در یک بیشه زیبا در کنار یک نهر آب دراز کشیدم وآرام خوابیدم ،قطره های باران روی گونه هایم میریخت و اندکی بعد با صدایی مهیب بیدار شدم .
ابرهای سیاه بالای سرم و رعد وبرق شدید و تاریک.
آرام به سمت خانه رفتم.
در زدم .
دربازشد و خواهرم جلینا رو دیدم اون موهای بلندی داشت و تمام روز رو مشغول نواختن پیانو و موسیقی بود ،به تازگی نوازنده یک گروه خوانندگی شده بود و کارش پا گرفته بود .به خاطر همین هم یک محل کار
خریده بود و کم کم داشت اثاثیه ش رو جمع میکرد اونجا
ولی هنوز این پیانو تو خونه بود.
اون بسیار خوشرو و مهربان بودو اون روز هم موزیک مورد علاقه اش را مینواخت موزیکی که مرا به یاد همان
جنگل زیبا و سرسبز و مه آلود می انداخت همان جایی که عاشقش هستم .
راستش کمی که نشستم دیدم واقعا گرسنه ام و انگار روده بزرگ و کوچک فرقی ندارد همه همدیگر را می خواهند نوش جان کنند .
پس رفتم سراغ یخچال ..
در را که باز کردم با تصویر جالبی مواجه شدم .
غذایی که دقیقا مثل پیانو تزیین شده بود .
میدانستم هدیه جلینا برای من است .
برداشتم و نصفش کردم تا نصفش هم برای جلینا باشد .
و داشتم می خوردم که ناگهان خواهر کوچکترم مایرِل مثل صاعقه سبز شد و گفت اون غذای جلیناست .
الآن بهش میگم ...
منم یه نگاهی کردم و گفتم اگه بگی ، این کنترل تلویزیون رو دیگه بهت نمیدم .مایرل ، تو یخچال هیچی نداریم .
زنگ بزن مادر که حداقل یه چیزی بخره .شام بپزیم.
ولی مایرل رفت وبه جلینا خبر داد
جلینا ،نِلین پیانو تو رو خورد .
جلینا که گرم نوازندگی با تار خودش بود گفت :
مایرل ، درسته که نلین شکمو هست اما هیچ وقت پیانو رو نمیتونه بخوره که درسته.
مایرل گفت :
منظورم اون غذایی بود که مثل پیانو ساختیش .
جلینا نگاهی کرد و گفت :
خیلی وقته اون غذا رو پختم برای خود نلین .
مایرل که کاملا ناکام برگشت .سراغ کنترل تلویزیون ،اما
کنترلی در کار نبود که نبود .
منم دیگه باید میرفتم ،سمت فروشگاه و کلی چیز میز
میخریدم تا امشب شام بپزم .
از قرار معلوم مادر امشب نمیاد و من باید یه غذای خوشمزه بپزم .
عصر برگشتم و دیدم رو میز یک یادداشته .
جلینا به همراه گروه نوازندگی یه اجرای بزرگ داشتن و اون رفته بود .
خیلی بی خبر ،اما براش آرزوی بهترینا رو داشتم .
راستش جلینا خواهر مهربان و مثل یه دوست برام بود .
حالا منم نلین وآبجی کوچیکم مایرِل ...
خوب مشغول پخت غذا شدم .
خونه رو مرتب کردم .
اما خیلی خونه ساکت بود ...
واین برای یه دختر بچه ای مثل مایرل ،یه چیزه غیر طبیعی محسوب میشد .
صداش کردم ،مایرِل ...
می خوای قایم باشک بازی کنیم .
میدونم که یه جایی همون جاهایی ...
اما یک قدم جلوتر که رفتم
حس خالی شدن یه سطل پر از آب رو، رو سرم داشتم .
یه ذره که گذشت دیدم ،مایرله ...
خوب که نگاش کردم بهم میگفت : بهم بگو کنترل و کجا گذاشتی ؟
وگرنه یه سطل دیگه هم میریزم .
من هم یه چشم غره ای رفتم و گفتم
اونجا... جلو میز تلویزیون .
وبهش گفتم عادت داری سرهر چیزی فِرت و فِرت سطل آب رو من بریزی .
مایرِل ،باتو ام ...
نقشه ات رو شده ..
دیگه رفت تو دنیای کارتون ها ...
حسابی سردم شده بود و لباسامو عوض کردم و نشستم .
غذا که پخته شده بود .
صدای سوت قابلمه میومد که خاموشش کردم و
مایرلی که حالا گیرش آورده بودم .
تازه روی مبل خوابیده بود .
و مثل همیشه دوست داشت براش نقاشی بکشم
ولی اینبار روی صورتش .
ومنم شروع کردم به کشیدن .
روش پتو انداختم .
غذا مو خوردم و غذای مایرِل تو یخچال گذاشتم .
و رفتم تو اتاقم خوابیدم .
صبح شد و پاشدم و دیدم خداروشکر همه چی مرتبه .
که ناگهان وقتی ازتخت پایین اومدم ،دیدم دور و ورم
پراز آجر اسباب بازیه و راه رفتن رو آجرها ی کوچولو
به منزله تیغ تیغ شدن کف پای بنده بود .
ولی این نقشه مایرل رو خیلی دوست داشتم .
راستش کف پام رو پشه نیش زده بود و راه رفتن
رو آجر های اسباب بازی مایرل حس خوبی بهم میداد .
از اونطرف هم بچه های کلاسم ، منتظرم بودن .
من معلم دبستانم و هم تو محل کارم و هم تو خونه از وجود بچه ها به لطف خدا ،بهره مندم .
چون عاشق بچه هام .
و بچه های کلاسمم خیلی منو دوست دارن .
البته مایرل رو هم خیلی دوست دارم و دقیقا عاشق همین کاراشم .
مدرسه تموم شد و برگشتم خونه .
در رو باز کردم با کلید .
و مایرل رو دیدم .
تو چرا مدرسه نرفتی ؟ مایرل ،
به خاطر این شاهکار ،
گفتم کدوم شاهکار ،گفت این ...
گفتم متوجه نمیشم .
گفت ایییین .
گفتم کدوووم .
این خطی که رو صورتمه .ایناها .
گفتم با چی کشیدیش ؟
گفت فکر کنم امضای شماست، خانوم معلم .
گفتم من نکشیدم .مایرل .
میدونی نقاشی های قشنگت دلشون تنگ شده بود و
اومدن رو صورتت نشستن .
مثل همون سطل آبی که رو سرمن نشست .
مایرل : باچی پاک کنم؟
من: آب گرم و صابون .
خلاصه که بهش کمک کردم و خط ماژیک پاک شد و اونم
شیفت بعد از ظهر بود و رفت مدرسه .
دومرتبه رسیدم به یخچال .
و خوراکی هایی که دیشب پخته بودم .
در رو که واکردم .
یخچال پراز خالی بود .
عجیب بود ،دیشب پرش کرده بودم .
یعنی حتی یه دونه نون هم پیدا نمیشد .که نمیشد .
معرفی میکنم ،این شما و این نقشه جدید خانم مایرل
که نمیدونم اسمش چیه ؟
اما هرچی بود دیگه غذا سفارش دادم از بیرون .
ولی اونهمه غذای تو یخچال رو مایرل واقعا کجا قایم کرده بود ....
تو همین فکرا بودم که یکی از دانش آموزام سوال درسی داشت و جوابشو دادم و راهنماییش کردم.
نشستم یکم تلویزیون ببینم .
که یه دفعه دیدم نه فقط کنترل نیست بلکه
تلویزیونم نیست.
جل الخالق ...
به حق چیزای ندیده .
خوب دیگه مشغول گوشیم شدم ورفتم اتاقم .
تو اتاقم ظاهرا همه چیز امن و امان بود .
اما تا سرم و رو بالشت گذاشتم
یه دفعه فرو رفتم تو تشت آب .
دیدم اینطور نمیشه .
هی من نقشه بکشم ،هی مایرل .
میدونم دوستم داره و خواهرمه .
خیلی وقتا بهم محبت کرده و میکنه
ولی گاهی معنای این کاراشو نمیفهمم.
شاید از سر دوست داشتنه زیادیه .
دیگه منم دست به کار شدم تا یه نقشه براش بکشم ....
هرچند که میدونم مایرل برخلاف جلینا مثل خودمه و سرش برای این کارا می خاره ....