ویرگول
ورودثبت نام
بهار
بهار
بهار
بهار
خواندن ۳ دقیقه·۵ ماه پیش

ابتلا

اون روز علی شیفت بود

روزی پراز بیمار داشت ...

اون هم که یک پزشک پیگیربود

وبه تک تک تخت ها سر میزد و جویای حال بیماران بود

وکلی توصیه های پزشکی میکرد ..

اما شب که رسید خونه

احساس بدن درد شدیدی کرد خیلی مقطعی و گذرا

کمی سردرد داشت و ..

جدی نگرفت

به زور چهار قاشق غذا خورد

و رفت سمت رخت خواب و خوابید خیلی خسته بود

وروز پرکاری داشت ...

ساعت ۱۰ صبح بود که گوشی علی از زنگ زدن داشت منفجر میشد

وقتی گوشی رو نگاه کرد

پیامک اومده بود

از طرف همکارش دکتر نوید بود

که مریض تخت شماره ی ۴، بیماریش مشخص شده

یه بیماری عفونی واگیر داره

علی تو باهاش خیلی راحت دیروز در تماس بودی

تا ده روز لطفا بیمارستان نیا .

ممکنه ناقل باشی...

علی با خودش گفت من که چیزیم نیست الکی

نوید بزرگش کرده ....

امکان نداره گرفته باشم ...

حالمم که خوبه که ....

چرا این همه بیمارو ده روز معطل کنم ؟

ولی یه مقدار که گذشت

وقتی میخواست صبحونه بخوره

لقمه پنیر رو اصلا نمیتونست قورت بده

وسردردش خیلی زیاد بود

و بدنش کاملا داغ شده بود

خونه رو که نگاه کرد دید طبق معمول همه سر کارشونن

مامان و بابا و داداش هیچکس نبود ...

ازاونجا که صداش به سختی در میومد .

پیام داد به نوید

پیام اینطور بود ...

نمیدونم، چیشد ...نوید، خوب بودم ...

یه دفعه ۱۸۰ درجه همه چی عوض شد .

میسوزم تو تب شدیدا ..

میتونی خودتو برسونی ؟

نوید که گرم توضیح دادن ساعت دارو ها به بیماراش بود

البته از فاصله پنجاه کیلومتری ...

یه مقدار ی دیر پیام رو دریافت کرد

چیزی حدود نیم ساعت بعد...

نوید بهش پیام داد... بله الان میام .

نوید میدونست که مادر و پدر علی محل کارشون اون سر شهره و خیلی دوره و میدونست بخاطر همین به اونا چیزی نگفته ...

ولی علی جواب پیام و نتونست بخونه و آروم خوابش برده بود .

نوید آیفون زد ...

چندبار این کارو انجام داد

اما علی خیلی گیج بود چون یه شربت مسکن هم خورده بود دیگه خیلی گیج تر و پر خواب تر شده بود .

وآیفونو نشنید

چون خیلی سنگین بود و خواب ..

نوید به گوشی زنگ زد

ولی کسی جواب نمی داد

نوید به پدر علی خبر داد

و پدر علی گفت که الآن نزدیک خونه ست و داره میاد

چون کارش امروز زود تر تموم شده .

بعد از ۵ دقیقه بالاخره در باز شد .

وقتی نوید دست گذاشت رو سرعلی

علی تو تب داشت میسوخت

و دونه های قرمز روی بدنش خودشو نشون داده بودن

نوید لباس علی رو شل کرد

پاشویش داد و معاینه ش کرد

و بعد هم دارو نوشت و رفت از داروخونه بگیره .

دارو هارو آورد

سرم و وصل کرد

علی که از شب قبل درست غذا نخورده بود

موقع آمپول زدن

احساس ضعف شدیدی کرد

و در همون حین از حال رفت

وقتی چشمشو باز کرد تو بیمارستان بود

بعد از مدتی صدای پرستار بود

که میگفت آقای دکتر این

غذا و آب و چرا بهش دست نزدین ...

الآن وقت آمپولتونه

باید یه چیزی حتما بخورین ...

همونجا بود که

مریض کنار تختی که دیروز خودعلی معاینه ش میکرد .

از خواب که بیدار شد

گفت :دکتر امیری شمایین ؟

حتما مایعات مصرف کنین ..

داروهاتونو به موقع بخورید ...

الآن متوجه شدید چرا من دیروز نمیتونستم اونارو بخورم

دکتر علی که کاملا با همه وجودش متوجه شده بود

که بی اشتهایی یعنی چی ..

گفت: بله من تسلیم .

خانم پرستار فعلا غذا و آب برای من

و این آقا از طریق سرم وریدی ...

ازشدت بدن درد حتی یه لقمه هم پایین نمیره که نمیره...

بیماری عفونیداستانسلامتیبیمارستان
۲
۰
بهار
بهار
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید