
امروز درست شش ماه است که سحر رفته. حساب روز و ساعتش را هم دارم. عصر یکی از روزهای دلگیر اردیبهشت بود که رفت. از آن وقتهایی که آسمان برزخ بین باریدن و نباریدن بود و همه جا رنگ خاک داشت؛ قهوهای، طلایی. درست رنگ موهای سحر. وقتی که رفت هنوز موهایش سر جایش بود. نقطه ضعفش همان موها بود. خودش زودتر از موهایش رفت؛ دیگر طاقت آن همه سیم و سوزن را نداشت.
یک هفته پیش بود که محمد پیله کرد برویم انزلی. دلم میخواست کار و درس و شیفتهای بیمارستان را بهانه میکردم تا نروم اما محمد بهتر از هرکسی میدانست بعد از سحر همه چیز را تعطیل کردم. اسمش را گذاشتم مرخصی تحصیلی ولی مرخصی نبود. دلم نمیخواست دیگر بروم سر کلاس درس و بیمارستان و بالای سر مریضها. نتوانستم برای سحر کاری کنم. جلوی چشمهایم آب شد و مثل ماهی از دستم لیز خورد و رفت. بعد از او دیگر چه فرقی میکرد نسخه کدام مریض را بپیچم؟
مرغ محمد مثل همیشه یک پا داشت. گفتم:
- حوصله شلوغی و سر و صدا رو ندارم.
- شلوغی کجا بود؟ فقط خودم و خودتیم.
ولی صبح پنجشنبه که آمد دنبالم، توی ماشینش مهرسا و یک دختر دیگر هم بود. قیافه محمد آنقدر در هم بود که نشد سرش غر بزنم. دلم میخواست یقه اش را میگرفتم و داد میزدم:
- مرتیکه، خوبه بهت گفتم حوصله شلوغی رو ندارم، ورداشتی دو نفر دیگه رو هم دنبال خودت کشوندی؟!
اما محمد دمغتر از این حرفها بود. نفس بلندی کشید و محکم دنده را عوض کرد. انگار بخواهد تمام کلافگیاش را سر دنده و گاز خالی کند. بالاخره صدای مهرسا در آمد:
- چیه؟ فکر کردی قراره آویزون شما بشیم؟
- بس کن مهرسا.
یک دفعه محمد چرخید سمتم و بیمقدمه گفت:
- فکر نکنی بازی درآوردم و بهت رکب زدم. دقیقه نود این دو تا خانم برنامهمون رو عوض کردند.
مهرسا مثل همیشه شوخ طبعیاش گل کرد و گفت:
- حالا وایسا وقتهای اضافهاش رو هم ببین!
بگومگوهایشان بیشتر عصبیام میکرد. شیشه ماشین را دادم پایین تا باد بکوبد توی صورتم. آنقدر محکم که از خواب بیدار بشوم و خوشحال باشم از اینکه همه اینها فقط خواب بود، از همان کابوسهای دنبالهدار. اما نبود. من با چشمهای خودم دیدم چطور تن نحیف سحر را توی قبر گذاشتند و خاک ریختند رویش. آن همه زیبایی و سرزندگی رفت زیر خروارها خاک و فقط قاب عکس کوچکی ماند بالای قبرش و مُشتی گل پرپر شده. سه ماه بعدش دادم یک درختچه کاج بالای سرش بکارند. سحر عاشق میوه درخت کاج بود.
از وقتی سوار ماشین شدیم، همه جا بوی میوه کاج میآمد، بوی عطر سحر. هرچه باد میآمد و میرفت باز این بو سر جایش بود. هی زل میزدم به جاده و به جنگل انبوه دورمان اما هیچکجا درخت کاج نبود.
رسیدیم ویلا و بدون هیچ حرفی ساکم را برداشتم و رفتم همان اتاقی که قبلا هم با محمد آمده بودیم. دخترها پلهها را گرفتند و رفتند طبقه بالا. بیشتر صدای مهرسا میآمد. توی ماشین هم همین بود. انگار از اول سفر دوستش حرف نزد. شاید هم من نشنیدم. آنقدر توی سرم پر از صدا بود که صدای حرف زدنشان را نشنیدم.
بالاخره محمد آمد توی اتاق. فنجانهای قهوه را گذاشت روی میز توی بالکن و نشست پشت میز. سیگارش را روشن کرد و پک محکمی زد. از همان جا صدایم کرد.
- جان شهاب من اصلا در جریان قرار و مدار مهرسا و بابا نبودم. میدیدم داره ساک جمع میکنه ولی فکرشم نمیکردم بخوان با ما بیان.
- مهم نیست، شاید من فردا برگشتم.
- بازی در نیار دیگه، آقا من بگم غلط کردم این دو تا رو سوار کردم ول میکنی؟!
- من به اونا چی کار دارم؟ حوصله خودم نمیکشه.
محمد دیگر پی حرفش را نگرفت. تمام این شش ماه دستش آمده بود چطور روی اعصابم راه نرود و راحتم بگذارد. مطمئن بودم نمیگذارد تنها برگردم اما آن موقع جوابم را نداد و بحث نکرد.
عصر بود که محمد و مهرسا رفتند خرید. تنها توی ویلا و روی تخت دراز کشیدم. ایرپادم را گذاشتم توی گوشم و زل زدم به عکسهای سحر توی گوشیام. بیشتر عکسهایش توی کافه و پارک نزدیک دانشگاه بود. همان موقع که هنوز سر حال بود و وقتی میخندید، روی لپهایش چال میافتاد و چشمهایش همیشه برق میزد. از همه عکسهایش چند جا بک آپ گرفته بودم. گوشیام شده بود پر از فیلمها و عکسهای سحر و آهنگهایی که دوست داشت. حتی صدای مکالمههایمان را هم ضبط کرده بودم. هر بار که داغ نبودنش چنگ میانداخت و بیخ گلویم را فشار میداد، یکیشان را باز میکردم و تمام حرفهای دوتایی مان را گوش میدادم. محمد چند بار گفته بود اینها را از گوشیام پاک کنم اما به حرفش گوش ندادم.
کلافهتر از قبل، گوشی را انداختم کنار و ایرپادم را در آوردم. چشمهایم را بستم و انگشت روی پلکهای داغم گذاشتم. از خودم بدم میآمد. سحر رفت بدون اینکه بتوانم کمی توی رفتنش تاخیر بیاندازم و کاری کنم تا خوب شود. هفتههای آخر حتی خلوتهای دو نفره، کتابفروشیها و بساطیهای میدان انقلاب، گلفروشی میدان پاستور و نمایشگاه عکس هم حالش را بهتر نکرد. سحر با آن صورت زرد و حلقه تیره زیر چشمهایش و لبهایی رنگ پریده، کنار من بود اما نبود. تن کم جانش با من راه میآمد و حرف میزد و به سختی فنجان شکلات داغش را سر میکشید اما انگار زودتر از اینها بارش را بسته و رفته بود. نفس عمیقی کشیدم و دوباره بوی میوه کاج خورد زیر دماغم. بلند شدم و از اتاق زدم بیرون. توی حیاط هیچ درخت کاجی نبود. برگشتم توی خانه و این بار از پلهها رفتم بالا تا شاید از پشت پنجرههای آنجا درختهای کاج را ببینم. در بالکن را باز کردم و رفتم داخل. مثل دیوانهها چشم میچرخاندم دور تا دور ویلا و دنبال درخت کاج میگشتم، اما نبود. دوباره بو کردم و این بار بوی میوه درخت کاج بیشتر از قبل میآمد. بی اختیار زیر لب گفتم:
- سحر... تو کجایی؟
همان جا لبه بالکن ایستادم. چیزی به غروب آفتاب نمانده بود. دستهایم را از هم باز کردم و تمام وزنم را روی نرده انداختم. سرم را خم کردم و خنکی باد از یقه لباسم رفت پایین. زنجیر توی گردنم تکان میخورد و این طرف و آن طرف میرفت. همان زنجیری که سحر روز تولدم انداخت گردنم. اشک از گوشه چشمم سُر خورد و قاطی قطرههای بارانی که تازه شروع شده بود، افتاد پایین.
آمدم بیرون و در بالکن را بستم. در اتاق دخترها نیمه باز بود و از اتاق صدا میآمد. برنگشتم و رفتم سمت پلهها که دوباره صدای ناله آمد و صدای نفسهایی که بلندیاش تا آنجا هم شنیده میشد. رفتم جلو و تقهای به در زدم. صدای افتادن چیزی آمد و باز هم صدای نفس.
رفتم داخل. نگار لبه تخت نشسته و چنگ انداخته بود وسط قفسه سینهاش. من را که دید، دستش را جلو آورد و خواست حرفی بزند اما درد امانش را بریده بود. رفتم جلوتر. دستش را محکمتر گرفت سمتم و انگار میخواست همان جا نگهام دارد. این بار بریدهبریده گفت:
- نه، خواهش میکنم... خواهش میکنم.
- کاریت ندارم.
دوباره همان چند کلمه را از بین لبهای کبودش تکرار کرد. دستش هنوز توی هوا مانده بود. داد زدم:
- میگم کاریت ندارم.
زل زد توی چشمهایم. درد نمی گذاشت خوب نگاهم کند. با هر نفسی که میکشید انگار قفسه سینهاش مچاله میشد و دوباره سرجایش بر میگشت. بالاخره دستش شل شد و افتاد پایین. نزدیکش شدم. چشمم به قرصهایی افتاد که روی میز پخش و پلا بود. پس این درد برایش ناآشنا نبود.
- قرصهاتو کِی خوردی؟
- نیم ساعت پیش.
- میخوای بریم بیمارستان؟
- نه، الان خوب میشم.
- کاری هست برات انجام بدم؟
- فقط یه لیوان آب.
لیوان آب را روی میز گذاشتم و قبل از رفتن پرسیدم:
- میخوای همین جا بمونم تا مهرسا بیاد؟
سرش را تکان داد و انگار بخواهد آه بکشد فقط گفت:
- نه.
از اتاق زدم بیرون و از پلهها رفتم پایین. کاش مهرسا و محمد زودتر میآمدند. این بوی میوه کاج داشت خفهام میکرد. باید از خانه میزدم بیرون. باید میرفتم جایی که آدمها نزدیکم نبودند. باید این فریاد مانده ته حنجرهام را میریختم بیرون. در ویلا باز شد و محمد و مهرسا با کیسههای بزرگ خرید آمدند تو.
- پسر عجب هواییه، بپوش بریم بیرون.
مهرسا کیسههای خرید را برد آشپزخانه و از همان جا بلند گفت:
- صبر کنین ما هم بیایم.
محمد خنده موزیانهای کرد.
- نه دیگه، تا الانشم زیاد جلوی چشممون بودین. تا شام رو آماده کنید ما برگشتیم.
محمد خودش را روی کاناپه ولو کرد. خم شد روی میز. کنترل تلویزیون را برداشت و کانالها را بالا و پایین میکرد.
- پس چرا نشستی؟ برو آماده شو دیگه.
- محمد، این دختره حالش خوب نیس. بدجوری درد داره.
مهرسا مثل برق از توی آشپزخانه آمد بیرون. چند لحظهای خیره شد توی صورتم و بدون هیچ حرف و سوالی رفت سمت پلهها. محمد رفتن مهرسا را نگاه کرد و پشت سرش رفت بالا. صدای داد مهرسا که آمد انگار چیزی توی دلم شکست و صدا داد. مثل آینهای که هزار تکه شود. پلهها را دو تا یکی کردم و رفتم بالا. نگار آرام روی تخت خوابیده بود و مهرسا داشت گریه میکرد.
- نگار، نگار. صدامو می شنوی؟
سرش را گذاشت روی سینه نگار و وحشتزده صورتش را چرخاند سمت محمد.
- قلبش نمیزنه!
محمد جلو رفت و مهرسا را کنار زد. انگشتش را کنار گردن نگار گذاشت. مهرسا دوباره آمد جلو. مثل دیوانهها دستهایش را روی قفسه سینه نگار گذاشته بود و فشار میداد. محمد انگار تازه یاد من افتاده باشد، گفت:
- شهاب!
نمیتوانستم از جایم تکان بخورم. انگار پاهایم به زمین میخ شده بود. کاش محمد من را با غصههایم تنها میگذاشت و این بار هم کاری به کارم نداشت. اصلا کاش نیامده بودم بالا. محمد بلندتر داد زد:
- شهاب داره دیر میشه.
چرا نمیفهمید کاری ازم بر نمیآمد؟ بعد از سحر قسم خورده بودم دستم برای درمان هیچ بیماری جلو نرود. محمد که اینها را میدانست. پس چرا دست از سرم بر نمیداشت؟ عصبی و کلافه دستی به سر و صورتم کشیدم و زل زدم به چشمهای محمد. توی عمق چشمهایش نه ترس بود نه نگرانی. فقط منتظر بود. پلکهایش را لحظهای روی هم گذاشت و دوباره باز کرد. نفس عمیقی کشیدم و رفتم جلو، کنار تخت نگار. صورتش رنگ پریده و قطره اشکی روی گونهاش جا مانده بود. پلکهای بستهاش را باز کردم. انگار هزار سال پیش مُرده بود! بلند گفتم:
- محمد، زنگ بزن اورژانس.
مهرسا هنوز داشت قفسه سینه نگار را نامنظم فشار میداد.
- بس کن، داری دندههایش رو خُرد میکنی.
مهرسا نمیشنید. شاید هم نمیتوانست بشنود. بلند گفتم:
- برو کنار.
مهرسا فقط گریه میکرد و فشار میداد. مجبور شدم هُلش بدم. افتاد زمین و صدای هق هق گریههایش وسط مشتهایی که به زمین میکوبید، بلند شد. محمد همان جا کنارم ایستاد. کف دستهایم را روی هم گذاشتم و قفسه سینهاش را فشار دادم. نگار آنقدر ظریف بود که میترسیدم استخوانهایش زیر فشار دستهایم بشکند. به صورتش نگاه کردم. عجیب بود چطور از صبح که راه افتادیم اینقدر خوب ندیده بودمش.
پنج دقیقه گذشت و هیچ چیز عوض نشد. چشمم به لیوان آب روی میز افتاد که دست نخورده همان جا مانده بود. صدای گریههای مهرسا دوباره بلند شد و نگار هیچ واکنشی نشان نمیداد. سرم را بالا آوردم و خیره شدم توی صورت محمد و بعد هم مهرسا. محمد رد نگاهم را گرفت. انگار خودش همه چیز را از چشمهایم خوانده بود. بلند شد. دست مهرسا را گرفت و برد بیرون از اتاق. مهرسا جیغ میکشید و سعی میکرد خودش را از میان دستهای محمد آزاد کند.
- منو کجا میبری؟ بذار پیشش بمونم.
محمد به زور مهرسا را با خودش میکِشید و میبرد. خم شدم و نبض نگار را گرفتم. هیچ خبری از نبض نبود. زنجیر توی گردنم تکان خورد و خنکیاش چسبید به چانهام. دوباره قفسه سینه نگار را فشار دادم و بیاختیار داد زدم:
- برگرد لعنتی!
صدای خرخر خفهای از گلوی نگار آمد و نفس کوتاهی کشید. انگار میخواست تمام هوای این پنج دقیقه را یک جا ببلعد و شاید هم بدهد بیرون. دو انگشتم را کنار گلویش گذاشتم. نبضش ضعیف و قلبش نامنظم میزد. داد زدم و محمد را صدا کردم.
- باید برسونیمش بیمارستان.
مهرسا خودش را انداخت توی اتاق و نشست پایین تخت. صورتش خیسِ اشک بود. آنقدر که شک داشتم پشت این همه اشکی که از چشمهایش میچکید پایین، من را میدید یا نه.
- مهرسا، الان وقت گریه نیست. باید زودتر برسونیمش بیمارستان. ممکنه دیگه ...
ادامه حرفم را نگفتم. نه مهرسا تحمل شنیدنش را داشت و نه من میتوانستم جملهام را کامل کنم. مهرسا یک دفعه از جا پرید و کنار رفت. صدای زنگ خانه آمد و محمد مثل برق رفت پایین. خم شدم روی صورت نگار. چشمهایش نیمه باز و مردمکهای گشادش به نقطهای در سقف خیره شده بودند. دستم را روی شانهاش گذاشتم و شمرده شمرده گفتم:
- آفرین نگار. خیلی خوبه. نفس بکش.
پرسنل اورژانس رسیدند. بیهیچ حرفی تکیه دادم به دیوار. صدای خشخش ماسک اکسیژن و بوقهای کوتاه مانیتور قلب آمد. نگار را روی برانکارد گذاشتند و از اتاق بیرون بردند. مهرسا پشت سرشان دوید. محمد جلو آمد و پرسید:
- میای یا همین جا میمونی؟
- میمونم.
محمد دست روی شانهام گذاشت. فشار ملایمی داد و رفت.
همان جا روی پلهها نشستم و سرم را تکیه دادم به نردهها. نفس بلندی کشیدم. دیگر بوی میوه کاج نمیآمد. دکمه اول پیراهنم را باز کردم. زنجیر گردنم را نزدیک لبهایم آوردم و بوسیدم.
اردیبهشت و شهریور ۱۴۰۴