ویرگول
ورودثبت نام
سالوادور علی
سالوادور علیستاره های من داستانای منن
سالوادور علی
سالوادور علی
خواندن ۳ دقیقه·۲ ماه پیش

اعترافات یک خرس زمستانی

سلام بچه ها،

این پست را می نویسم چون حس می کنم اعصاب دوستم را با نق زدن هایم خرد کردم، پس برای اینکه خودم را تخلیه کنم و به آرامش برسم شما را شکنجه می دهم. معذرت،

این روز ها حس می کنم زندگی ام فراز و نشیب های زیادی داشته. نمی دانم حتی از کجا شروع کنم.

از پنجشنبه ای شروع کنم که خودم را مجبور دیدم بروم کلینیک اعصاب و روان یا از ماجرای پیرمردی شروع کنم که سعی کرد جایی را دست بزند که نباید دست می زد؛ آن هم دو بار.

بهتر است اول از استادم شروع کنم. رشته ی من آموزش زبان انگلیسی هستش. این ترم آخر یک استادی دارم از اول ترم بدجوری استرس و اضطراب را به جونم انداخته، در حدی که اول سال می خواستم از دانشگاه انصراف بدم.

حمله ی عصبی به من وارد شده بود و نمی تونستم درست فکر کنم.

خدا رو شکر تصمیم گرفتم ادامه بدهم دانشگاه را اما هر روز یک کاری می کند یا نمی کند که حال من گرفته می شود.

خیلی هم شبیه مستربین می ماند. تو را خدا بهش نگید این را گفتم وگرنه منو میندازه :)

خب، یه کم از کلینیک واستون بگم،

اول اینکه نه، من دیوونه نیستم،

دوم اینکه طبق آن چیزی که دکترم گفته و نقشه مغزی من نشون میده من فقط افسردگی، ترس از آینده، وسواس شدید، زودرنجی و کلافگی دارم. همین.

جای نگرانی نیست.

تو این دوره زمانه کی استرس و اضطراب نداره؟

از بخت من، چون از عصبانیت زیاد وسایل می شکوندم، مجبور شدم بروم کلینیک و 15 تومن سر یک سری دستگاه ها به اسم TMS و CES بدم؛ اگر پول قرص های ضد افسردگی را حساب نکنیم.

یادم هست یک روز به یکی گفتم:

«ترجیح می دهم لباس بخرم تا اینکه قرص بخورم.»

انگاری کارما آمد سراغم.

به هر حال صفحه ی نقشه ی مغزم را می گذارم اینجا تا بچه های رشته ی روانشناسی ازش فیض ببرند.

همچین مغزی گیرتون میاد؟!
همچین مغزی گیرتون میاد؟!

خدا رو شکر دکتر گفت بعد 15 جلسه دیگه نیازی نیست از دستگاه ها استفاده کنم. اما می ترسم بهشون وابسته شده باشم دلم نمی خواد بیشتر از اینها خرج بذارم واسه ننه و بابام.

می ترسم علائم استرس و اضطراب و کلافگی برگردند. دوباره.

یک کم هم تنبل شدم این روزا. حوصله انجام هیچ کاری را ندارم. دوست دارم فقط خودم را با پتو بپوشانم و بخوابم و با گوشی ام ور بروم.

شدم عین خرس هایی که به خواب زمستونی می روند.

البته، همه چی بد نیست...

بگذارید یک ذره انرژی مثبت به آخر این متن اضافه کنم.

راستش...

دوست جدید پیدا کردم. یک دوست خیلی خوب!

از صحبت کردن و چت کردن تو تلگرام با این دوست جدیدم خیلی لذت می برم. خیلی بامزه و باحاله! البته سرش یه کم همیشه شلوغه چون توی کار داد و ستد و این چیزاست که من خیلی ازش سر در نمیارم.

برای همین من الان دارم این وقت شب این ها را واسه شما می نویسم. 😉

ولی این را بگم من دوست خوبی هستم، این فرصتی است تا توانایی های خودم را محک بزنم.

امیدوارم وجود این دوست خوب افسردگی ام را به طور کامل برطرف کند.

اگر تکنیک های دوست خوب بودنتان را با من به اشتراک بگذارید خیلی خوشحال می شوم. 🙏

این را هم بگم قرار هست با هم برویم دو سیخ کباب هر کدوممون بخوریم. بعدا خودم ماجرا رو واستون تعریف می کنم. 😋

پی نوشت1: خواب دیدم چندتا دختر شب داشتند موتورهای چندتا آقا را تخریب می کردند. به چرخ ها و صندلی هایشان با سنگ آسیب می زدند. سعی کردم بهشان هشدار بدم. بهشون بگم کارما میاد سراغتون بچه ها این کار رو نکنید. اما به طرفم سنگ پرت کردند.

پی نوشت2: جدا از شوخی، اگر تا اینجای متن بنده را خوندی ازت ممنونم. حس خوبی داره دوباره بنویسی و افکار و احساساتت را با بقیه به اشتراک بذاری. ممنون.

دلنوشتهاضطرابدانشگاهمتن کوتاه
۱۶
۱۴
سالوادور علی
سالوادور علی
ستاره های من داستانای منن
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید