ویرگول
ورودثبت نام
آذرزاد
آذرزادنوشتن برای من راهی‌ست برای عبور از تاریکی. آذرزاد | آتشِ آرام 📍کانال نوشته‌ها :https://t.me/atashearam
آذرزاد
آذرزاد
خواندن ۲ دقیقه·۷ ماه پیش

خستگیِ مقدس...

دلنوشته ای از آذرزاد
دلنوشته ای از آذرزاد


✍️واژه‌ها، گاهی مثل باران‌اند؛ بی‌دریغ، بخشنده. و گاهی چون خنجر؛ دقیق، سرد، بی‌رحم. من اما نه می‌خواهم در دام‌شان بیفتم، نه تن به بردگی‌شان بدهم. مثل همین واژه‌ی «مقدس» در سنت کلیسا، لقب کسانی‌ست که یا مرده‌اند یا معجزه کرده‌اند. آن‌هم پس از سال‌ها بررسی و سنجش و تأیید. اما برای من، این واژه بی‌قیدتر و عمیق‌تر است؛ مقدس است، هر آن‌که در تاریکی ایستاد و هنوز روشنی در جان داشت. مقدس می‌تواند یک درخت باشد، یا یک کهکشان، یا انسانی که در مواجهه با طوفان و زخم، نیکی‌اش را گم نکرده. مثل او… انسانی که دیدمش و انگار کتاب زندگی‌اش را با نگاه ورق می‌زد. خطوط چهره‌اش قصه می‌گفتند؛ از رنج و راه، از امیدهای سوخته، از سفر به ژرفای جان. در چشمانش هراسی نبود از تقابل تاریکی و نور. سایه‌های وجودش را، بی قضاوت، می‌دید: حسادت‌ها، دروغ‌ها، زخم‌ها، گذشت‌ها، مهربانی‌ها، شکست‌ها و صبوری‌ها. نه قهرمان بود و نه قدیس، اما در او توازنی از تاریکی و روشنی بود که مرا متأثر کرد. و قصه‌اش را، از اولین تصویر کودکی به یاد می‌آورد؛ روزی که بچه‌ای تازه‌وارد، غریب و نحیف، از سوی بچه‌های قلدر محله هدف قرار گرفت. آن روز، بی‌هراس، بی‌محاسبه، به دل معرکه زد. یک‌تنه، با دستانی لرزان اما قلبی مطمئن، توپ بچه را پس گرفت و با زخم و خنده تقدیمش کرد. کتک خورد، پایش شکست. دو هفته با پای گچ‌گرفته جلوی در نشست و بازی دیگران را تماشا کرد. پدرش گفت: «هرکس خربزه می‌خوره، پای لرزشم می‌شینه.» اما او پشیمان نبود. در دلش، تمنا و اشتیاقی جان می‌گرفت: تمنای نجات دادن، تمنای درست‌ماندن. و شاید، همان تمنا بود که سال‌ها بعد، او را از تاریکی‌ها عبور داد. شاید به همه آرزوهایش نرسید، شاید زمین خورد، شکست، زخم خورد—اما نیکی در وجودش خاموش نشد. و همین، برای من، خستگی مقدس است.


#خستگی #استقامت #مقدس #انسان_بودن #داستانک #تجربه_زیسته




خستگیاستقامتداستانککودکیانسان
۸
۴
آذرزاد
آذرزاد
نوشتن برای من راهی‌ست برای عبور از تاریکی. آذرزاد | آتشِ آرام 📍کانال نوشته‌ها :https://t.me/atashearam
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید