ویرگول
ورودثبت نام
نجوا
نجواشعله امید هرگز خاموش نخواهد شد.در تاریکترین زمانها هم کسی هست که شعله امید را روشن نگه میدارد.
نجوا
نجوا
خواندن ۲ دقیقه·۱ روز پیش

قلبت را بِکُش 8

*بخش اول: شادی*

*فصل ٣ *

آفتاب تازه طلوع کرده بود. آرابِلا به اتاقش رفت.

توقع داشت شعبده باز را ببیند اما فقط جواهر سبزش را دید که روی تخت گذاشته شده بود.

آرابلا جواهر را با دقت نگاه کرد تا مطمئن شود واقعی است. وقتی از واقعی بودن جواهر اطمینان پیدا کرد آن را داخل کشوی میزِ‌آینه گذاشت. دست و صورتش را شست.

درِ کمد لباس ها را باز کرد و از میان لباس های زرشکی، لباسی را که آستین ها و یقه اش مروارید دوزی شده بودند را برداشت. بدون کمک خدمتکار، لباسش را پوشید و موهایش را مرتب کرد. سبد حصیری اش را برداشت و از اتاق خارج شد.

هم زمان با او گریس هم از اتاقش بیرون آمد. همان طور که لباس بنفشه یاسی‌اش را می تکاند به خواهرش گفت: «این بار منم باهات میآم. نباید زیر قولت بزنی.» آرابلا نیم نگاهی به گریس انداخت و از پله ها را پایین رفت. گریس جیغی از خوشحالی کشید و پشت سر خواهرش راه افتاد. وقتی که از خانه خارج شدند گریس دوید و دستش را میان دست آرابلا قفل کرد. آرابلا و گریس دست در دست هم به سمت شیرینی فروشی "رویاخی" رفتند. جلوی شیرینی فروشی ایستادند. ناگهان چندین مرد مسلح به سمتشان دویدند.

یکی ازمرد ها فریاد زد:« اون دزدِ انگشتر رو بگیرین.» قبل از اینکه گریس و آرابلا از سر راه مردهای مسلح کنار بروند دستی آنها را به درون کوچه ای تاریک کشید.

شخص، دستانش را روی دهان آنها گذاشت وآهسته گفت: «هیس. لطفا آروم باشید.» آرابلا صدای شعبده باز را تشخیص داد.

نور خورشید داخل کوچه افتاد و گریس هم شعبده باز را دید. شعبده باز وقتی مطمئن شد مردها دور شده‌اند. دستش را از روی دهان آنها برداشت و تعظیم کرد. با لبخندی سرخوشانه گفت: «از ملاقات دوباره شما بسیار خرسندم. بانوان جوان.»

ادامه دارد......

کتابفانتزیرمانداستانعاشقانه
۱
۰
نجوا
نجوا
شعله امید هرگز خاموش نخواهد شد.در تاریکترین زمانها هم کسی هست که شعله امید را روشن نگه میدارد.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید