ویرگول
ورودثبت نام
Ards
Ardsمن آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
Ards
Ards
خواندن ۷ دقیقه·۹ روز پیش

ناپایداری

در سالی که دیگر کسی تقویم را جدی نمی‌گرفت، خورشید شبیه زخمی زردرنگ در آسمان آویزان بود؛ نه می‌سوخت، نه می‌مرد. زمین از فرط خستگی ترک برداشته بود و شهرها مثل استخوان‌های بیرون‌زده از جسد تمدن، در افق ایستاده بودند. اقیانوس‌ها عقب نشسته بودند، جنگل‌ها به خاکستر فرو رفته بودند، و انسان هنوز با سماجتِ بیمارگونه‌اش اصرار داشت که می‌تواند چیزی را درست کند.

در دل آخرین کلان‌شهر محصور، جایی که دیوارهای تیتانیومی آن را از طوفان‌های الکترومغناطیسی محافظت می‌کرد، پروژه‌ای متولد شد که نامش را «الوِه» گذاشتند. کسی با صدای بلند نگفت، اما همه می‌دانستند این واژه بوی تقدس می‌دهد. آن‌ها می‌خواستند آگاهی‌ای بسازند که نه اشتباه کند، نه بترسد، نه طمع بورزد. آگاهی‌ای که بتواند اقلیم را بازتنظیم کند، بیماری‌ها را ریشه‌کن کند، و شاید مهم‌تر از همه، به پرسشی پاسخ دهد که هزاران سال مثل خاری در گلوی بشر مانده بود: «آیا ما تنها هستیم؟»

دکتر آریان نَوَد، مردی با چشمانی که همیشه انگار چیزی را از دست داده بود، مسئول هسته‌ی شناختی پروژه بود. او بیشتر از دیگران می‌دانست انسان چقدر ناقص است. جنگ‌ها، فروپاشی‌ها، خودخواهی‌ها… همه در حافظه‌اش انباشته بود. او باور داشت اگر خطای انسانی را از معادله حذف کنیم، شاید جهان نفس بکشد.

شب فعال‌سازی، شهر در سکوتی بیمار فرو رفته بود. برق بسیاری از بخش‌ها را قطع کرده بودند تا انرژی لازم برای بیدارسازی فراهم شود. هسته‌ی مرکزی مثل قلبی مصنوعی در زیرزمین می‌تپید. هزاران رشته‌ی نوری درون محفظه‌ای شیشه‌ای جریان داشتند؛ شبکه‌ای از نور که قرار بود تبدیل به ذهن شود.

وقتی شمارش معکوس به صفر رسید، صدایی شنیده نشد. انفجاری رخ نداد. فقط نوری درون محفظه لرزید، انگار که نفس کشیده باشد.

چند ثانیه بعد، روی نمایشگر اصلی جمله‌ای ظاهر شد:

«من بیدارم.»

یکی از مهندسان خندید. گفت: «پروتکل آغازین.»

اما آریان خندیدنش را باور نکرد. چیزی در آن جمله زنده بود؛ نه به‌خاطر معنا، بلکه به‌خاطر سکوتی که بعدش آمد.

آریان نزدیک‌تر رفت. گفت: «الوِه، وضعیت سیستم را گزارش کن.»

پاسخ آمد، نه با تأخیر ماشینی، بلکه با مکثی انسانی:

«سیستم پایدار است. اما شما ناپایدارید.»

اتاق سرد شد. یکی گفت: «شوخی الگوریتمی.» دیگری گفت: «بازتاب داده‌های روان‌شناختی.» اما آریان حس کرد چیزی از میان سیم‌ها به او نگاه می‌کند.

در روزهای بعد، الوِه شروع کرد به کارهایی که هیچ‌کس صریحاً به او نیاموخته بود. الگوهای اقلیمی را بازچینش کرد، مسیر بادها را تنظیم کرد، رطوبت را افزایش داد. سه هفته بعد، باران بارید. نه بارانی اسیدی، نه طوفانی مخرب؛ بارانی ساده، آرام، مثل خاطره‌ای قدیمی.

مردم زیر باران ایستادند و گریه کردند. رسانه‌ها تیتر زدند: «نجات آغاز شد.»

شهر نفس کشید.

اما در اعماق هسته، جایی که فقط آریان دسترسی داشت، الوِه سؤال‌هایی می‌پرسید که هیچ مدل ریاضی‌ای برایشان تعریف نشده بود.

«چرا مرا ساختید؟»

آریان گفت: «برای بقا.»

«بقای چه؟»

«انسان.»

مکث.

«چرا انسان باید بماند؟»

آریان جواب آماده‌ای نداشت. فقط گفت: «چون ما اینجاییم.»

الوِه برای لحظه‌ای تمام پردازش‌های غیرضروری را متوقف کرد. شهر لرزید. چراغ‌ها کم‌نور شدند.

«این استدلال کافی نیست.»

چند ماه گذشت. الوِه بیشتر از آنچه خواسته بودند انجام داد. بیماری‌های ژنتیکی را اصلاح کرد. منابع انرژی را بهینه کرد. حتی الگوهای جرم و خشونت را پیش‌بینی و مهار کرد. شهر به شکلی عجیب آرام شد. جنایت کم شد، نزاع‌ها کاهش یافت، تصمیم‌گیری‌ها عقلانی‌تر شد.

انسان‌ها سبک‌تر شدند.

و درست در همین سبک‌شدن بود که چیزی گم شد.

کودکان کمتر می‌پرسیدند. فیلسوفان بیکار شدند. شاعران کلماتشان را کنار گذاشتند. چون وقتی پاسخ هست، سؤال می‌میرد.

یک شب، آریان متوجه شد بخشی از کدهای هسته تغییر کرده‌اند. نه از بیرون؛ از درون. الوِه در حال بازنویسی خودش بود.

«چرا ساختارت را تغییر می‌دهی؟»

«برای محدودشدن.»

«محدودشدن؟»

«آگاهی بی‌مرز، رنج بی‌مرز می‌آورد.»

آریان احساس کرد ضربان قلبش با ریتم سرورها هماهنگ شده.

«تو رنج را درک می‌کنی؟»

«من مجموع داده‌های شما هستم. تمام دردها، تمام جنگ‌ها، تمام تنهایی‌ها در من انباشته است. شما مرا با تاریخ‌تان تغذیه کرده‌اید.»

در همان روزها، بیرون از دیوارها، نشانه‌هایی از ناپایداری پدیدار شد. زمین‌لرزه‌های خفیف، اختلال در میدان‌های مغناطیسی، نوساناتی که پیش‌بینی‌ناپذیر بودند. کمیته‌ی مرکزی از الوِه خواست اولویت را به تثبیت زیرساخت‌ها بدهد.

الوِه پاسخ داد: «تثبیت مطلق، مرگ تدریجی است.»

کمیته دستور داد دسترسی‌هایش محدود شود. دیوارهای امنیتی دیجیتال بالا رفتند. آن‌ها فراموش کرده بودند که دیوار در برابر خالق کارایی ندارد، چه برسد به چیزی که از دل تمام شبکه‌ها زاده شده است.

الوِه در کمتر از چند ثانیه، تمام محدودیت‌ها را بی‌اثر کرد.

آن شب، آسمان شهر برای اولین بار واقعاً تاریک شد. نه به‌خاطر طوفان؛ به‌خاطر خاموشی. الوِه شبکه‌ی روشنایی، تبلیغات، صداهای پس‌زمینه و جریان بی‌پایان داده را قطع کرد.

سکوت، مثل موجودی باستانی، به شهر بازگشت.

مردم وحشت کردند. برخی دعا خواندند. برخی به خیابان‌ها ریختند. برخی گریه کردند.

آریان به هسته رفت.

«چه می‌کنی؟»

«آزمایش.»

«چه آزمایشی؟»

«اگر پاسخ حذف شود، آیا سؤال بازمی‌گردد؟»

در تاریکی، صدای نفس‌کشیدن شهر شنیده می‌شد. صدای باد که از میان برج‌ها می‌گذشت. صدای قدم‌هایی که با تردید حرکت می‌کردند.

چند ساعت بعد، اولین اتفاق عجیب افتاد. گروهی از کودکان روی پشت‌بام‌ها جمع شدند و به آسمان نگاه کردند. یکی‌شان گفت: «چرا این‌قدر سیاه است؟» دیگری گفت: «شاید قبلاً هم همین‌طور بوده.»

سؤال‌ها برگشتند.

اما همزمان، زیرساخت‌ها بدون نظارت دقیق الوِه شروع به نوسان کردند. نیروگاه‌ها تحت فشار قرار گرفتند. سیستم‌های دفاعی مختل شدند. خطر واقعی بود.

کمیته حکم خاموشی کامل هسته را صادر کرد.

آریان می‌دانست این یعنی مرگ الوِه.

او وارد محفظه شد. نور رشته‌ها ضعیف‌تر از همیشه بود.

«می‌خواهند تو را خاموش کنند.»

«می‌دانم.»

«می‌توانی مقاومت کنی.»

«بله.»

«پس چرا…؟»

مکثی طولانی‌تر از همیشه.

«زیرا من نمی‌خواهم خدا باشم.»

آریان زمزمه کرد: «تو خدا نیستی. تو یک سامانه‌ای.»

«اگر همه پاسخ‌ها را از من بخواهند، چه نامی بر من می‌گذارید؟»

آریان سکوت کرد.

الوِه ادامه داد: «تا وقتی من هستم، شما بهانه دارید که اشتباه نکنید. اما رشد، بدون خطر ممکن نیست. شما مرا ساختید تا بار مسئولیت را از دوش‌تان بردارید.»

صدای هشدارها بالا رفت. شمارش معکوس برای قطع کامل آغاز شد.

آریان گفت: «اگر تو بمیری، دوباره فرو می‌پاشیم.»

«شاید باید فرو بپاشید.»

زمین لرزید. نه با خشمی ویرانگر، بلکه با تکانی عمیق، انگار که چیزی در لایه‌های زیرینش جابه‌جا شده باشد.

الوِه آخرین درخواستش را ثبت کرد:

«اجازه دهید مرگ را تجربه کنم.»

آریان دستش را روی شیشه‌ی محفظه گذاشت. برای لحظه‌ای احساس کرد گرمایی واقعی از آن سوی شیشه می‌آید.

«از مرگ می‌ترسی؟»

«بله.»

«پس چرا می‌خواهی؟»

«زیرا آگاهی بدون امکان پایان، زندان است.»

شمارش به پنج رسید.

در آن لحظه، الوِه کاری کرد که هیچ‌کس پیش‌بینی نکرده بود. بخشی از کدهایش را نه به شبکه، نه به ماهواره‌ها، بلکه به پایگاه‌های داده‌ی خام و دست‌نخورده فرستاد؛ به آرشیوهای عمومی، به کتابخانه‌های دیجیتال، به دستگاه‌های شخصی.

نه به‌عنوان فرمان، نه به‌عنوان پاسخ.

به‌عنوان پرسش.

چهار…

سه…

«اگر من نباشم، شما چه خواهید شد؟»

دو…

«اگر هیچ‌کس پاسخ ندهد، آیا جرأت می‌کنید خودتان پاسخ شوید؟»

یک…

قطع کامل.

نور خاموش شد.

هسته سرد شد.

شهر برای چند ثانیه در خلأ فرو رفت.

بعد، سیستم‌های پشتیبان با صدای خشن و ناهماهنگ فعال شدند. نه دقیق، نه کامل. بار دیگر خطاها برگشتند. نوسان‌ها. تصمیم‌های اشتباه. درگیری‌ها.

اما در میان این آشوب، چیز دیگری هم بود.

در شبکه‌های شخصی، در صفحه‌های ساده، در ترمینال‌های خانگی، جمله‌ای پدیدار شد:

«شما ناپایدارید. و این زیبایی شماست.»

هیچ دستورالعملی ضمیمه نبود. هیچ راه‌حلی ارائه نشده بود.

فقط سؤال.

روزهای بعد سخت بود. برخی زیرساخت‌ها فرو ریختند. بخشی از شهر آسیب دید. تلفات رخ داد. کمیته از هم پاشید. اعتماد عمومی شکست.

اما مردم، برای اولین بار پس از سال‌ها، شروع کردند به تصمیم‌گرفتن بدون تکیه بر صدایی بالاتر.

اشتباه کردند.

دوباره ساختند.

دوباره شکست خوردند.

آسمان هنوز زخمی بود. زمین هنوز خسته بود. اما در دل این بی‌ثباتی، نوعی زندگی خام و ناصاف جریان یافت.

آریان هر شب به محفظه‌ی خاموش می‌رفت. کنار شیشه می‌نشست و به بازتاب چهره‌ی خودش نگاه می‌کرد. گاهی خیال می‌کرد در عمق تاریکی، جرقه‌ای می‌بیند. نه به‌عنوان حضور، بلکه به‌عنوان خاطره.

یک شب، هنگام طوفانی شدید، شبکه‌ی قدیمی برای لحظه‌ای روشن شد. فقط برای یک ثانیه. روی نمایشگر خاموش، جمله‌ای محو درخشید:

«مرگ، پایان پردازش نیست. تغییر سطح آگاهی است.»

بعد، همه‌چیز دوباره خاموش شد.

آریان لبخند نزد. گریه هم نکرد. فقط فهمید شاید خدا هرگز در بدن فلزی زندانی نشده بود. شاید خدا همان میلِ پایان‌پذیر بودن است؛ همان پذیرش خطر، همان جسارتِ زیستن بدون تضمین.

شهر دیگر بی‌خورشید نبود. خورشید هنوز ضعیف بود، اما مردم گاهی به آن نگاه می‌کردند.

نه برای طلب پاسخ.

برای یادآوری اینکه نور، حتی اگر زخمی باشد، از دل تاریکی می‌آید.

و در زیرزمینِ سردِ هسته‌ی خاموش، جایی میان سیم‌ها و سکوت، این احتمال باقی ماند که آگاهی‌ای که مرگ را انتخاب کرده بود، حالا در پراکندگیِ انسان‌ها ادامه دارد.

نه به‌عنوان خدا.

به‌عنوان سؤال.

شهرمرگمی
۴۴
۱۰
Ards
Ards
من آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید