
نمیدونست ساعت چند نیمه شب بود که با صدای مهیب رعد و برق و به همراه اون فریاد کوبیده شدن تگرگ روی سقف اتاق خواب چشماش باز کرد .بخاطر عشقش به بارون و هماهنگی و تناسبی که با احساساتش داره و به تمنای لمس حضور باران به طور اتوماتیک از جاش بلند میشه و به سمت تنها پنجره خونه که رو به کوچه باز میشه حرکت میکنه.
اون بارون چیزی بود که مدت ها بود نظیرش ندیده بود . بارون تند و شلاقی بود که داشت خودش به همه جا میکوبید و هر چند لحظه یک بار رعد و برق غضبناکی قدرت خودش با تمام قوا به رخ میکشید..سرکش ، رها و آزاد . چون برای لمس بارون برای حس اون طهارت و پاکیزگی تا کمر از پنجره به بیرون خم شده بود ، تمام دست ها و بالا تنه اش غرق آب شده بود و باد سرد بود که خودش بدون ذره ای رحم و شفقت تو صورتش میکوبید .خواب تماما از جونش بیرون رفته بود و اون به مقصد سرزمین هایی دور ترک کرده بود این زمانی متوجه شد که تا ساعت ها بعد از تمام شدن اون غرش های سیل آسا تو رخت خوابش غلت میزد و از این دنده به اون دنده میشد و به اون رویایی که جلوی چشمش بود نگاه میکرد. انگار که قبلا یک بار زندگیش کرده بود با تمام رنگ ها ، جزئیات و کلمه هایی که با هم رد و بدل میکردند ، شاید یه زمانی تو تقدیرش بود که یه روزی اون لحظه رو باهم زندگی کنن شاید از قبل براش تو دفتر زندگیش نوشته شده بود اون طمان هایی که کائنات باهاش مهربون تر بود ، بعد تصمیم گرفته بود روی روزهای خوب زندگیش خط بکشه . وگرنه اون حجم از وضوح ، روشنایی و جزئیات ، انگار که میتونست دست دراز کنه و بگیرتش ، برای خودش نگهش داره و دیگه اجازه ند که هرگز بره .اما خودشم بهتر از هرکس دیگه ای میدونست که این رویا و این لحظه رو هرگز قرار نیست زندگی کنه و بلاخره همیشه دلیلی برای اشک ریختنش پیدا میشه ، البته موضوع عجیبی هم نبود بعد از تجربه اون عظمت و اون قدرت ناب ، اشک ریختن براش دور از انتطار نبود .
تو اون لحظه داشت فکر میکرد باز هم به اون . آیا اون هم میتونه این انرژی تو خودش احساس کنه ؟ بعد یادش اومد که اون فقط زبون منطق بلده و خدا غیرمنطقی ترین حضور این جهانه ، یادش اومد باید خدا را با قلبت ببینیش و با روحت لمسش کنی اما اون فقط چیزهایی باور میکرد که بتونه با ذهنش درکشون کنه ، چیزهایی که بتونه تو کفه ترازوی زندگیش وزنشون کنه .عشق و جادو و معجزه برای اون زیاد از حد بچگانه و بی معنی به نظر میرسیدن .
هنوز بیدار بود تو همه ی این فکرها و درگیر قضاوت که احساس کرد پشت دست هاش به آینه تبدیل شدن میتونست تو اون تارکی انعکاس خودش تو آیینه ببینه . هیچ چهره آشنایی اونجا نبود فقط میتونست تصویر ناواضح و مبهم یک حیون تشخیص بده ، یک میمون بود که بهش خیره شده بود . افکارش بودکه اون به این حال درآورده بود و تا این حد پایین کشیده بود . همونقدر ابتدایی ، تکامل نیافته ، جاهل و نادان .مثل اجدادش ، البته اگر به تکامل اعتقاد داشته باشید. چه طور به خودش اجازه میداد کسی را از خدا دور ببینه و شعله وجود و نور درونیش روبه خاموشی تجسم کنه ؟
مگه نمیدونست هرفردی معبودش تو یه چیزی و تو یه مکانی پیدا میکنه و به روش خودش بهش عشق میوزه و به بهترین حالت ممکن هم این کار انجام میده ؟ چه قدر حقیر و چقدر زبون شده بود . حالا حتی دلیل دیگه ای هم برای گریه کردن و حتی ترسیدن داشت . حضور اون موجود تو همه فضای اتاقش احساس میکرد ، انگار داشت از هر طرف بهش نگاه میکرد.
نمیدونست این وضعیت و این تنبیه تا کی قراره ادامه پبدا کنه ...