ویرگول
ورودثبت نام
بهار
بهار
بهار
بهار
خواندن ۵ دقیقه·۲ روز پیش

داستان ۱:خواهرکوچولوم،مایرِل

در یک بیشه زیبا در کنار یک نهر آب دراز کشیدم وآرام خوابیدم ،قطره های باران روی گونه هایم میریخت و اندکی بعد با صدایی مهیب بیدار شدم .

ابرهای سیاه بالای سرم و رعد وبرق شدید و تاریک.

آرام به سمت خانه رفتم‌.

در زدم .

دربازشد و خواهرم جلینا رو دیدم اون موهای بلندی داشت و تمام روز رو مشغول نواختن پیانو و موسیقی بود ،به تازگی نوازنده یک گروه خوانندگی شده بود و کارش پا گرفته بود .به خاطر همین هم یک محل کار

خریده بود و کم کم داشت اثاثیه ش رو جمع میکرد اونجا

ولی هنوز این پیانو تو خونه بود.

اون بسیار خوشرو و مهربان بودو اون روز هم موزیک مورد علاقه اش را مینواخت موزیکی که مرا به یاد همان

جنگل زیبا و سرسبز و مه آلود می انداخت همان جایی که عاشقش هستم .

راستش کمی که نشستم دیدم واقعا گرسنه ام و انگار روده بزرگ و کوچک فرقی ندارد همه همدیگر را می خواهند نوش جان کنند .

پس رفتم سراغ یخچال ..

در را که باز کردم با تصویر جالبی مواجه شدم .

غذایی که دقیقا مثل پیانو تزیین شده بود .

میدانستم هدیه جلینا برای من است .

برداشتم و نصفش کردم تا نصفش هم برای جلینا باشد .

و داشتم می خوردم که ناگهان خواهر کوچکترم مایرِل مثل صاعقه سبز شد و گفت اون غذای جلیناست .

الآن بهش میگم ...

منم یه نگاهی کردم و گفتم اگه بگی ، این کنترل تلویزیون رو دیگه بهت نمیدم .مایرل ، تو یخچال هیچی نداریم .

زنگ بزن مادر که حداقل یه چیزی بخره .شام بپزیم.

ولی مایرل رفت وبه جلینا خبر داد

جلینا ،نِلین پیانو تو رو خورد .

جلینا که گرم نوازندگی با تار خودش بود گفت :

مایرل ، درسته که نلین شکمو هست اما هیچ وقت پیانو رو نمیتونه بخوره که درسته.

مایرل گفت :

منظورم اون غذایی بود که مثل پیانو ساختیش .

جلینا نگاهی کرد و گفت :

خیلی وقته اون غذا رو پختم برای خود نلین .

مایرل که کاملا ناکام برگشت .سراغ کنترل تلویزیون ،اما

کنترلی در کار نبود که نبود .

منم دیگه باید میرفتم ،سمت فروشگاه و کلی چیز میز

میخریدم تا امشب شام بپزم .

از قرار معلوم مادر امشب نمیاد و من باید یه غذای خوشمزه بپزم .

عصر برگشتم و دیدم رو میز یک یادداشته .

جلینا به همراه گروه نوازندگی یه اجرای بزرگ داشتن و اون رفته بود .

خیلی بی خبر ،اما براش آرزوی بهترینا رو داشتم .

راستش جلینا خواهر مهربان و مثل یه دوست برام بود .

حالا منم نلین وآبجی کوچیکم مایرِل ...

خوب مشغول پخت غذا شدم .

خونه رو مرتب کردم .

اما خیلی خونه ساکت بود ...

واین برای یه دختر بچه ای مثل مایرل ،یه چیزه غیر طبیعی محسوب میشد .

صداش کردم ،مایرِل ...

می خوای قایم باشک بازی کنیم .

میدونم که یه جایی همون جاهایی ...

اما یک قدم جلوتر که رفتم

حس خالی شدن یه سطل پر از آب رو، رو سرم داشتم .

یه ذره که گذشت دیدم ،مایرله ...

خوب که نگاش کردم بهم میگفت : بهم بگو کنترل و کجا گذاشتی ؟

وگرنه یه سطل دیگه هم میریزم .

من هم یه چشم غره ای رفتم و گفتم

اونجا... جلو میز تلویزیون .

وبهش گفتم عادت داری سرهر چیزی فِرت و فِرت سطل آب رو من بریزی .

مایرِل ،باتو ام ...

نقشه ات رو شده ..

دیگه رفت تو دنیای کارتون ها ...

حسابی سردم شده بود و لباسامو عوض کردم و نشستم .

غذا که پخته شده بود .

صدای سوت قابلمه میومد که خاموشش کردم و

مایرلی که حالا گیرش آورده بودم .

تازه روی مبل خوابیده بود .

و مثل همیشه دوست داشت براش نقاشی بکشم

ولی اینبار روی صورتش .

ومنم شروع کردم به کشیدن .

روش پتو انداختم .

غذا مو خوردم و غذای مایرِل تو یخچال گذاشتم .

و رفتم تو اتاقم خوابیدم .

صبح شد و پاشدم و دیدم خداروشکر همه چی مرتبه .

که ناگهان وقتی ازتخت پایین اومدم ،دیدم دور و ورم

پراز آجر اسباب بازیه و راه رفتن رو آجرها ی کوچولو

به منزله تیغ تیغ شدن کف پای بنده بود .

ولی این نقشه مایرل رو خیلی دوست داشتم .

راستش کف پام رو پشه نیش زده بود و راه رفتن

رو آجر های اسباب بازی مایرل حس خوبی بهم میداد .

از اونطرف هم بچه های کلاسم ، منتظرم بودن .

من معلم دبستانم و هم تو محل کارم و هم تو خونه از وجود بچه ها به لطف خدا ،بهره مندم .

چون عاشق بچه هام .

و بچه های کلاسمم خیلی منو دوست دارن .

البته مایرل رو هم خیلی دوست دارم و دقیقا عاشق همین کاراشم .

مدرسه تموم شد و برگشتم خونه .

در رو باز کردم با کلید .

و مایرل رو دیدم .

تو چرا مدرسه نرفتی ؟ مایرل ،

به خاطر این شاهکار ،

گفتم کدوم شاهکار ،گفت این ...

گفتم متوجه نمیشم .

گفت ایییین .

گفتم کدوووم .

این خطی که رو صورتمه .ایناها .

گفتم با چی کشیدیش ؟

گفت فکر کنم امضای شماست، خانوم معلم .

گفتم من نکشیدم .مایرل .

میدونی نقاشی های قشنگت دلشون تنگ شده بود و

اومدن رو صورتت نشستن .

مثل همون سطل آبی که رو سرمن نشست .

مایرل : باچی پاک کنم؟

من: آب گرم و صابون .

خلاصه که بهش کمک کردم و خط ماژیک پاک شد و اونم

شیفت بعد از ظهر بود و رفت مدرسه .

دومرتبه رسیدم به یخچال .

و خوراکی هایی که دیشب پخته بودم .

در رو که واکردم .

یخچال پراز خالی بود .

عجیب بود ،دیشب پرش کرده بودم .

یعنی حتی یه دونه نون هم پیدا نمیشد .که نمیشد .

معرفی میکنم ،این شما و این نقشه جدید خانم مایرل

که نمیدونم اسمش چیه ؟

اما هرچی بود دیگه غذا سفارش دادم از بیرون .

ولی اونهمه غذای تو یخچال رو مایرل واقعا کجا قایم کرده بود ....

تو همین فکرا بودم که یکی از دانش آموزام سوال درسی داشت و جوابشو دادم و راهنماییش کردم.

نشستم یکم تلویزیون ببینم .

که یه دفعه دیدم نه فقط کنترل نیست بلکه

تلویزیونم نیست.

جل الخالق ...

به حق چیزای ندیده .

خوب دیگه مشغول گوشیم شدم ورفتم اتاقم .

تو اتاقم ظاهرا همه چیز امن و امان بود .

اما تا سرم و رو بالشت گذاشتم

یه دفعه فرو رفتم تو تشت آب .

دیدم اینطور نمیشه .

هی من نقشه بکشم ،هی مایرل .

میدونم دوستم داره و خواهرمه .

خیلی وقتا بهم محبت کرده و میکنه

ولی گاهی معنای این کاراشو نمیفهمم.

شاید از سر دوست داشتنه زیادیه .

دیگه منم دست به کار شدم تا یه نقشه براش بکشم ....

هرچند که میدونم مایرل برخلاف جلینا مثل خودمه و سرش برای این کارا می خاره ....

غذای خوشمزهداستانداستانکخواهر
۹
۰
بهار
بهار
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید