ویرگول
ورودثبت نام
الهام
الهامبه امید پیدا کردن تمام رویاها وجادوهایی که تو دنیای واقعی خودمون اتفاق نمیفتن لا به لای دنیای کتاب ها 🔮
الهام
الهام
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

احتمالا خودکار جدید بخرم

دیروز حوالی عصر بود که توی سررسید سالانه ام برای خودم خط خطی میکردم و حظ میبردم از رها ، ساده و بی قید و بند نوشتن . کلمه ها و جملات پیش پا افتاده و دم دستی اما بسیار تاثیر گذار. همان لحظه بود که متوجه شدم خودکارم با این که هنوز تا نیمه جوهر دارد اما بسیار کمرنگ مینویسد ، دلم را زد . از جامدادی که عادت دارم آن را کنار دستم نگه دارم خودکار آبی دیگری را انتخاب کردم تا بنویسم این یکی هم به دلم ننشست ، نوک خودکار روی کاغذ گیر میکرد و روان نبود ، خب مشکلی نبود خودکار دیگری امتحان میکنم ، یکی دیگر از خودکار های قدیمی مورد علاقه ام  را برمیدارم تا بنویسم این یکی  هم خوش دست است و هم اینکه روان است ، چند کلمه ای که مینویسم قطع و وصل میشود و دیگر نمینویسد تازه یادم می آید که جوهرش تمام شده است و تنها به علت علاقه و دل بستگی ای که به آن داشتم داخل جامدادی ام  نگهش میداشتم و حالا عملا بی مصرف است . دیگر داشتم کلافه میشدم ، برگه دفترم کم کم داشت  به رنگین کمان تبدیل میشد انقدری که خودکارهای مختلف را رویش امتحان کرده و با هرکدام چند کلمه ای نوشته بودم ، اصلا گفتم از خیر خودکار آبی میگذرم یک مشکی اش را انتخاب کردم اما میدانستم که آن هم قرار نیست به کارم بیاید چون به خاطر داشتم گاهی اوقات جوهر پس میدهد و نوشته ها و دفترم را خراب میکند . دیگر چه انتخابی داشتم ؟

انتخاب های دیگرم را یکی یکی مرور کردم ، جامدادی استوانه ای فلزی ام پر بود از انواع خودکارهای رنگی ، هایلایتر ها و انواع روان نویس ها اما یک قلم به درد بخور برای نوشتن یک متن ساده درونش پیدا نمیشد ! عجب حکایتی شده بود . دیدم چاره ای نیست و کاریش نمیتوانم بکنم یک خودکار بنفش پر رنگ که تناژ آن زیادی به آبی شبیه بود را برداشتم و شروع کردم ، خداراشکر جز رنگش که باب میلم نبود بقیه توقعاتی را که از یک خودکار خوب انتظار میرود را برآورده کرد .

هنگام نوشتن روزمرگی هایم بود که  فکر کردم داستان زندگی ما و آدم های دور و برمان ، داستان همین جامدادی و انواع و اقسام خودکارهایی است که درونش را پر کرده اند  . گاهی به خودت می آیی و میبینی تعداد بسیاری از انسان ها را از هر رنگ و شکل و قشری در کنار خودت جمع کرده ای اما وقتی به جایی میرسد که به ساده ترین و راحت ترین کمک ها نیاز داری هیچ یک از آنها  به کار نمی آیند ، برخی هایشان زیادی رنگی رنگی ، پر زرق و برق و  افاده ای اند احساس مجالس رقص قصر ها و تالارهای انگلستان قدیم را به انسان میدهند ، نمیشود طرفشان رفت ، میدانی خاکی نستند احتمالا توقع دارند باهاشان شاهکار خلق کنی ، برخی دیگر هم هستند اما کمرنگند ، ردی روی صفحه میگذارند اما حرصت را درمی آورند با این وضع شل و ریخته واریخته شان ، بعضی هاشان هم قطع و وصلی دارند و تکلیفشان با خودشان هم مشخص نیست وای به حال تو و گروه دیگری هم هستند که دیگر جوهری ندارند تنها پوسته شان مانده است ، رفیق روزهای سخت و راحت گدشته بوده اند درست ، اما اکنون حضورشان در داستان زندگی تو به پایان رسبده است و نگه داشتن قلم های خالی از جوهر تنها جامدادی ات را تنگ و شلوغ میکند و گاهی ممکن است حواست را از بقیه قلم هایت پرت کند ، فکر کنم باید یاد بگیرم که رها کنم و اجازه بدهم خودکارهای خالی قدیمی و خاطارات گدشته را به جایی بسپارم که به آن تعلق دارند ، سبک شدن و خلوت شدن را تجربه کنم ، بدون حس گناه و عذاب وجدان .

صبح که از خواب بیدار شدم در سطل زباله سفید کوچک اتاقم تعدادی خودکار دیدم ، دیشب همه شان را دور ریخته بودم دیگر بهشان نیازی نداشتم ، حالا احساس بهتری داشتم وچشم انداز چیدن قلم های جدید در جامدادی ام شعف آور بود .

با خودم فکر کردم که حتما امروز هنگام برگشت به خانه چند خودکار جدید کارآمد بخرم...

نویسندگیروزانه نویسیروزمرگیآزادنویسیلوازم التحریر
۱۶
۰
الهام
الهام
به امید پیدا کردن تمام رویاها وجادوهایی که تو دنیای واقعی خودمون اتفاق نمیفتن لا به لای دنیای کتاب ها 🔮
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید