امروز یکی از اون روزهایی بود که به شدت درگیر و در تلاش این بودم که اجازه ندم غم ، افسردگی وتنهایی راهی به زندگیم پیدا کنن . با تمام قوا تلاش کردم که پشت دژهای مستحکم تظاهر وبی خیالی که اخیرا مجبور شدم تو وجودم بسازمشون مهارشون کنم. امروز نمونه کامل یک دختر عادی و یک انسان معمولی بودم .
تقریبا بیشتر ساعت های روزم درگیر مرتب کردن خونه ، تمیز کردن اجاقگاز، آماده کردن ناهار و سالاد شیرازی کنارش و لذت بردن از بادی بودم که داشت از لای پنجره باز آشپزخونه و پرده های نازکش به داخل میوزید . بادی که اونقدری خنک بود که این هرم گرمای تنم آروم کنه اما نه اونقدری سرد که گزنده باشه و پوستم دون دون .
در تمام این لحظات حتی اجازه ندادم برای ثانیه ای ذهنم کشیده بشه به طرف تمام چیزهایی که نمیخوام بهشون فکر کنم. احتمالا اصلا متوجه بغض، درد ، رهاشدگی،اندوه و خشمی که داشت همراه با جریان خونم تو تنم میچرخید، یا با هر ضربان قبلم تو تنم میتپید نشدم. مطمعنم فقط بخاطر آشفتگی و بهم ریختگی خونه و آشپزخونه و وظایفی که به من واگذار شده بود و رفع و رجو کردن اونها متوجه حرکت عقربه های ساعت روی دیوار نشدم ، نه به خاطر آشفتگی و بهم ریختگی ذهن خودم که حالا تقریبا به چیزی شباهت نداره جز یک خرابه روبه ویرانی .
فکر میکنم برای چندمین روز متوالی با توجه به جدا کردن خودم از دنیای واقعی و خیلی جدی آدم بزرگ ها به خون فکر نکردم ، به اینکه با هر قدمی که هر روز برمیدارم رو جسد آمال و آرزوهای چه کسی پا میزارم.
و آخر شب وقتی که در سکوت با خودم و افکارم تنها شدم حتی یک قطره اشک هم نریختم .
آره ، من امروز یک پیروزی شکوهمند به دست آوردم در مقابل تمام افکاری که قصد دارن با بی رحمی و قصاوت تمام من داخل رینگ زندگی شکست بدن . من یک بازمانده هستم ، من به کوتاهی یک عمر فرصت دارم تا هر روز به تمام مصیبت ها و فجایعی که میخواهند من بهشان فکر کنم ، فکر نکنم.
راستی چرا وقتی که دقیق تر به امروز صبح فکر میکنم احساس میکنم از نسیمی که از پنجره آشپزخونه به داخل میوزید بوی اسارت به مشام میرسید .

آیا من امروز واقعا هیچ کاری انجام دادم ؟