ویرگول
ورودثبت نام
کیمیا اسدی
کیمیا اسدیسلام من کیمیام؛ می‌خونم، می‌نویسم و سعی می‌کنم قلمم رو به سمتی برونم که بتونه دنیای قشنگ‌تری رو در ذهن آدم‌ها خلق کنه :) دوست داری هم‌داستان من بشی؟😉
کیمیا اسدی
کیمیا اسدی
خواندن ۱ دقیقه·۱۹ روز پیش

در دنیای ما

دیروز با مادرش تماس گرفت.
شنیدم که می‌گفت: «مامان، لطفاً فردا که می‌آی سنتورم رو هم با خودت بیار. نمی‌دونی چه‌قدر دلتنگش شده‌م...»
هان! پس سنتور می‌نوازد! خوب است... تا اینجا می‌دانم که نامش آرمان، 24 ساله است؛ چهرۀ دلنشینی دارد و سنتور نیز می‌نوازد. همین‌قدر برای دل‌بستن کافی نیست؟!

امروز مادرش آمد. مادر من اما، هنوز نیامده است. شاید امروز دیگر نیاید... اصلاً شاید فردا هم نیامد! نمی‌دانم...

بچه‌ها را دور خودش جمع کرده و ساز می‌نوازد؛ چه زیبا هم می‌نوازد.
تازگی‌ها بیشتر نگاهم می‌کند. نمی‌خواهم اما می‌گریزم. آخر نگاهش شبیه دریاست! از ساحل که آرام‌آرام پیش می‌روی، با خود می‌گویی «تنها تا ساق پاهایم را به آب می‌زنم و بازمی‌گردم»، اما وسوسۀ پیوستن به سرانجامِ خورشید، لحظه‌ای رهایت نمی‌کند؛ می‌ترسم در او غرق شوم...

زهرا هم مانند من دو سالی می‌شود که در اینجا به سر می‌برد. هرگاه از آرمان برایش می‌گویم، با بی‌خیالی می‌گوید: «آخه آرمان هم عاشق شدن داره؟! مو هم که نداره!».
مو؟ مگر من مو دارم؟ مگر زهرا مو دارد؟ اینجا تنها پزشکان مو دارند و پرستاران. اصلاً در دنیای ما که کسی مو ندارد.

امروز هم مادر آرمان آمده است.
امروز هم مادر من نیامد.

دکتر فرجی به‌همراه چند پرستار جوان بنای دویدن می‌گذارند. درِ اتاق آرمان با صدای مهیبی گشوده می‌شود. مادرش فریاد می‌کشد. پا تند می‌کنم؛ زهرا نیز آسیمه‌سر در پی‌ام روان می‌شود...

دیروز روی دیوارِ حیاط، دست‌خط آرمان را دیده بودم: «آن‌گاه که عشق بر تو طلوع می‌کند، مرگ ممکن می‌شود.»

امروز هم مادرم نیامد.

جسد سرد آرمان را بردند... تا شب به خاکش می‌سپارند...
اما من می‌دانم، او حتی زیر آواری از خاکروبه‌ها، همچنان دریاترین چشم‌ها را دارد...

داستانداستانکداستان کوتاهدلنوشتهتولید محتوا
۱۳
۲
کیمیا اسدی
کیمیا اسدی
سلام من کیمیام؛ می‌خونم، می‌نویسم و سعی می‌کنم قلمم رو به سمتی برونم که بتونه دنیای قشنگ‌تری رو در ذهن آدم‌ها خلق کنه :) دوست داری هم‌داستان من بشی؟😉
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید