ویرگول
ورودثبت نام
الهام
الهامبه امید پیدا کردن تمام رویاها وجادوهایی که تو دنیای واقعی خودمون اتفاق نمیفتن لا به لای دنیای کتاب ها 🔮
الهام
الهام
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

برنامه یک روز شاد

برای امروزم یک برنامه ی درست و حسابی ریخته ام .

چند روزی هست که به دلایل مختلف وقت درست و درمانی نداشته ام تا با خودم زندگی کنم ، اما امروز از همان لحظات ابتدایی صبح همه چیز متفاوت به نظر میرسید . امروز را برای لحظه به لحظه اش برنامه دارم . صبح که چشمانم را باز کردم لبخند بزنم و بابت خواب عمیق شب گذشته ام سپاسگزار بودم ، بعد به سرعت حواسم به رنگ جدید ناخن هایم پرت شد و لبخندم جان بیشتری گرفت .خلاصه روزم را با احساس خوشبختی و کمال آغاز کردم و پس از چهل و پنج دقیقه روتین پوستی و میکاپ سبک دخترانه و شانه زدن موهایم و انتخاب کردن کت مورد علاقه ام برای پوشیدن در این روز شاد هنگام خوردن صبحانه ای که مامان برایم آماده کرده بود خدارا بابت نعمت هایش شکر کردم .

چه دلیلی دارد روزی که با این حجم از حال خوش آغاز شده است ، همینطور هم پیش نرود ؟ پس خودم را آماده کردم که بعد از ساعت کاری به سرعت به خانه برگشته و اجازه هیچ گونه حواس پرتی را هم به خودم ندهم . اول ریخت و پاش های چند روزه اتاقم را که روی هم تلنبار شده است جمع و جور کنم ، بعد کنج مورد علاقه ام را پیدا کرده و بشینم ، احتمالا چند صفحه ای برای خودم یاداشت بنویسم و کمی هم مولانا بخوانم ، یک کتاب هم دارم که چند وقتی است که شروعش کرده ام اما از بخت بد روزگار نصفه و نیمه رهایش کرده ام و در کتابخوانه ام رها شده است احتماالا یک فکری هم به حال آن بکنم .برای حسن ختام ماجرا هم یک لیوان نسکافه فوری که زیادی دوستش دارم  بخورم و از همین حالا عهد کرده ام به مقدار شکر و کالری فراوانش فکر نکنم ، قرار است که امروز خوش بگذرد و این جایزه ام است ! عجب زندگی شادی دارم...

البته راستش را بخواهید موهایم هم کمی چرب شده و به شست و شو نیاز دارد ، اما حوصله حمام کردن ندارم میخواهم همه شان را به حال خودشان رها کنم ، اصلا جدیدا زیادی تو مخی و بلند شده اند ، به احتمال غریب به یقین میسپارمشان به آغوش گرم قیچی ، حال و حوصله این مسخره بازی ها را ندارم، موی بلند برای شاهزاده ها و قصه ی پریان است ! الان که فکر میکنم وقتی به خانه برسم شاید شلختگی اتاقم را هم زیر سیبیلی رد کنم و از خیر تمیز کردنش بگذرم ، مرتب کردن هرچیری در این لحطه انرژی عظیمی میخواهد که خود خدا شاهد است آن را در توانم نمیبینم .

اصلا نمیخواهم کتاب بخوانم و چای بنوشم و از مولانا و عرفانش لذت ببرم ، واقعیتش این است که میخواهم از ته ته قلبم و اعماق وجودم با بلند ترین صدایی که میتوانم در خودم بیابم فریاد بزنم ، شاید در لحظاتی جیغ کشیدن را نیز انتحان کنم ، و کلمات زشت را هم چاشنی داد و فریاد هایم کنم ، تا جایی که گلویم به خونریزی بیفتد و از قطره قطره اشکانم در زیر پاهایم راه آبی باز شود انقدر که آب بدنم خشک شود ، میخواهم وسایلی را پرت کنم و باعث شکستن و خرد شدن چیزی شوم و میخواهم آسیب برسانم ، ایده پاره کردن هم به نظر بد نمی آید شاید رگم را انتخاب کردم محظ اینکه خون از بدنم که خارج شود غم و خشم و سرخوردگی را هم با خودش ببرد و میخواهم بتوانم کمک کنم به ان چند نفری که میدانم در حال حاطر چقدر به کمک نیاز دارند اما هیچ کسی را ندارند و بی پناه و تنها هستند و غلط بکنم که دیگر بابت یک صبحانه ساده از کسی تشکر بکنم .

اما انگار توان هیچ یک از این کارها را ندارم ، نه ؟

پس صبح ها که چشمم را باز میکنم بر وسوسه گریستن غلبه میکنم و لبخند میزنم و به لاک های جدیدم و انگشتان کشیده دست هایم فکر میکنم و دقایق ارزشمند زندگی ام را صرف این میکنم که ویترین ظاهرم را حفظ کنم و بابت صبحانه پیش رویم باز هم کسی را شکر میکنم که دیگرباوری به او ندارم .

حواس پرتیروزانه نویسینویسندگیروزمرگیآزادنویسی
۱۷
۰
الهام
الهام
به امید پیدا کردن تمام رویاها وجادوهایی که تو دنیای واقعی خودمون اتفاق نمیفتن لا به لای دنیای کتاب ها 🔮
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید