ویرگول
ورودثبت نام
الهام
الهامبه امید پیدا کردن تمام رویاها وجادوهایی که تو دنیای واقعی خودمون اتفاق نمیفتن لا به لای دنیای کتاب ها 🔮
الهام
الهام
خواندن ۴ دقیقه·۱۷ روز پیش

یک اعتراف بی اهمیت...

امکانش هست  چیزی بگویم ؟ همین جا که خودمانی مینویسم و میخوانیم ؟ آخر دارد خفه ام میکند .همچون زنجیری پیچیده است به گردنم و هر روزی که میگذرد کمی تنگ تر میشود، میترسم اخر سر راه نفسم را ببندد.

از 15 فرودین تا به امروز حتی یک خط کتاب هم نخوانده ام .

تمامش همین بود، اعتراف کردم ، خیلی هم کار سختی نبود ، حالا احساس میکنم کمی سبک ترم .

اصلا نمیدانم چه مرگم شده است ، این چه حالی است که دارم ؟ یعنی این منم که چنین کاری کرده ام ؟ چه طور بیش از یک ماه است که از منبع آرامشم جدا افتاده ام و هیچ میل و اشتیاقی هم برای برگشتن ندارم ؟ یعنی مریض شده ام ؟ لطفا بگویید که من تنها نیستم و هستن دیگرانی نیز که چنین توقفی را تجربه میکنند ، میدانید شبیه چیست ؟ انگار که در مسیر حرکتم ناگهان به یک دیوار بتنی رسیده ام ، انگار مانعی پیش رویم است ، میدانم  که باید از آن عبور کنم و این را هم میدانم تنها چیزی که در دست دارم یک قاشق کوچک پلاستیکی است ! چه طور میتوانم با آن دیوار بتنی را سوراخ کرده و به آن سمتش راه باز کنم ؟ این قاشق پلاستیکی که همان امید ، انگیزه و انرژی درونی ام است همین حالا هم از چندین نقطه ترک برداشته و یکی دو خمیدگی هم دارد ، میدانم با اولین تلاشی که برای باز کردن راه بکنم در هم خواهد شکست .

راستش را بخواهید کمی هم ترسیده ام ، این بی حسی که دارم تجربه اش میکنم اصلا جذاب نیست ، این ایده که هیچ موضوعی در این دنیا  ارزش ندارد زیادی اعصاب خورد کن شده است ! بنظرتان خطرناک است ؟ یعنی علاجی دارد ؟ ممکن است همیشه همینطوری مریض بمانم ؟ پس تکلیف کتاب های نخوانده کتابخانه ام چه میشود؟ چه کسی آنها را در آغوش میگیرد ؟ آنها با هزار امید و آرزو به دست من رسیده اند که رسالتشان را که خوانده شدن است انجام دهند ، حالا با خود فکر میکنند که این چه بخت و اقبالی است که گیر چون منی افتاده اند. یعنی باید بسپارمشان به دیگری ؟ حتی فکرش هم عذاب آور است !

اگر اینجا درباره اش حرف میزنم به این خاطر است که کس دیگری را ندارم که با او درباره این موضوعات صحبت کنم ، اکثریت افراد اهمیت این موضوع را برای من درک نمیکنند و جدا از آن اگر درک هم بکنند دیگر نمیشود از این جماعت که هر کدام خود به نوعی تا گردن در منجلاب فرو رفته و دست وپا میزنند توقعی داشت ، همه  آنقدر درگیر خود و مصیبت هایشان هستند که دیگر نوبتی به غمخواری بقیه نمیرسد ، اما میدانید اینجا راحتم ، احساس متفاوتی میدهد ، گویی میتوانم افکارم را آزادانه بیان کنم ، کسی نیست که من را بشناسد و قرار نیست گله و شکایت هایم باری بشود بر روی دوش کسی . فقط مینوسم و خالی میشوم .اما انگار این اواخر دارم زیادی گله و شکایت میکنم !

شاید علاجم دست خودم باشد ، شاید باید یک فکری به حال این وضع بکنم ! نمیدانم شاید هم باید دست از این تلاش کردن بردارم و رها کنم ! دیگر درست و غلط را نمیدانم ، دارد عقل از سرم میپرد ، نمیدانم کدام راه است و کدام بی راهه ، نور از کدام سمت می تابد و تاریکی در چه سمتی است ، همه چیز با هم قاطی و محو و ناپیدا شده است ! چه دست و پای بی موردی است که میزنم . چرا میخواهم با قاشق پلاستیکی به جنگ دیوار بتنی بروم. این چه کله شقی است ؟!

یک بار دیگر فقط یک راه جدید را هم امتحان بکنم !

میخواهم کتاب و دفترم را بقچه و بندیل کنم و بروم یک جای جدید پیدا کنم ، جایی به جز کنج اتاقم بنشینم و سعی کنم کمی بخوانم حتی اگر یکی دو صفحه هم باشد برایم کافی است ، شاید بخت به من رو کرد و یکی دو صفحه ای هم نوشتم . ممکن است این کار ساز باشد ؟ یک محیط جدید ...

فقط یک جای خوب میخواهم ، یک کنج آرام و صمیمی ، نه از آن کافه هایی که تا ده دقیقه مینشینی سریع میخواهند که بلند شوی و بروی انگار که مزاحمی، جایی که کمی احساس نزدیکی و گرما بدهد و قوت قلب و نور چشمانم را بیشتر کند .جایی همین حوالی ها ، جایی که خیلی دور نباشد ...

نویسندگیآزادنویسیروزانه نویسیکتاب خوانیاعتراف
۱۱
۳
الهام
الهام
به امید پیدا کردن تمام رویاها وجادوهایی که تو دنیای واقعی خودمون اتفاق نمیفتن لا به لای دنیای کتاب ها 🔮
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید