ویرگول
ورودثبت نام
Ards
Ardsمن آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه وقتی وارد صفحه من می‌شید وارد دنیاهای خیالی ترسناک جنایی و حماسی خواهید شد پس بزن بریم 😎
Ards
Ards
خواندن ۵ دقیقه·۱۰ روز پیش

قلب ریشه زار


وقتی زمین شکست، کسی صدای شکستن را نشنید.

نه آسمان فریاد کشید، نه دریاها برخاستند.

فقط یک صبح، مردم بیدار شدند و دیدند جهان دیگر زیر پا نیست.

تکه‌های کوه، جنگل، رودخانه و دشت، میان ابرها معلق بودند؛ جزیره‌هایی شناور که با ریشه‌های عظیم و نورانی به هم وصل می‌شدند.

و در میانشان، «ریشه‌زارِ اعظم» ایستاده بود.

درختی بلندتر از افق، با تنه‌ای از چوب نقره‌ای و شاخه‌هایی که تا لایه‌های بالایی آسمان بالا رفته بودند. برگ‌هایش شب‌ها مثل ستاره می‌درخشیدند و روزها صدای آرامی داشتند، انگار با باد حرف می‌زدند.

مردم باور داشتند اگر قلب این درخت از تپش بایستد، همه‌چیز سقوط می‌کند.

و حالا…

برای اولین‌بار در هزار سال، برگ‌هایش داشتند می‌ریختند.

«سورا» درست لبه‌ی جزیره ایستاده بود و پایین را نگاه می‌کرد.

زیر پاهایش مهِ بی‌انتها می‌چرخید.

هیچ‌کس نمی‌دانست زیر ابرها چیست.

فقط می‌گفتند سقوط، پایان نیست؛ چیزی بدتر از پایان است.

باد موهای کوتاه و نقره‌ای‌اش را تکان داد.

روی شانه‌اش موجود کوچکی نشسته بود: «میرِل».

بدنی گرد با پوست شفاف آبی‌رنگ، چهار گوش بلند مثل برگ و چشمانی زرد که همیشه برق می‌زدند.

میرل از گونه‌ی «شب‌خورها» بود؛ موجوداتی که نور مهتاب را می‌بلعیدند و به شکل جرقه از دهان بیرون می‌دادند.

او جرقه‌ای ریز فوت کرد.

سورا لبخند زد.

اما لبخندش کوتاه بود.

چون یکی از ریشه‌های اصلی جزیره، درست روبه‌رویش، آرام آرام داشت ترک می‌خورد.

صدایی شبیه شکستن یخ.

و بعد—

تکه‌ای از صخره جدا شد و در مه فرو رفت.

میرل جیغ کوتاهی کشید.

قلب سورا تند زد.

این سومین جزیره‌ای بود که این هفته شروع به ریزش می‌کرد.

چیزی داشت درون ریشه‌زار می‌مرد.

پیرترین نگهبان جزیره، زنی به نام «آیرا» با شنل سبزرنگ و چشمانی به رنگ چوب خیس، وقتی حرف سورا را شنید، سکوت کرد.

بعد آهسته گفت:

«زمانش رسیده.»

«چه زمانی؟»

آیرا از صندوقی قدیمی، شیئی بیرون آورد.

دانه‌ای بلورین به اندازه‌ی مشت.

درونش چیزی مثل نور سبز می‌چرخید.

«بذر نخستین. فقط نگهبانان اصلی درباره‌اش می‌دانستند. اگر قلب ریشه‌زار خاموش شود، این بذر می‌تواند دوباره بیدارش کند.»

سورا نفسش را حبس کرد.

«پس چرا منتظریم؟»

«چون باید به تاج درخت برسد.»

سورا به شاخه‌هایی نگاه کرد که میان ابرها ناپدید می‌شدند.

«اون بالا؟»

آیرا سر تکان داد.

«تنها راهش از سرزمین بادهای شکسته می‌گذره. از قلمرو سایه‌بال‌ها. و بعد… از لانه‌ی وَلکارا.»

سورا اسم آخر را شنیده بود.

همه شنیده بودند.

«ولکارا» موجودی افسانه‌ای بود.

بدنی شبیه شیر، اما با شش پا و پوستی پوشیده از پرهای درخشان بنفش و طلایی.

دو شاخ پیچ‌خورده.

و بال‌هایی عظیم که هنگام پرواز رد نور از خودشان باقی می‌گذاشتند.

می‌گفتند اگر کسی در چشمان ولکارا نگاه کند، حقیقت قلب خودش را می‌بیند.

و خیلی‌ها از دیدن آن برنمی‌گردند.

سورا بذر را گرفت.

گرم بود.

مثل چیزی زنده.

«من می‌رم.»

آیرا نگاهش کرد.

«می‌دونی ممکنه برنگردی؟»

سورا به جزیره پشت سرش نگاه کرد.

بچه‌هایی که روی پل‌های ریشه‌ای بازی می‌کردند.

چراغ‌هایی که از قارچ‌های نورانی آویزان بودند.

و درختی که برگ‌هایش آرام آرام فرو می‌ریخت.

«اگر نرم، هیچ‌کدوممون نمی‌مونیم.»

سفر از سپیده شروع شد.

میرل روی شانه‌اش.

و همراه تازه‌ای که از دل جنگل پیداش شد.

«خارون».

موجودی بلند با پاهایی باریک و مفصل‌دار مثل آهو، اما بدنش از پوست درخت و شاخه ساخته شده بود.

روی پشتش گل‌های سفید می‌رویید.

و صورتش ماسکی چوبی با دو چشم کهربایی.

خارون از نژاد «ریشه‌روها» بود.

کم‌حرف.

ساکت.

اما وقتی سورا به لبه‌ی پلی باریک رسید و باد خواست پرت‌شان کند، خارون تنها با یک حرکت شاخه‌های بدنش را باز کرد و دورش حلقه زد.

آن‌ها از میان ابرهای زنده گذشتند.

ابرهایی به نام «هَوارا».

توده‌های نیمه‌هوشیاری که زمزمه می‌کردند و شکل حیوانات به خود می‌گرفتند.

از کنار دسته‌های «پرشاخ» عبور کردند؛ پرنده‌هایی با شاخ‌های کریستالی و دمی بلند که موسیقی تولید می‌کرد.

تا رسیدند به سرزمین بادهای شکسته.

آنجا هوا رنگ دیگری داشت.

بادها دیده می‌شدند.

مثل روبان‌های نقره‌ای پیچ می‌خوردند و هر چیزی را با خود می‌بردند.

و میانشان، سایه‌بال‌ها.

موجوداتی با بدن سیاه و بال‌هایی شبیه تکه‌های شب.

بی‌صدا.

سریع.

اولین سایه‌بال روی سر سورا فرود آمد.

میرل نور از دهانش بیرون داد.

موجود عقب رفت.

خارون شاخه‌ای بلند از دستش بیرون آورد.

باد پیچید.

سورا بذر را در مشت فشرد.

و ناگهان…

نور سبز از دانه بیرون زد.

سایه‌بال‌ها در هوا ایستادند.

بعد آرام عقب رفتند.

مثل اینکه چیزی قدیمی را شناخته باشند.

راه باز شد.

آن‌ها غروب به لانه‌ی ولکارا رسیدند.

روی بلندترین شاخه‌ی ریشه‌زار.

جایی که هوا شبیه شیشه شفاف بود.

و آنجا…

ولکارا ایستاده بود.

زیباتر و هولناک‌تر از افسانه‌ها.

شش پنجه روی چوب.

پرهای درخشان.

چشم‌هایی مثل دو خورشید بنفش.

او حرف نزد.

فقط نگاه کرد.

و سورا حس کرد تمام ترس‌ها و امیدهایش دیده شدند.

ولکارا جلو آمد.

بینی‌اش را به بذر نزدیک کرد.

و بعد به سورا نگاه کرد.

تصویری در ذهنش روشن شد.

نه با کلمه.

با حس.

قلب درخت خاموش نشده بود.

زخمی شده بود.

و زخم از درون آمده بود.

یکی از ریشه‌های اصلی در تاریکی پایین گیر کرده بود.

میان مه.

جایی زیر جهان.

جایی که هیچ‌کس نمی‌رفت.

سورا آرام گفت:

«باید پایین بریم.»

ولکارا زانو زد.

بال‌های عظیمش باز شدند.

نور از پرهایش ریخت.

میرل ذوق‌زده جیغ کشید.

خارون برای اولین‌بار لبخند زد.

و سه‌نفری سوار شدند.

بعد سقوط کردند.

اما نه به سمت مرگ.

به سوی مه.

زیر ابرها دنیا دیگری بود.

خاموش.

وسیع.

ریشه‌هایی عظیم در تاریکی می‌پیچیدند.

و میانشان چیزی زندگی می‌کرد.

«مه‌بلع.»

موجودی از جنس سایه و سنگ.

بدنش هزاران تکه شناور داشت.

و در مرکز آن، ریشه‌ی اصلی را گرفته بود.

مثل انگشتانی سیاه دور قلبی سبز.

ولکارا غرید.

نور پرتاب کرد.

مه‌بلع جواب داد.

جهان لرزید.

خارون خودش را به ریشه رساند و با شاخه‌هایش آن را نگه داشت.

میرل نور پشت نور آزاد کرد.

اما کافی نبود.

سورا جلو رفت.

بذر را روی ریشه گذاشت.

نور سبز ترکید.

نه مثل آتش.

مثل طلوع.

تمام تاریکی شکافت.

مه‌بلع برای لحظه‌ای شکل واقعی‌اش را نشان داد.

نه هیولا.

بلکه موجودی زخمی.

تنها.

باقی‌مانده‌ی دنیای قدیم.

سورا دستش را جلو برد.

نور بذر به او هم رسید.

سایه‌ها آرام شدند.

و مه‌بلع رها کرد.

تکه‌هایش تبدیل به گرد نقره‌ای شدند و در هوا پخش شدند.

ریشه تپید.

یک‌بار.

بعد دوباره.

و بعد—

تمام جهان پاسخ داد.

بالا، جزیره‌ها روشن شدند.

برگ‌های تازه از شاخه‌ها درآمدند.

رودهای معلق درخشیدند.

پرشاخ‌ها آواز خواندند.

و ریشه‌زار از نو بیدار شد.

صبح بعد، سورا روی شاخه‌ای نشسته بود.

باد گرم.

آسمان آبی‌تر از همیشه.

جزیره‌ها آرام در هوا شناور بودند.

میرل روی سرش خوابیده بود.

خارون کنارش ایستاده بود و گل‌های سفید پشتش بیشتر از قبل شکفته بودند.

ولکارا روی شاخه‌ای دورتر، در نور خورشید می‌درخشید.

سورا به افق نگاه کرد.

دنیا هنوز شکسته بود.

هنوز عجیب.

هنوز بی‌پاسخ.

اما زنده بود.

و در دل هر جزیره‌ی معلق، در هر ریشه‌ی نورانی، در هر موجود تازه‌ای که میان باد می‌پرید…

امید رشد می‌کرد.

مثل برگی کوچک.

روی شاخه‌ای بی‌انتها.

و ریشه‌زار در سکوت زمزمه می‌کرد.

نه از پایان.

بلکه از جهانی که تازه داشت آغاز می‌شد.

قلبنورمی
۱
۰
Ards
Ards
من آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه وقتی وارد صفحه من می‌شید وارد دنیاهای خیالی ترسناک جنایی و حماسی خواهید شد پس بزن بریم 😎
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید