ویرگول
ورودثبت نام
سالوادور علی
سالوادور علیستاره های من داستانای منن
سالوادور علی
سالوادور علی
خواندن ۴ دقیقه·۵ ماه پیش

داستان ترسناک (4) پارت اول

وقتی شش سالم بود، پدر ما را ترک کرد.

با این حال، همه ی خانواده و خویشاوندان احساس می کردند ذره ای از وجودش توی من مانده است.

من هم مثل او عاشق طراحی بودم.

او همیشه خواسته بود نقاش معروفی شود، اما به خاطر به دنیا آمدن من و مشکلات مالی مجبور شده بود به دنبال امرار معاش برود. برای همین چند سال در کار ساختمان سازی به کارگری پرداخته بود.

وقتی می دید من با مداد رنگی هایم عکس گربه، پرنده های گوگول و مادر را می کشیدم می توانستم حسرت را در نگاهش ببینم. دلش برای نقاشی و طراحی تنگ شده بود. اما بیشتر از این افتخار می کرد.

آرزو داشت پسرش "من" راهی را بروم که او نتوانسته بود طی کند. برای همین روزی می خواهم به آمریکا مهاجرت کنم و برای خودم شهرتی کسب کنم تا پدرم را سربلند کنم.

با اینکه رفته، حس می کنم بعضی وقت ها از آن بالا هنوز هوای من و مامان را دارد.

صبح خیلی زود با صداهایی از بالای آسمان بیدار می شوم. یا صدای هواپیما هست یا موشک. اما فکر نمی کنم زمان جنگ هواپیمایی به پرواز دربیاید. مگر اینکه هواپیمای جنگی باشد.

این روزها بیشتر به کشیدن هیولاهای ترسناک گرایش پیدا کرده ام. هیولاهایی که از کابوس هایتان بیرون می آیند.

آن ها به دنبال دوستی با شما نیستند. آن ها فقط خون و خونریزی می خواهند.

علی نیکبختی نقاشی 1
علی نیکبختی نقاشی 1

از آن نقاشی هایی می کشم که خوش ندارم به فامیل هایم نشان بدهم چون نمی خواهم فکر کنند یک تختم کم است.

آن ها هنوز می خواهند گل و بلبل و پرنده های گوگول بکشم چون درک نمی کنند من دیگر 14 سالم شده. دیگر یک بچه کوچولو نیستم.

علی نیکبختی نقاشی 2
علی نیکبختی نقاشی 2

نقاشی های این هیولا ها توی در و دیوار اتاقم می چسبانم تا توی چشم باشند اما کم کم دارم فکر می کنم بهتر است آنها را توی جعبه ای مخفی کنم.

نه چون مادرم با دیدنشان اذیت می شود و انرژی منفی می گیرد، بلکه چون فکر می کنم آنها زنده اند.

علی نیکبختی نقاشی 6
علی نیکبختی نقاشی 6

آنها شب ها توی تاریکی به من خیره نگاه می کنند و به نظر می رسد افکار پلیدی توی سرشان دارند. از همه بدتر آنها می توانند از نقاشی ها خارج شده با چنگال ها و دندان های بزرگ و تیزشان آزادانه برای خودشان بگردند.

پس اگر پسر خاله تان گفت یکبار دیده صندلیِ اتاقش داشته تنهایی خودش می چرخیده، شک نکنید یک موجود نامرئی رویش نشسته بوده.

همه چیز از جایی شروع شد که یک هیولا زیر تختم قایم شده بود.

نزدیک به غروب بود، داشتم نقاشی جدیدم را می کشیدم که صدایی از زیر تخت توجهم را جلب کرد.

به پشت سرم نگاه کردم و دیدم چطور توپ فوتبالم از پایین تخت بیرون آمد و از در اتاق که باز بود بیرون رفت.

نزدیک تختم رفتم، زانو زدم و خم شدم تا زیرش را بررسی کنم. اما چیزی آنجا نبود. فقط چندتا خرت و پرت که با مرور زمان خاک گرفته بودند.

آن لحظه تنها صدایی که سکوت عصر را می شکست، صدای همسایه ها بود.

پسر همسایه که موهای بوری داشت توی حیاطشان با چندتا پسر بچه ی کوچک تر از خودش توپ بازی می کرد. می توانستم آنها را از پنجره ام ببینم.

ناگهان متوجه شدم یک چیزی درست نیست. یکی از نقاشی های روی دیوار خالی است. هیولایی که کشیده بودم دیگر آنجا نبود. انگار هرگز آن را نکشیده بودم.

آن شب پسربچه ای رفت آرایشگاه تا موهایش را کوتاه کند، اما بعد از آن دیگر به خانه برنگشت.

شب دیر وقت شده بود که پدرش رفت سراغش. آرایشگاه بسته بود پس فکر کرد رفته خانه ی یکی از دوستانش، بی خبر از اینکه آن شب پسر اصلا از آنجا بیرون نیامده.

روز بعد رفتگری چیز مشکوکی توی یکی از کیسه های مشکی بغل سطل زباله پیدا کرد و سریع با پلیس تماس گرفت.

پسر بچه فقط 12 سالش بود.

پلیس آرایشگر را جلوی در خانه اش و جلوی چشم همه ی همسایه ها دستگیر کرد و با خودشان بردند. چیزی نگذشت که خبرش همه جا پخش شد.

چه کسی فکر می کرد آرایشگر محله همچین آدمی باشد.

آن روز زندگی دو خانواده نابود شد.

اما من می دانستم مجرم اصلی چه کسی بود...

اسمش سویینی تاد بود و او هم یک آرایشگر بود.

قضیه مربوط می شد به شخصیتی در دوران عصر ویکتوریا که بعضی از مشتری هایش را تکه تکه می کرد و با آن ها پای خوشمزه درست می کرد.

من نقاشی اش را کشیده بودم اما در لباس قصابی که توی یک دستش چاقو دارد و در دست دیگر یک ساتور بزرگ و برنده.

نمی خواستم باور کنم هیولاها وجود دارند، نمی خواستم به آنها ایمان بیاورم. تا مدتی خودم را متقاعد کرده بودم که همه چی ساخته ی تخیلاتم هست.

اما حالا نقاشی اش خالی بود. قصاب خانه و گوشت های آویزان بالای سقف بودند، اما خبری از خود قصاب نبود.

کجا رفته بود؟

داستان کوتاهداستان ترسناکداستانکژانر وحشتنقاشی
۱۶
۲
سالوادور علی
سالوادور علی
ستاره های من داستانای منن
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید