باید گریه کنم ...
همین لحظه و همین حالا برای خودم و زندگی ام .
و اصلا کاری به مشکلات ، دغدغه ها و کلافگی های دیگران هم ندارم . میتوانم علی الحساب ساعت ها فقط و فقط برای خودم اشک بریزم...
البته این کار را انجام خواهم داد ، فورا نه ولی حتما ...
راستش الان سرم شلوغ است ، کارهای زیادی دارم که باید انجام بدهم ، در بین TO DO LIST امروزم گریه کردن آخرین مورد است و جلویش داخل یک پزانتز با خودکار قرمز نوشته شده است ( در صورت داشتن وقت اضافه ) . من روزهاست که سخت درگیر اینم که قوی باشم و از پای درنیایم و تکه تکه های وجودم روی زمین پخش و پلا نشود ! بعدا که سرم خلوت تر شد ، بعدا که دوام آوردم ، بعدا که زنده ماندم به مسئله اشک هایم رسیدگی خواهم کرد.
بله قول میدهم ، قول شرافتمندانه !! اما تا آن روز فرا برسد باید پشت پلک هایم صبر کنند ، اتفاقا خوب است صبر کردن را هم یاد میگیرند ، آخر حالا و در این بل بشو که در زندگی ام اولویت ندارند ... مهمان یکی دو روز هم نیستند که بگویم احترامشان را نگه دارم و زشت است و این حرف ها ، آنها صاحب منزل همیشگی چشمانم هستند بگذار چند روزی منتظر بمانند زیادی لوس شده اند هر وقت اراده کرده اند از لبه چشمانم به روی قله ی گونه هایم سقوط کرده اند ، سختی نکشیده اند و درک نمکینند وضع و اوضاع را ، انگار که حرف حساب سرشان نمیشود ، نمیفهمند من یکی از میلیون ها انسانی هستم که ناخواسته درگیر زندگی ای شده ام که انگار ارث پدرش را از من طلب دارد ؟ و هر روز با تمام قوا به سنگر های سست و بی جان روح و روانم حمله میکند ؟
یعنی اصلا مشخص نیست ؟
بله حتما به انها رسیدگی خواهم کرد ...