سونیرا دختری مهربان بود و او یک خواهر داشت .
که خواهرش رایلین را دوست داشت و اونها رابطه ی خیلی خوبی باهم داشتند.
روزها به جنگل میرفتند و لابه لای گل ها و درخت ها مرقصیدند و می خندیدند .
اون روز هم به جنگل رفتند کنار رودخانه نشستند
و مشغول تماشای طبیعت شدند .
سونیرا که خیلی شکمو بود در کیفش را باز کرد
واز داخل کیف خود چند عدد کیک درآورد وبا شیرگرم نوش جان کرد .رایلین به رودخانه چشم دوخته بود
سونیرا که امتداد نگاه رایلین را بررسی کرد
یک ماهی قرمز و طلایی بسیار زیبا دید.
ناگهان رایلین با دوربین عکاسی ،عکس ماهی را گرفت
و بعد هم دوباره غرق تماشای رود خانه شد .
رودخانه بسیار آرام و زیبا بود
مخصوصا گل های اطراف رودخانه که اطرافش پراز پروانه های شاد و رقصان بود .
بوی خوبی می آمد .
بوی تازگی ...
برگ ها با وزش نسیم تکان می خوردند و آسمان لبخند میزد .
رایلین همچنان مشغول کشیدن نقاشی اش بود .
که ناگهان دید سونیرا نیست .
با خودش گفت همین اطراف است دیگر پیدایش میشود .
نقاشی به پایان رسید
و خبری از سونیرا نبود .
رایلین بلند صدا کرد ،سونیرا کجایی ؟
ولی هیچ پاسخی نیامد .
سونیرا خواهر جونم من میرم خونه .
اگه هستی بیا که باهم بریم .
سونیرا بعدا قایم باشک بازی میکنیم الآن کار دارم .
ولی پاسخی از سونیرا نیامد که نیامد .
رایلین با خودش گفت :
احتمالا همین اطراف است دیگر ...
گشتی زد
اما فقط کلاه خواهرش را دید .
کمی که جلوتر رفت
ناگهان دید روی صورتش یه چیزی چکه کرد .
بالای سرش رو که نگاه کرد
سونیرا را دید که داشت از بالای شاخه درخت
روی صورت رایلین آب می چکاند .
رایلین خنده ای کرد و گفت .
سونیرا باید بریم نقاشیم تموم شد.
سونیرا هم گفت کجا بریم ؟
من هنوز بازی هام با شاخ و برگ درخت تموم نشده .
رایلین گفت باشه پس من میرم .
تو همینجا بمون و بازی کن .
کارت که تموم شد برگرد خونه .
رایلین به سمت خونه رفت
اما مکان خونه رو نمی دونست .
بنابراین دوباره برگشت پیش سونیرا ...
_سونیرا بازیت تموم نشد ؟
_:نه تازه شروع شده ..
اینجارو ببین یه سنجاب پیدا کردم .
ببین چقد بامزه ست ..
ازاین نمیخوای نقاشی بکشی ؟
رایلین من و سنجاب کنارهم میشینیم و تو ازمون نقاشی بکش .
رایلین گفت :
وای چه سنجاب قشنگی و لی سونیرا من نقاشیمو کشیدم بهتره بریم خونه و بعدا بیایم.
سونیرا روی شاخه درخت تازه یه میوه پیداکرده بود
اول اونو شست و بعد هم خورد ...
بعد هم رفت به سراغ لونه ی مورچه ها ..
رایلین بیا اینجا ...
چقدر اینجا مورچه ست ..
رایلین تا رسید ..
مشغول تماشای مورچه ها بود و لذت میبرد ..
که ناگهان صدای بلندی در جنگل پیچید .
رایلین و سونیرا نزدیکتر رفتند
و یک آهو دیدند ...
پاش زخمی شده بود و باید فرار میکرد
چون اون شکارچی دنبالش میکرد .
سونیرا و رایلین به بچه آهو کمک کردند و به درون یک غار بچه آهو رو بردند
شکارچی ها که آمدند آهو رو ندیدند و رفتند .
سونیرا و رایلین به پای زخمی آهو نگاهی کردند و
گفتند هرطور شده کمکش میکنیم .
بنابراین به داخل جنگل رفتند و گیاه ضد دردی پیدا کردند
و اون رو به روی پای آهو بستند و زخمش رو کامل بستند تا خونریزی نداشته باشد .
آهو را رها کردند .
آهو بهتر شده بود و به لانه خود رفت ...
سونیرا و رایلین حالا باید میرفتند خانه ...
اما فقط سونیرا نقشه جنگل را با خودش داشت
اما نقشه داخل کیف سونیرا نبود .
اونا رفتند بالای همان درخت
و اطراف رو گشتند تا نقشه رو پیدا کنند .
ولی میمون بامزه ای بود که نقشه رو دست خودش گرفته بود .
رایلین به میمون موز داد
و نقشه رو از میمون گرفت و مشغول ردیابی مکان خانه شد .
سرانجام مسیر رو پیدا کرد
وبه سمت خانه حرکت کردند .
اونا با اسب خود تاختند و تاختند و به خانه رسیدند .
در خانه همه چیز خوب بود
رایلین مشغول مرتب کردن تابلوهایش شد تا آنهارا به نمایشگاه نقاشی ببرد .
سونیرا هم مشغول پختن کیک برای سفارش مشتری کیک و شیرینی خود شد .
هوا بوی بهار میداد و گنجشک آواز میخواند
ناگهان صدای درخانه به صدا در آمد .
یعنی کی بود ؟
باورش عجیب ولی همان آهو بود که به خانه ی سونیرا و رایلین آمده بود .
و یک شاخه گل زیبا در دهانش بود
سونیرا و رایلین گل را از آهو گرفتند و اورا در آغوش گرفتند .
ولی پای آهو خونریزی داشت .
اونا دوباره پای آهورو بستند و اورو درمان کردند.