ویرگول
ورودثبت نام
آ ت ن ا
آ ت ن ادختری که از روز های زنده و مرده اش مینویسد...✨️ چنل تلگرام: @Dokhtarak_Nevisandeh
آ ت ن ا
آ ت ن ا
خواندن ۴ دقیقه·۴ ماه پیش

چیزهای کوچیک و بی اهمیت زندگی، که بهت آسیب های بزرگ و پر اهمیت میزنن:


من از اون آدمای چاق و تپل بودم که هیچ مشکلی با اضافه وزنش نداشت.
اتفاقات توی ذهن من برخلاف آدمای دیگه رقم می‌خورد. با خودم فکر میکردم اگه یه آدمی به خاطر وضع بدنی من از من خوشش نمیاد هیچ اهمیتی نداره. اون چیزی که اهمیت داره طرز فکر من برای تبدیل شدن به یه انسان بهتره. به یه دوست بهتر برای اطرافیانم.
و اونقدر این مسئله برام مسخره بود که وقتی آدما به روم میوردنش یا با تیکه و طعنه و شوخی مسخرم میکردن، خشم وجودمو در بر می‌گرفت و با پرخاش بیشتری سعی می‌کردم دقیقا بر خلاف اون چیزی که اونا میگن عمل کنن.
پس، فلانی بهت گفت، بازم میخوای بخوری؟ به خودت نگاه کردی؟ خیلی بد شدی خیلی... واقعا نمیخوای یه فکری بکنی؟ ورزش کن!! رژیم بگیر!!
مغزم توی سرم فریاد می‌زد که دقیقا برعکس اون چیزی که اون میگه عمل کن.
به بدنت آسیب بزن. هر چیز پر از قند و مضری که از نظر اون آدم بده رو بخور.
اینطوری ذهنم آروم میشد که خیلی خب! الان من یه آدم چاق خوبم!
چون چاق بودن که مهم نیست. طرز فکر من برای آدم خوبی بودن، مهمه.

تا اینکه یه روز زنعموم بدون اینکه نقدی ازم کنه دکتر تغذیه ای که خودش میرفت رو پیشنهاد کرد.
مامان پشتشو گرفت.
و یکدفعه توی شرایط ناگهانی ای دیدم توی مطب دکترم و در حالی که دارم به صحبتاش میخندم اون با جدیت تمام بهم میگه وقتی بهت برنامه ی غذایی دادم باید جدی باشی! باید رعایتش کنی! و باید جا نزنی!
اونجا توی اون لحظه خندم متوقف شد و به دکتر گفتم حله. انجامش میدم.
اما ته دلم یه چیزی میگفت، تو هم مثل بقیه فکر میکنی. تو هم کوته فکری و منو با بدنم قضاوت میکنی.
دو هفته ی اول به سختی گذشت.
یادمه یه روزایی گریه میکردم چون حس میکردم حرف مردم داره زندگیمو پیش میبره.
بعد دیگه بهش فکر نکردم و با خودم گفتم این یه کارو میخوام برای مامان انجام بدم. اگه مامان میخواد... پس بهش نشون میدم که میتونم و بعد از شر این ماجرا خلاص میشم.

هفته ها می‌گذشت.
و همه ی تلاشم به خاطر مامان بود.
دلیل و معنای من لاغری نبود.
دلیل و معنای من اثبات خودم به مامان بود.

تا اینکه بعد از چند کیلو کاهش وزن حس کردم لباسام به تنم بهتر وایسادن. سبک تر شدم و وقتی میخواستم توی خیابونا قدم بزنم با بی پروایی بیشتری قدم برمیداشتم و آزاد تر بودم.
ادامه دادم چون حالا داشتم ازش لذت می‌بردم هر چقدر که سخت بود.
حالا در کنار مامان یه چیز دیگه هم بود که نمیدونم چی بود. شاید شوق موفق شدن و ادامه دادن. شاید هم شوق فقط ادامه دادن.

چند وقتی خوش گذشت.
خوشحال بودم.
داشتم با خودم حال میکردم و از طرف بقیه فیدبکای خوب میگرفتم.

تا اینکه حجمه و فشار جدیدی شروع شد.
به چشم میشد دید که همون آدمایی که به خاطر اضافه وزنم مسخرم میکردن حالا با پوزخند به همدیگه میگفتن، تا رفت دانشگاه به فکر لاغر کردن افتاد! عجب چیزیه این دانشگاه!!
یا مثلا مدام میخواستن مچمو بگیرن که او! دیدیم فلان روز داشتی رژیمتو رعایت نمیکردی! ولش کردی؟ اوه. چه بد! مراقب باش برنگردی به اون وضعیت قبلیت...

وضعیت قبلیم؟؟
"وضعیت" جوری بیان میشد انگار اون زمان آسمون به زمین رسیده بود و زندگی شون با اضافه وزن من مختل شده بود.


هر چی که بود،
من با وضعیت قبلیم مشکلی نداشتم.
با وضعیت فعلیمم خوشحال بودم و داشتم تلاش میکردم، همین!


بعد یه چیز خیلی مهم رو فهمیدم.
فهمیدم بعضی آدما براشون مهم نیست تو چیکار میکنی، کجای زندگی وایسادی، نظرت چیه یا اصلا چقدر داری سختی میکشی.
چون اونا اونقدر بیکارن که به شکست های تو می‌خندن و به موفقیت هات حسادت می‌ورزن و باز هم می‌خندن.
فهمیدم اگه اونا دنبال خندیدنن بذار بخندن.
اگه هیچ مسئله ای جالب تر از اضافه وزن من ندارن چه جالب چون من هزاران مسئله ی جالب تر از نظر اونا توی زندگیم دارم!
فهمیدم اگه من به خاطر مامان یه روزی شروع کردم و بعد مصمم شدم که ادامه بدم و فهمیدم که کار درستی دارم انجام میدم پس باید انجامش بدم.

این موضوع رو مطرح کردم چون میخواستم به خودم بگم این فقط بخش کوچیکی از زندگیه. بخش خیلی خیلی کوچیک از زندگی.
چون انتخاب های شخصی و استقلال فکری از جایگاه ارزشمندی برخوردارن.
پس کارمو انجام بدم و به حرفایی که مدام رنگ عوض میکنن اهمیت ندم.
مهم نیست اگه ۱۰ کیلو لاغر کردم و حالا ۲ کیلو دوباره اضافه کردم!
هی!
زندگی فراتر از این چیزاست دختر!
هر کاری که حالمو خوب میکنه انجام بدم.
سعی کنم آدم بهتری بشم.
به رویاهام فکر کنم حتی اگه توی وضعیت سختی قرار دارم و آدما زوم کردن روی نقطه های خیلی کوچیک و بی اهمیت زندگی من.
به رویاهام فکر کنم.
به رویاهام فکر کنم.
آدم بهتری باشم.
مهربون باشم حتی اگه مهربون بودن برای آدما جذاب و خفن نیست.
آدم بهتری باشم!!!!
و در نهایت با تجربه ی یه عالمه موقعیت از این جهان هزار چهره ی گاه دوست داشتنی، خداحافظی کنم.

اضافه وزنکاهش وزنزندگیچاقرژیم لاغری
۲
۰
آ ت ن ا
آ ت ن ا
دختری که از روز های زنده و مرده اش مینویسد...✨️ چنل تلگرام: @Dokhtarak_Nevisandeh
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید