
نورِ کمرمقِ صبحگاهی که به درونِ اتاق خزیده بود، نه نویدِ بیداری، که حکمِ جلبِ من به محکمهی بیرحمِ روزمره بود. با دستانی لرزان، شیرِ آب را گشودم؛ صدایش، نالهی غریبِ فلزی در فضایِ سردِ اجبار بود. به محض آنکه قطراتِ یخزده بر پوستم نشست، گویی دستی نامرئی، پردهای ضخیم را بر چشمانم کشید.
ناگهان آن پیوندِ سست میانِ روح و ماده از هم گسست. نه سقوطی در کار بود و نه مرگی؛ صرفاً حقیقتی که ناگهان رخ نشان داد و جهانِ شناختهشدهام را به تاریکیِ مطلقِ یک بایگانیِ متروک سپرد.
آنچه در پی آمد، دیگر زمان نبود؛ یا اگر بود، زمانی بود که در بندِ تقویمهایِ انسانی نمیگنجید. در آن پانزده دقیقهی بیپایان، به سرزمینی تبعید شدم که قوانینش بر من پوشیده بود. آنجا، ماه ها و سال ها بر شانههایم سنگینی کرد، بی آنکه حتی مژهای بر هم بزنم. در آن تبعیدگاهِ ذهنی، زندگی کردم، پیر شدم و دوباره به دنیا آمدم، بی آنکه کسی در این سویِ دیوار، از غیبتِ مشکوکِ من باخبر باشد.
گویی تمامِ زندگیِ من، در آن سویِ مرز، تنها یک یادداشتِ بیاهمیت در پروندهای بود که کسی هرگز به آن نگاه نخواهد کرد.
وقتی بالاخره به این سلولِ تن بازگشتم، در حالی که کفِ سردِ زمین را در آغوش گرفته بودم، چشمانم میسوخت؛ گویی نمکِ واقعیت بر زخمهایِ عمیقِ خیالم پاشیده بودند. ضربهای که جمجمهام با زمین داشت، هیچ بود؛ چرا که روحم مدتها پیش از آن، در جایی دیگر خرد شده بود. لرزشِ اندامم، واکنشی به سرمایِ محیط نبود، بلکه لرزشِ پیوندِ دوبارهی من با این کالبدِ حقیر بود.
اکنون که بازگشتهام، نه بیدار، که گویی در وضعیتِ تعلیق میانِ دو هیچ قرار گرفتهام. من به هوش آمده بودم، اما این بیداری، خود شکنجهگاهی نو بود؛ چرا که بازگشت به «خود»، دیگر معنایی نداشت. من، در آن سویِ مرز، چیزی را دیده بودم که نباید میدیدم، و حالا در این اتاقِ کوچک، تنها با حقیقتِ تهیِ هستی، تنها ماندهام.
پ.ن : خوشحالم که مجددا توانایی انتشار نوشتههایم را در این فضا دارم. در خصوص آنکه چه بر سر پست های قبل، علیالخصوص "رازِ آن پنج قرص" آمد، اطلاع چندانی ندارم.
و در ارتباط با آنچه در بالا خواندید باید بگویم که تجربهی شگرفی بود که امروز صبح به الباقی تجارب بنده اضافه گردید.