نصفه شب شده بود و هنوز نتونسته بودم درست و حسابی وارد مرحله عمیق خواب بشم ، کامل بیدار نبودم اما هنوز خواب عمیق هم تجریه نکرده بودم . توی خواب و بیداری از این پهلو به اون پهلو شدم و خودم بیشتر زیر پتو قدیمی خونه مادربزرگم با گل های رنگی رنگی و زمینه قرمز جمع کردم بلکه شاید اگر گرم تر بشم بتونم صداهای تو سرم خفه کنم و بخوابم .سر شب خودم بودم که با دختر خاله هام رفتیم و از طبقه بالا لحاف و تشک مخصوص مهمان های مادربزرگم آوردیم پایین که همگی شب کنار هم نفس به نفس و نزدیک هم بخوابیم. یه اتاق کوچیک با پنج نفر آدم بزرگ خیلی رویایی نیست اما باور کنید که خیلی راحت و آرامش بخشه .
به چند ساعت گذشته فکر کردم که چه جوری و به چه سرعتی سپری شده بود . مدت ها بود که جایی نرفته بودم تو هیچ مجلسی شرکت نکرده بودم و حدودا شش ماهی هم میشد که به خونه مادربزرگ و پدربزرگم سری نزده بودم ، آخه علاقه ای هم به انجام این کار نداشتم ، مدت ها بود ترجیح داده بودم با کسی دم خور نشم .اما حالا امشب اینجا بودم و داشتم تو خلسه ، تو اون سکوت وهم آور نیمه شب با خودم فکر میکردم که دارم اینجا چه غلطی میکنم ، از خودم عصبانی و خشمگین بودم وتلاش میکردم یادم بیاد با چه هدفی کنج خلوت و آشنای اتاقم ، کتاب هام و دفتر و قلمم رها کردم و اومدم اینجا .احساس کلافگی و سردرگمی داشتم ، شاید کمی هم خفگی ! یعنی الان همه مثل من بودن ؟ نفسشون تنگ شده بود ؟ بخاری کوچیک گوشه اتاق داشت درست کار میکرد ؟ دودکشش که به مشکل نخورده بود ؟ انگار که یه چیز خیلی عزیز از من گرفته باشن و بخوان با استفاده از نبودنش اذیتم کنن و من واقعا داشتم اذیت میشدم . بدنم نیاز داشت که کتابی دستم بگیرم و چیزی بخونم حتی برای یک صفحه ، نیاز داشتم که خودم تو اتاقم بین لباس های نامرتب پخش شده روی صندلیم ، قفسه کتاب هام و دیوار سفید پشت بخاری اتاق پیدا کنم اما حالا اینجا بودم و داشتم کلافگی نیاز داشتن به چیزی ولی عدم دسترسی بهش تجربه میکردم احتمالا کسایی که به مواد مخدر اعتیاد دارن همچین حسی تجربه میکنن و ترک کردن واقعا باید کار سختی باشه ، کسی چه میدونه شاید من هم درگیر یه نوع اعتیاد شدم .نمیدونم . دقیق به خاطر ندارم چه طور خستگی یک روز کامل کاری ، گرمای دلپذیر اتاق ، صدای پت پت حلیمی که داشت روی گاز پخته میشد تا صبحانمون باشه من به عالم خواب و رویا کشید ، اما یادمه وقتی صبح با بوی نون تازه و سر و صدای پدربزرگم از خواب بیدار شدیم ، اولین کاری که کردم این بود که از کیف دختر خاله کوچیکم یک کتاب قرض گرفتم .و در اون لحظه چقدر ممنونش بودم که عادت داره چیزی بخونه و اون با خودش اینجا هم آورده . هر چند کتاب قبلا خونده بودم اما مهم نبود .مسخره بود اما داشتم کلمه های کتاب میبلعیدم ، مثل آب حیات . ضربان قلبم داشت عادی میشد و کلافگی دست و پاهام کم کم آروم میشد . حالا خوش اخلاق تر بودم و دیگه ایده جمع شدن خونه مادربزرگ زیاد مسخره و بی مفهوم به نظر نمی اومد.
از بین اون چند صفحه کتابی که خوندم این جمله پونه مقیمی تو ذهنم قشنگ حک شد " فرار ما را تنهاتر خواهد کرد" و من مدت هاست که فرار میکنم از همه چیز و همه کس و چه ناجوانمردانه تنها ایستاده ام به تماشای خودم .
اما فکر نمیکنم هنوز زمان دست کشیدن از فرار رسیده باشد.
