
امروز میخواهم شکرگزاری کنم
همانطور که مدت ها عادت داشتم هر شب در خلوت خودم این کار را انجام بدهم و ساعت ها با تو صحبت کنم از زندگی ام و تمام اتفاقاتی که درش رخ میدهد هرچند که میدانستم به همه چیز آگاهی اما خب هم صحبتی با تو عالم دیگری داشت . اما حالا مدتی است که زبانم و بدتر از آن دلم رضا نمیدهد به این کار . یک جورایی انگار رابطه ی من و آن بالایی که شما باشی به نقطه بن بست رسیده است ، اصلا همین که فکر میکنم آن بالایی کار را خراب کرده سابقا مطمعن بودم در رگ هایم جریان داری ، یا در هر رفت و آمد نفسم تو را حس میکردم اما حالا نه . یا باید راه جدیدی از میان این بن بست باز کنم و با زور و زحمت به تو برسم و یا باید راه رفته را برگردم و یک راه جدید در پیش بگیرم که احتمالا خیلی زمان خواهد برد ، نمیدانم شاید هم بعد از این همه تلاش همانجا بنشینم خاک روی لباس هایم را بتکانم و دست بکشم از این تلاش ، شاید قرار نیست این رابطه دونفره بین ما جواب بدهد ، شاید آنقدری که من به تو باور دارم تو به من اعتماد نداری .
قبل ترها باور داشتم که برای همه ها به یک اندازه وقت و انرژی میگذاری و کسی برای تو بنده تر نیست ! اما حالا مدتی است که فکر میکنم احتمالا تو هم نظرت را به سوی آن دسته از بنده هایت که کمتر گله و شکایت دارند و کمتر در غم و عزاداری غرق هستند برگردانده ای ، خب حق هم داری من هم اگر بودم از این حجم از گله و غم و ماتم به ستوه می آمدم حالا بماند که چرا آستین های خدایی ات را بالا نمیزنی و کاری برای ما نمیکنی ، این یکی بزرگترین علامت سوال این روزهای ذهنم است .
انگاری دلم از تو گرفته است بیشتر ازهمه ، بیشتر از هم بازی بچگی ام که در اسکیت بازی بی هوا از پشت هلم داد و زمین خوردم و تمام صورتم زخمی و خونی شد، بیشتر از آن همکلاسی ام که در مدرسه از روی برگه من تقلب کرد و بیشتر از من نمره گرفت ، بیشتر از آن دوستم که کتاب محبوبم را قرض گرفت و آن را هرگز به من برنگداند ، بیشتر از خانواده ام که هرگز حرف های من را خوب نفهمیدند ، بیشتر از مدیر سابقم که هرگز متوجه تمام آنچه که برایش انجام داده بودم نشد ، بیشتر از آن دوستم که مثل جانم دوستش داشتم و من را با دوست دیگری جایگزین کرد ، بیشتر از کسی که دوستش داشتم و یک روز بدون حرف و کوچکترین توضیحی ترکم کرد و رفت ، آره دلم از تو بیشتر از همه گرفته است . و من گله و شکایت و بغض های همه عالم و آدم را پیش تو می آوردم و اشک میریختم و صدایت میزدم . وقتی از همه نا امید بودم و دستم از همه جا کوتاه بود حالا من از تو به چه کسی پناه ببرم ؟ غم تو را به چه کسی بگویم ؟ از که بخواهم بین ما پا درمیانی کند ؟ از تو پیش چه کسی شکایت کنم ؟ این چه استیصالی است که بر من حاکم شده است ؟
مثلا میخواستم شکرگزاری کنم ؟ ببین کارمان را به کجا کشاندی ! ببین چه برسرهمه ما آوردی ! رابطه ای که فکر میکردم هرگز خدشه دار نخواهد شد را به چه وضعی کشاندی ! چرا با همه ما اینطور تا کردی ! تو که از همه مهربان تر و دلسوز تر بودی ، تو که زورت به زور همه میچربید ! این بار تو جوابگو باش . من همیشه بنده ی سرتا پا خطار کار بودنم را پذیرفته ام و هرگندی را که زده ام جمع و جور کرده ام و جورش را هم کشیده ام ، اما این بار به خودت قسم که من اشتباهی نکردم ، گندی نزدم ، تصمیم اشتباهی نگرفتم ، من مقصر نبودم ، اصلا قدرتی نداشتم که بخواهم باعث مشکلی شوم ، فکر کنم هیچ کدام از ما این بار مقصر نبودیم .
تنها اشتباه ما امید واهی بود که داشتیم و خوش بینانه فکر میکردیم زورمان به زور ظلم خواهد چربید ، ما اشتباه کردیم که خون های گرم بسیاری را به این خاک سرد هدیه دادیم ، حالا شهر خالی شده وصدای ما در آن میپیچد و جان میگیرد و به صورت وحشتناکی به خودمان برمیگردد.
نه خدایا امروز هم روزش نیست !
امروز هم بر خلاف تلاشی که کردم روز شکرگزاری نیست ، حالا حالا ها مانده است تا این پیوند بین من و تو دوباره جان بگیرد ، تا آسمان دلم دوباره با تو صاف بشود . من بابت هرچه در تمام زندگی ام رخ داده بود رد پای تو را دیده بودم و پذیرفته بودم آنچیزی که تو میخواهی برایم بهتر است ، پذیرفته بودم که من نمیفهمم و تو بهتر میدانی و درست تر و کامل تر .
اما این بار نه ...
این بار زیادی از تو دل شکسته ام ...
همه ی ما شکسته ایم ...