ویرگول
ورودثبت نام
عسل دیوی جان
عسل دیوی جاناینجا همه مرده بودیم؛ اما در پس اندوه شکوفه دادیم.!🪽 -انجمن نویسندگان امیدوار.
عسل دیوی جان
عسل دیوی جان
خواندن ۴ دقیقه·۱۱ روز پیش

"به امید دیدار آهو"

کلمه‌ی «اگر» سوزاننده بود. قطره ای گرم از گوشه چشمم بر کاغذ ریخت.

می‌خواستم جوابش را بدهم، فریاد بزنم که می‌خواهم! اما تنها توانستم لب‌هایم را بر کلماتش بگذارم و با بغض برای خودم بگویم:

— «کاش اینجا بودی تا بشنوی صدای قلبم را که بی مهابا اعتراف میکند که چقدر دوستت دارد .»

هنوز شادی در دلم جوانه نزده بود که زمزمه‌های تازه‌ای در خانه پیچید. عصر روز بعد ، از اندرونی صدای مادر و پدرم بلند شد. پشت در ایستادم، بی‌آنکه جرئت ورود داشته باشم.

مادر گفت:

— «این فرصت دوباره پیش نمی‌آید. مرد انگلیسی خودش خواستگاری کرده.»

پدر آهی کشید و محکم جواب داد:

— «این وصلت، خانواده‌مان را بالا می‌برد. احترام می‌آورد. دختر باید قدر بداند. با یک زندگی در رفاه چه می‌خواهد جز این؟»

نفسم بند آمد. دلم می‌خواست فریاد بزنم، بگویم من دل در گرو دیگری دارم! اما زبانم یخ زده بود. آن‌ها اگر می‌فهمیدند، چه می‌شد؟ او را هیچ‌وقت نمی‌پذیرفتند. برایشان روستایی بودنش، ننگی بود پاک‌نشدنی.

به اتاق خود رفتم جعبه ای را از زیر کمد بیرون آوردم؛ تمام یادگاری هایش و نوشته های خودم را آنجا گذاشته بودم .

اولین گل نرگسی که بر موهایم گذاشت .

اولین سنجاق سینه ای که با کلی عرق ریختن برایم خریده بود .

گردنبندی با طرح ماه و ستاره که از چوب درخت گردو برایم تراشیده بود .

تمام شان را نگه داشته بودم .

و الان آنها می گویند عیال یک مرد انگلیسی شوم؟ من! دختری از تبار ایران! شوم عروس اویی که بوی دشمن و سو می‌داد؟ حتی نام من از او اصیل تر بود!

هرگز نباید این اتفاق بی افتد .!

جعبه را سرجایش برگرداند م .

انگار در خانه هم قرار است جنگ شود .

روز بعد، او را آوردند.

مردی با چهره‌ای سپید و نگاه یخ‌زده. بلندقد، لباس‌های اتوخورده و بوی عطر غریبه.

فارسی را شکسته می‌گفت :

— «شنیده‌ام دختر نجیبی هستی.»

لبخندی خشک بر لب داشت. در نگاهش اثری از مهربانی نبود، تنها حساب و کتاب سرش میشد . احساس کردم در بازار برده‌فروشان ایستاده‌ام تا تایید شوم ؛ این اتفاق شایسته ی دختران ایران هیچوقت نبوده.

اما خانواده‌ام با رضایت می‌خندیدند. نگاهشان پر از آرزو بود.‌ من سرم پایین بود و کلمه ای حرف نزدم .

در آن بین

یادم افتاد روزی که کنار رودخانه با سهراب نشسته بودیم.

آب آرام جاری بود، اما صدایش می‌لرزید:

— «آن‌ها مرا نخواهند پذیرفت. من روستازاده‌ام. دستانم زخم‌خورده‌اند. در چشم خانواده‌ات، من چیزی جز شرم نیستم.»

خواستم بگویم: اما برای من همه‌چیز هستی. اما سکوت کردم. سکوتی که حالا مثل سنگی بر سینه‌ام سنگینی می‌کرد . کاش برایش می‌گفتم .

وقتی انگلیسی رفت، مادر رو به من گفت:

— «شانس به در خانه‌ات آمده. دیگر بهانه نمی‌پذیرم مهرآفرین.»

من چیزی نگفتم. تنها به سربازم فکر می‌کردم. همان عهد خاموشی که میان من و او بسته بودیم؛ روبانی که احتمالا هنوز به مچش بود.

آن شب، در تاریکی اتاق، کتاب را روی سینه‌ام گذاشتم. در دل گفتم:

«او زنده است. همین کافی‌ست. من تا ابد منتظر می‌مانم.»

خانه حال‌وهوای دیگری پیدا کرده بود. انگار هر دیوارش با نگاه‌ها و صحبت هایی پنهان پر شده بود. مادر بیشتر وقتش را در اتاق‌ها می‌گذراند، صندوقچه‌ها را بیرون می‌ریخت، پارچه‌های زربافت را مرتب می‌کرد. صدای خش‌خش پارچه‌های نو هر لحظه در گوشم می‌پیچید و قلبم را می‌فشرد.

یک شب، وقتی کنار سماور نشسته بودیم، مادر به آرامی گفت:

— «روزها می‌گذرد. باید لباس عروسی‌ات آماده شود. آن مرد از لندن برای وصلت با تو آمده، مگر چنین بختی دوباره نصیبت می‌شود؟»

جرعه‌ی چای در گلویم گیر کرد. سرخ شدم. تنها توانستم بگویم:

— «من… نمی‌خواهم.»

مادر نگاهم کرد. چشمانش برق عتاب داشت:

— «دختر بی‌عقل نشو. این وصلت فقط مربوط به تو نیست. آبروی ما، آینده‌ی خانواده، همه چیز در گرو همین است.»

دیگر هیچ نگفتم. اشک در چشم‌هایم حلقه زد، اما جرئت نداشتم در برابرش بشکنم.

یاد گرفته بودم همیشه سکوت کنم و همین باعث رنج و عذاب و بیچارگیِ من بود .

آن شب، مثل همیشه به اتاقم گریختم. چراغ نفتی را روشن نکردم. کتابش را درآوردم. دلم می‌خواست صدایش را بشنوم، بوی نفس‌هایش را حس کنم. صفحه‌ای را باز کردم:

«می‌ترسم روزی برسد که در کنارت نباشم، و دیگری جایم را بگیرد. اگر چنین شد، تو را سرزنش نمی‌کنم، تنها خودم را ملامت می‌کنم که چرا لایق نبوده‌ام.»

انگشتانم لرزید. قطره‌ای اشک روی نوشته‌اش چکید. با هق‌هق گفتم:

— «نه… هیچ‌کس جای تو را نمی‌گیرد. حتی به اجبار… هرگز. هرگز . هرگز»

دستم را به سینه ام کوبیدم گریه هایم خفه بودند و بی امان می‌ریختند .

[پارت سوم خدمت شما ، هر پارت را جمعه ها خواهم گذاشت خوشحال میشم همراهم باشید و نظرتان را بگویید🪽]

خانهنویسندگیرمانکلاسیکنویسنده
۱۱
۳
عسل دیوی جان
عسل دیوی جان
اینجا همه مرده بودیم؛ اما در پس اندوه شکوفه دادیم.!🪽 -انجمن نویسندگان امیدوار.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید