ویرگول
ورودثبت نام
مهدیسآ
مهدیسآمی‌نویسم برای دل خویش، تا شاید روحم آرام گیرد.
مهدیسآ
مهدیسآ
خواندن ۲ دقیقه·۶ روز پیش

در آغوش باران؛سمفونی کودکی

در آغوش باران؛سمفونی کودکی
خاطره ای از متوسطه اول

آن روز، آسمانِ مدرسه رنگِ دیگری داشت. ابرهای روشن که به آرامی تیرگی آن هارا در بر می‌گرفت  آرام بر روی آسمان پهن شده بودند و قطره‌های بارانی سر و رویمان را شستشو می‌دادند.
حیاط مدرسه بوی خاکِ نم‌خورده گرفته بود؛ بویی شیرین و عطرآگین که شناسنامه روز های خوش‌ بی‌خیالی است.

زنگ تفریح که به صدا درآمد، تک به تک ما همانند پرندگان سبک‌بال با شور و شوق از کلاس‌ها بیرون دویدیم، بی انکه‌ هراسی از تازیانه باران داشته باشیم
  بلعکس، انگار همین باران بود که دل‌های ما را خرم‌ترکرده بود.همین باران بود که مارا گرد هم آورد.
در گوشه‌وکنار حیاط، چاله‌هایی از آب باران جمع شده بود چاله‌های شبیه به چاله‌های زندگی .
بی‌اختیار دور آن‌ها جمع می‌شدیم و با هر قدم، آب به اطراف می‌پاشید و تبسم ما بلندتر می‌شد.
آن لحظه‌ها برای ما مثل جشن بود. کفش‌ها و لباس‌هایمان خیس شده بود، اما کسی غصه بر دل  نداشت. صدای تبسم های ما با باران  درامیخته میشد.
  فضایی می‌ساخت که هنوز هم با یادآوری‌اش لبخند به لبم می‌آید. گویی مدرسه، آن روز تبدیل به دنیایی شده بود پر از شادی، بازی و بی‌خیالیِ شیرین از تلخی زندگی.

اما در میان آن همه شادمانی، ناظم ما(خانم محمدی عزیز) همانند همیشه دل‌نگران ما بود، و هرکاری می‌کرد که ما دچار سرما خوردگی نشویم اما شور آن لحظه خوش ، آن چنان بر جان مان‌ چنگ انداخته بود که هشدارهای پی‌درپی ایشان کارساز نبود.
با این حال، آن روز بارانی، برای ما روزی معمولی نبود؛ روزی بود که در ذهنمان ماندگار شد، گذرِ زمان هرگز نمی‌تواند تصویرِ آن کفش‌های گِلی و آن چشمانِ خندان را از یاد ببرد آن روز ما در کنارِ هم، حقیقتی را تجربه کردیم که شاید بعدها در پیچ‌وخمِ روزمرگی‌ها گم شد: اینکه برای شاد بودن، گاهی باید از تمامِ مصلحت‌سنجی‌ها عبور کرد و در زلالِ باران، رقص‌کنان ایستاد و گاهی شاید همین چاله های آب برای دلخوش کردن کافیست.

روز پیش از امروز که باران می‌بارید، آن صحنه در ذهنم زنده شد.
حیاط خیس مدرسه، صدای خنده‌ی بچه‌ها، و چاله‌های آبی که در نگاه کودکانه‌ی ما، از هر دریایی بزرگ‌تر و از هر شادی‌ای شیرین‌تر بودند و گویی آن ها چاله های بودند که ما شادمانی خود را در آن‌ جا گذاشتیم.
                          -مهدیس غلامی

بارانکودکیخاطرات
۳۰
۲
مهدیسآ
مهدیسآ
می‌نویسم برای دل خویش، تا شاید روحم آرام گیرد.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید