
سرما خوردگی که دیروز درباره اش صحبت کردم طبق پیش بینی های بدبینانه اما واقع گرایانه ام دامنم را گرفته است ..
گرفته که گرفته ، زورم که بهش نمیچربد ، فقط باید حرصش را بخورم احتمالاً چند روزی می ماند و آخر سر بی خیال میشود و میرود ...
درنظرم امروز اصلا روز جالبی نیست ، دوست دارم در خانه باشم و استراحت کنم و فیلم ببینم و تنها دغدغه ام کسالت بدنی ام باشد اما من حامل هزاران فکر ، نگرانی ، دوگانگی ، استیصال و درماندگی ام .
میشود فقط برای چند روز یا حتی چند ساعتی کسی بیاید و ذهنم را با تمام نگرانی ها ، منفی بافی ها و گاهی خوش بینی های احمقانه اش یک جا جمع کند و با خوش ببرد تا کمی نفس بکشم ؟ چنین امکانی وجود دارد ؟ بعد میروم و خودم امانتی ام را ازش پس میگیرم .
به خدا کار خاصی نمیخواهم که بکنم ، فقط میخواهم بعد از این که از شرش خلاص شدم کمی بخوابم شاید در اثر نبود فکر و خیال وارد یک خواب بی رویا شوم ، احتمال تجربه ی بی بدیلی خواهد بود ، بین خودمان بماند، میخواهم به یکی نارو بزنم و پس از اینکه بیدار شدم و هنگامی که کم کم زمان پس گرفتن ذهنم و سوال های بی جوابش و افکار درهم و برهم داخلش فرا رسید فرار کنم ، مهم نیست مقصدی نداشته باشم ، در آن صورت تنها گریختن اهمیت خواهد داشت . راستش را بخواهید تازه از جهاتی خیالم هم راحت است میدانم موفق خواهم شد و مسیرم را به سمت آزادی به سهولت خواهم یافت چون مغزی نیست که هرلحظه هر حرکت و رفتارم را زیرنظر بگیرد و دستورات خردمندانه و منطقی صادر کند ، در آن زمان تنها چاره ام گوش دادن به ندای درون و غریزه ام خواهد بود . فکر نکنم آن نفری هم که با یادگاری من بر روی دستانش تنها مانده است فرصتی برای دنبال کردن رد پاهایم داشته باشد احتمالا برای تمام عمر در اسارت خواهد ماند . ظالمانه است ! نه ؟
اما باور کنید چاره ای جز این ندارم ، مستاصل تر از آن هستم که بخواهم به دیگری فکر کنم ، این تنها مسیر محتمل است برای پایان دادن به این عذاب همیشگی ! دست مریزاد ، چه هیولایی شده ام ! دارم فکر میکنم که یک نفر دیگر را با مشکلاتم درگیر کنم و بعد هم فرار کنم به ناکجا آباد .
تازه از این ایده خجالت هم نمیکشم که هیچ میخواهم آن را به اطلاع بقیه نیز برسانم ، انگاری وضع و اوضاعم واقعا به هم ریخته است ...