ویرگول
ورودثبت نام
نیما خادمی کلانتری
نیما خادمی کلانتریبیشتر از هرچیزی می‌نویسم چون می‌خوام بنویسم
نیما خادمی کلانتری
نیما خادمی کلانتری
خواندن ۵ دقیقه·۳ ساعت پیش

حرف دلتو زدن بهتر از یه زندگی بی‌معناست

باران مثل همیشه روی پنجره‌ی کافه‌ی «سایه‌ی آخر» می‌کوبید. من گوشه‌ی میز نشسته بودم، قهوه‌ی تلخ سوم را هم زده بودم و سیگارم را آرام می‌کشیدم. لپ‌تاپ باز بود ولی کلمات خشک شده بودند. شارژم داشت پایین می‌آمد. اون حس آشنا، مثل خالی شدن ناگهانی باتری.

در باز شد. زنی با بارانی مشکی وارد شد. موهای بلند خیسش را عقب زد و نگاهی به دور و بر انداخت. بعد مستقیم آمد سمت میز من.

«می‌شه بشینم؟ همه جا پره.»

نگاهش کردم. چشمانش تیره و نافذ بودند. یه عمقی درونش بود که تابه‌حال ندیدم یا شاید اینقدر به چشمم خورده که عادت کردم مجذوب این نوع نگاه‌ها بشم.

«بفرمایید.»

نشست. «اسمم سوگنده. تو رو چند باری اینجا دیدم. برام جالب میومدی. همیشه تنها، همیشه با قهوه و سیگار.»

«اسمم آرشه.»

مدتی سکوت شد و بعد لبخند زد و گفت «منم سوگندم» بعد شروع کرد از عکاسی و از شب‌های بارانی شهر حرف زدن. از اینکه از شلوغی خسته‌ست ولی تنهایی هم گاهی خفه‌کننده است. من بیشتر گوش می‌دادم. گاهی یک جمله می‌گفتم. عجیب بود که اذیتم نمی‌کرد.

دو شب بعد دوباره آمد. این بار خودش قهوه سفارش داد و یکی هم برای من آورد.

«تو آدم پر حرفی نیستی، نه؟»

«وقتی حالم خوبه، زیاد حرف می‌زنم. وقتی نیست...خب نه.»

لبخند زد. «بعد الان من با حال خوبت حرف می‌زنم یا بدت؟»

هیچ جوابی ندادم. اونم با نگاهی مدتی نگاهم کرد. بعد از اون جوابش منو متعجب کرد «می‌خوای شمارم رو داشته باشی؟»

از اون شب به بعد، گاهی پیام می‌داد. نه زیاد. من هم جواب می‌دادم. گاهی تو کافه همدیگه رو می‌دیدیم. از کارم خوشش می‌آمد؛ اینکه گاهی ساعت‌ها مثل دیوونه‌ها پشت میز می‌نشینم و می‌نویسم. منم همچنان مجذوب چشم‌هاش بودم. عاشق این بودم به عکس‌هاش خیره بشم ولی هیچ‌وقت علاقه‌ای به گفتن این حسم بهش نداشتم. فقط... از بودنش خوشم می‌آمد. یه حس آرامش عجیبی رو بهم می‌رسوند. منم بیشتر از این نمی‌خواستم.

یه شب منو به خونه‌اش دعوت کرد. فکر کردم مهمونی می‌خواد بگیره و جواب «نه» معروفم رو آماده کردم که بگم ولی در ادامه گفت «فقط ما دوتا» باورم نمی‌شد. انگار خواب میبینم یا یه چیزی مشکوکه.

درهرحال به خونه‌اش رفتم. آپارتمانش کوچک و پر از عکس بود. قهوه درست کرد، منم درحال سیگار کشیدن بودم. باران می‌بارید. حرف زدیم تا دیروقت. اون شب شارژم بالا بود و حس خوبی داشتم. به نظر همه‌چیز عالی میومد. تابه‌حال اینجور نشده بودم. بااین‌حال وقتی که صبح بیدار شدم، اون حس خالی شروع شده بود.

ارتباط‌مون همچنان موندگار بود. گاهی با هم بی‌دلیل بیرون می‌رفتیم. یه بار حتی به نمایشگاه کوچکش رفتم. حدود هشت نفری اونجا بودن. زیاد هم بد نیست. دستش رو گرفتم و گفتم: «عکسات خوبن.» اونم باز از اون لبخند‌های گرمش رو بهم تحویل داد.

ولی هرچه زمان می‌گذشت، احساس می‌کردم دارم خفه می‌شم. نه از سوگند، از خودِ رابطه. از اینکه یکی منتظرمه، از اینکه باید جواب بدم، از اینکه شاید یه روز بیشتر از این شرایط رو بخواد.

درست تو این گیر و دارای افکارم که بودم گوشیم زنگ خورد.

«آرش، دلم تنگته. بیا پیشم.»

«امشب نه سوگند. کار دارم.»

«دوباره؟ سه شبه که کار داری.»

«باید این متنه رو تمومش کنم.»

سکوت شد. بعد آروم گفت: «چیزی شده؟»

«نه. فقط...من... من»

«چیشده»

«سوگند من آدم رابطه نیستم.»

«یعنی چی؟»

نفس عمیق کشیدم. شارژم داشت تموم می‌شد و حس می‌کردم دیوارها دارن بهم نزدیک می‌شن. یه چیزی گلوم رو گرفته و ولم نمی‌کنه. می‌خواستم گوشی رو با تمام قدرتم به دیوار پرت کنم و خوردش کنم.

«من از این چیزا خوشم نمی‌آد. از نزدیک بودن زیاد. از اینکه یکی همیشه کنارم باشه. بهتره تمومش کنیم.»

«آرش...»

«ببخشید سوگند. تو آدم خوبی و چیزی هم نشده فقط ... من آدم خوبی برای تو نیستم.»

تماس رو قطع کردم. سیگارم رو روشن کردم و به سقف خیره شدم. یه حس عجیب خالی بودن. نه غم شدید، فقط خالی. مثل همیشه.

سه روز بعد، آپارتمانم مثل قبر بود. پرده‌ها کشیده، فقط صدای باران. لپ‌تاپ خاموش. قهوه سرد شده بود. پیام‌هاش رو نخوانده گذاشته بودم.

شب چهارم، زنگ در خورد. فکر کردم اشتباهه. دوباره زد. وقتی باز کردم، سوگند بود. خیس، موهایش به صورتش چسبیده، چشمانش قرمز اما همچنان هم جذابیتش را کم‌ نکرده بود.

«چرا اینجا اومدی؟»

«باید ببینمت.»

بدون اینکه من چیزی بگویم خودش وارد شد. بوی باران و عطرش به زیبایی قاطی شده بود.

«تو بدون دلیل منو ول کردی. حداقل بگو چرا.»

نشستم. سیگار روشن کردم. «گفتم که. من برای این کارها ساخته نشدم. از جمعیت بدم می‌آد، از تعهد بدم می‌آد، از...»

«من جمعیت نبودم آرش. فقط من بودم.»

«دقیقاً. حتی یه نفر هم گاهی زیاده.»

چشمانش پر اشک شد ولی گریه نکرد. «تو فکر می‌کنی تنهایی‌ت رو دوست داری، ولی فقط ازش می‌ترسی.»

جواب ندادم.

رفت سمت در. قبل از رفتن، از جیبش یه پاکت کوچک درآورد و گذاشت رو میز.

«اینو برات آوردم. آخرین عکسی که ازت گرفتم. فکر کردم شاید اینو حداقل مثل من دور نندازی.»

صدای بسته شدن در پیچید. به پاکت خیره شدم. شارژم کامل تموم شده بود.

صبح روز بعد، باران شدیدتر شده بود. تصمیم گرفتم بیرون برم. پیاده، بدون مقصد. کوچه‌ها خالی بودند. فقط صدای آب و باد.

نزدیک پل قدیمی محله، جمعیت کوچکی جمع شده بودند. چهار، پنج نفر. ایستادم. ماشین پلیس و آمبولانس بود.

صدای یکی از مردم به گوشم رسید: «دیشب پرید پایین. دختر جوونی بود...»

قلبم ایستاد. نزدیک‌تر رفتم. روی زمین، زیر برزنت، بارانی مشکی آشنا دیدم.

سوگند.

پاکت تو جیبم بود. دستم لرزید. بازش کردم. عکس من بود، پشت پنجره‌ی کافه، دود سیگار دور صورتم، ولی تو سایه‌ی شیشه، بازتاب سوگند هم بود. داشت از بیرون به من نگاه می‌کرد.

روی پشت عکس با دست‌خطش نوشته بود:

«منم مثل تو بودم. فقط تو فکر می‌کردی فقط خودتی که شکستی.»

باران روی عکس می‌ریخت و جوهر پخش می‌شد. من ایستاده بودم، خیس، خالی، و برای اولین بار واقعاً ترسیدم. نه از جمعیت، نه از رابطه... از این‌که آخرین فرصتی که داشتم رو خودم سوزوندم. من اون کسی بودم که زندگی رو از سوگند گرفتم.

درحالی که برای اولین بغضم گرفته بود آروم کنار سوگند گفتم «من همیشه حالم کنار تو خوبه؛ نباید اون روز میذاشتم ترسم باعث بشه این حرفو بهت نزنم» بعد از اون روز فهمیدم که شارژم هیچ‌وقت برنمی‌گرده.

ترستنهاییعشق
۲
۰
نیما خادمی کلانتری
نیما خادمی کلانتری
بیشتر از هرچیزی می‌نویسم چون می‌خوام بنویسم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید