گریس با گیجی به شعبده باز نگاه کرد. دستش را به کمر زد و گفت: «امیدوارم بیشتر از این خواهرم رو تو دردسر نندازی.»

و به سرعت به اتاقش رفت.

شعبده باز خودش را روی تخت آرابلا انداخت و دراز کشید. دستش را زیر سرش گذاشت و زیر لب گفت: «انگار برات دردسر درست کردم بانوی جوان. هرچند خودت چنین معامله ای کردی پس نیازی نیس جبران کنم. چون به من ربطی نداره.»

ادامه دارد.....

شعبدهرمانداستانفانتزیعاشقانه
۴
۰
نجوا
نجوا
شعله امید هرگز خاموش نخواهد شد.در تاریکترین زمانها هم کسی هست که شعله امید را روشن نگه میدارد.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید