ویرگول
ورودثبت نام
من کارآگاه نویسنده ام
من کارآگاه نویسنده امگفت:میدونی زمان ترسیدن و رفتن به خونه کیه گفتم: نمیدونم گفت: چنین زمانی وجود نداره
من کارآگاه نویسنده ام
من کارآگاه نویسنده ام
خواندن ۱ دقیقه·۱۳ روز پیش

یلداتون مبارک


مادربزرگ زیر کرسی نشسته بود و حافظ می خواند.
نوه های شکمو، انار ها را مشت مشت برمی داشتند.
پدربزرگ در آن سمت کرسی، قصه ی آزادی خورشید را
برای بچه ها و نوه هایش تعریف می کرد.
سوز سرما، خبر از  ورود ننه سرما به خانه، می داد.
در سمت دیگر خانواده، زنی با لباس محلی، در حال
نگارگری بر روی دارِقالی بود. زن تصویر خانواده را
بر روی قالی میکشید.
پشت زن و خانواده، پنجره ای خیلی بزرگ دیده می شد. این پنجره خورشید را نشان میداد که از پشت ابر های سیاه بیرون می آمد. نور خورشید کم کم آسمان را روشن

می کرد.

نقاش، نقاشی اش را با کشیدن پرَتو های خورشید به پایان رساند. و نام نقاشی گذاشت
"یلدا"
یعنی تولد دوباره ی خورشید زندگی
     
                          یلدا ی همگی مبارک

شب یلداخورشیدداستانکوتاهتولد
۱۱
۰
من کارآگاه نویسنده ام
من کارآگاه نویسنده ام
گفت:میدونی زمان ترسیدن و رفتن به خونه کیه گفتم: نمیدونم گفت: چنین زمانی وجود نداره
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید