ویرگول
ورودثبت نام
بهار
بهار
بهار
بهار
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

داستان۳:خواهر کوچولوم مایرل

خوب تصمیم گرفتم جعبه رو باز کنم.

آخه کادوش شکل جعبه بود .هم رنگش ،هم طرحش ...

وقتی بازشد ،دوباره به جعبه رسیدم

و وقتی بازکردم ،دوباره جعبه جدید دیدم

و اینکارو ۹۹۹۹بار انجام دادم

تا به یک چیز کوچولو جعبه ای رسیدم

اونو هرچی تلاش کردم باز کنم دیدم باز نمیشه ..

پس از تلاش های فراوان بالاخره باز شد

و توش پراز قطعات الکترونیکی بود

بعد فهممیدم که فِلَشه کامپیوتره.

خواستم اونو بزنم به جعبه،

یعنی همون کامپیوتر ....

اما دیدم چقد شکلش گوگولیه و بهتره بزنم به

کامپیوتر خواهر کوچولوم مایرِل آخه مثل خودش گوگولی بود ...

و اول کامپیوتر و روشن کردم و بعد زدم .همینکه زدم

یه دفعه کامپیوتر درجا سوخت ...

یه بویی کرد که صاحب خود کادو یعنی مایرل خانم پیدا شد ...

ازاون قیافه ی مهربون ،یه دفعه گفت مگه این کادوی تو نبود ؟

چرا زدیش به جعبه من ؟

سوخت؟

نگاش کردم ؛

گفتم:

فکر کنم.

یه جعبه ست دیگه ،حالا دنیا که به آخر نرسیده ...

ودیگه رفت تا همه گلدونامو خاکی کنه ...

اما بعدش ازاونجایی که من از کامپیوتر سردر میارم

کل قطعاتش رونشستم باز کردم

البته با همکاری خودش ،پیچ هارو اون باز میکرد .

و مجدد سرهم کردم و

دوقطعه ش رو عوض کردم تا دیگه درست شد .

ولی همه ی بازی هاش پاک شده بود و قیافه مایرل تماشایی بود .

اون جعبه کوچیکم فرستادم پیش جعبه بزرگترها.

خوب

حداقل یادت باشه . ازین فِلَش های داغون دیگه برا من درست نکنی

مایرل خانم .

نمیدونستم نقشه ی بعدیش چیه ؟

ولی خودش گلدونامو تمیز کرد .

هرچی بود کامپیوتر خودم که سالم بود .

دیگه شب شد باهم غذا درست کردیم و دوباره خیلی مهربون شده بود .

دختر مهربونیه ولی خیلی مهربون نیست و این نشانه ی

نقشه بود.

همش میرفت تو اتاقم و می چرخید

نمیدونم دنبال چی بود ؟

ولی انگار پیداش نمی کرد ؟

هرچی هم می گفتم دنبال چی هستی ؟

می گفت من دنبال چیزی نیستم.

یکم دقیق شدم

دیدم اون گیره مو طلایی ...

مایرل عاشق اون گیره مو بود .

و چشمش گرفته بود منم نمیدادمش که...

و جالب اینکه حتی یه بارهم استفاده نکردم و همیشه تو کِشو بود .راستش من یه کلکسیون از این گیره موها دارم

ولی هیچ وقت استفاده نمی کنم و همیشه نگاشون میکنم.

آخرین بار همین امروز صبح تو خواب بودم که میگفت :

کجا گذاشتیش ؟ اونو ..

ومن که داشتم تازه بیدار میشدم وتو این فکر بودم ،که چیو کجا گذاشتم ؟

یهو سیگنالها قاطی شد ورفتم تو فیلم دیشب .

گفتم لای فرشاست .

مایرل میگفت آخه لای فرشا که جانمیشه .

وبهش میگفتم : دست شوهرته .

مایرل ،میگفت من شوهر ندارم ، آبجی نِلین.

یکم چشامو باز کردم دیدم

اِه مایرله ..

گفتم:چی گفتی ؟خوابم بهم ریخت

گفت :

اَه چرا ،

بیدارشدی ... وِلِش کن .

گفتم: ولش کن ؟

گفتم: حالا چرا باید تو اتاق من باشه ؟چی هست؟

که رفت .هیچی هم نگفت .

ازبس تو اتاقم رفت و گشت ،آخرسر خودمم رفتم تو اتاقم

رو گشتم و دیگه درو قفل کردم .

دیدم دوباره پیداش شد و این بار

کلید داشت ..

و دوباره درو باز میکنه و

میره میگرده

حالا هرچی هم بهش میگم دنبال چی ؟

میگه من دنبال چیزی نیستم .

رفتم تو اتاقم نشستم ،ازبس دورم گشت سرگیجه گرفتم

رفتم تو اتاق جلینا.

دیدم اونم داره میگرده .

گفتم تو دیگه دنبال چی هستی ؟

اونم گفت: من دنبال چیزی نیستم که .

چرا جواب سوالا تو ن رو مثل هم کردین ؟

گفت از چی صحبت می کنی ؟

گفتم هیچی .

گفتم جلینا بیا بشین دودقیقه

گفت میام .

ودیگه رفت که بالای کمدا رو بگرده .

دور ورم و گشتم دیدم گوشیم نیست .

رفتم سمت اتاقم و دیدم تو کیفمه و خیالم راحت شد.

دیدم گوشیمم توخودش داره میگرده ...

از این برنامه به اون برنامه ...

رفتم سربزنم به اتاقم ،یعنی اتاق مایرِل ،دیدم

اتاقم خلوته و کسی نیست .و گفتم آخیش بالاخره

گشتن تمام شد و رفت .

همینکه نشستم رو تخت

از زیر تخت گفت : پاتوجمع کن جلو نور رو میگیری .

گفتم دنبال چی هستی ؟

گفت : آخیش ، پیداشد .

کتاب مورد علاقه ام .

رفتم زیر تخت رو ببینم .

زیر تخت نبود

یه شهر بود...

کلکسیون کتاب و خوراکی و ...فرش نرم و ...بالشت و

چراغ مطالعه ی جذاب و همونجا کتابشو باز کرد و مشغول خوندن وخوردن شد .

خیلی عجیب بود ...

من اصلا این مدت نمیدونستم ،زیر تختم یه همچین جاییه ..

داستانطنزداستانکخواهر
۵
۰
بهار
بهار
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید