ویرگول
ورودثبت نام
لیلین
لیلین
لیلین
لیلین
خواندن ۱ دقیقه·۹ روز پیش

روزی که تنهایی در خانه ما را زد»

وقتی تنهایی در خانه زد

یک عصر آرام

وقتی خانه پر از سکوت بود

و نور کم‌رنگ خورشید روی دیوار می‌نشست

کسی در زد.

تق.

در را باز کردم.

پشت در

تنهایی ایستاده بود.

نه چمدانی داشت

نه حرفی.

فقط آرام نگاه می‌کرد

انگار مدت‌ها راه آمده بود.

گفتم:

«چرا اینجا آمدی؟»

گفت:

«چون مدت‌هاست

هیچ‌کس در این خانه

با خودش حرف نزده.»

نمی‌دانستم چه بگویم.

پس اجازه دادم داخل بیاید.

کنار پنجره نشستیم.

مدتی فقط به خیابان نگاه کردیم.

آدم‌ها می‌آمدند و می‌رفتند.

تنهایی آرام گفت:

«آدم‌ها فکر می‌کنند من دشمنم.»

پرسیدم:

«نیستی؟»

لبخند کوچکی زد.

گفت:

«نه.

من فقط وقتی می‌آیم

که کسی خودش را فراموش کرده باشد.»

مدتی سکوت کردیم.

بعد فهمیدم

تنهایی آن‌قدرها هم سنگین نیست

اگر کنارش بنشینی

و کمی خودت را پیدا کنی.

وقتی شب شد

تنهایی آرام از جا بلند شد.

در را باز کردم.

قبل از رفتن گفت:

«اگر دوباره خودت را گم کردی

من راه خانه‌ات را بلدم.

autorenewthumb_upthumb_down

داستان کوتاهتنهاییاحساسادبیات
۲
۰
لیلین
لیلین
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید