ویرگول
ورودثبت نام
سالوادور علی
سالوادور علیستاره های من داستانای منن
سالوادور علی
سالوادور علی
خواندن ۴ دقیقه·۷ روز پیش

داستان 1: آیا تو هم می بینی؟

لکه ای مشکی در تاریکی شب داشت روی دیوار حیاطمان غلت می زد. یک گربه بود. گربه چشمان سبز رنگی داشت که در نور ماه می درخشیدند.

نیمه شب پا شده بودم بروم دستشویی که از پنجره ی راهرو چشمم بهش افتاده بود.

مدتی به جانور خیره شدم و سپس به دستشویی رفتم تا قضایی حاجت کنم. دیشب با دوستم خوشدل حسابی نوشابه مشکی کثیف خورده بودیم.

سیفون دست شویی را کشیدم و برگشتم به طرف اتاق خودم. در راه برگشت برای بار آخر نگاهی به پنجره انداختم.

در کمال تعجب دیدم نه تنها گربه غیب شده، بلکه یک موجود گنده تر بالای دیوار حیاطمان جایش را گرفته.

ببخشید، به نظر می رسید یک مرد لخت بالای دیوار خودش را مثل گربه ها جمع کرده بود.

با خودم گفتم حتماً از بس خسته و خواب آلود هستم خیالاتی شده ام. بهتر است دوباره برگردم روی تختخواب دراز بکشم که صبح زود باید بروم برای دوستم نان تازه بگیرم. (دوستم شب را توی خانه ام مانده بود.)

«خودش را مثل گربه جمع کرده بود.»
«خودش را مثل گربه جمع کرده بود.»

یک ربع به شش از تخت مجدداً بلند شدم، هوا هنوز تاریک بود و سرما پوست آدم را می سوزاند اما به خاطر مهمانم هوس چندتا نان گرم خوشمزه کرده بودم.

دیشب خوشدل آمده بود سری به آپارتمان جدیدم که تازه اجاره ش کرده بودم بزند. کلی پیتزا و نوشابه با خودش آورده بود. اگر به خاطر دوستی مان نبود من از این جور چیزها نمی خوردم.

البته بهش نگفته بودم که حس می کنم یک چیز (شاید جن باشد) توی آپارتمانم خودش را توی کمد اتاقم جا خوش کرده بود. وگرنه فکر نمی کنم حاضر می شد شب را توی اتاق من بخوابد.

با این حال خوشحال بودم که یک نفر دیگر را دارم تا شب را با من بگذراند.

توی راه نانوایی، به سمت پایین خیابان در حرکت بودم که از دور مردی را دیدم که دوان دوان از وسط خیابان رد شد.

فکر کنم اشتباه دیدم اما به نظرم آمد مرد لُخت می گشت.

مرد داخل یک کوچه ی تاریک شد و از دید ناپدید شد.

وقتی به نانوایی رسیدم هنوز فکر آن مرد در ذهنم بود. امکان نداشت یک نفر توی همچین هوای بدی این گونه بگردد. این روزا زیاد احساس خستگی می کردم و مدام چیزهایی را می دیدم که واقعیت ندارند.

یکی از همین روزها بود که خواب دیدم یک وزغ میان موهایم خودش را قایم کرده است.

شاگرد نانوا، که مرد جوانی بود، ازم پرسید چندتا نان می خواهم و من هم با اشاره انگشتانم بهش گفتم پنج نان. بعد از آن نشستم و منتظر شدم.

نانوا که نان ها را داخل تنور می کرد مثل من جوراب هایش سوراخ داشت. شاگرد نانوا هم پسر خوشتیپی بود، اما خوش قیافه تر از دوستم نبود. به پای اون نمی رسید.

نفر قبل از من که داخل شده بود در را کامل نبسته بود و سرمایی یخبندان وارد می شد. غرولندکنان پا شدم تا در را ببندم که چیز عجیبی روی سقف یکی از خانه های آن محله دیدم.

شاید باور نکنید و فکر کنید دارم مسخره تان می کنم، اما می دانستید سگ های محله ی ما مثل گربه ها بالای سقف ها می روند؟

بعد از گرفتن نان ها، از راهی که آمده بودم داشتم بر می گشتم به سمت خانه که با یک گله از سگ های ولگرد مواجه شدم.

ترسیدم چشمشان به من افتاده و به دنبالم راه بیفتند، اما بلافاصله متوجه شدم آنها داشتند سریع یکی پس از دیگری از وسط خیابان رد و وارد کوچه ای باریک می شدند.

انگار آنها هم ترسیده بودند و داشتند از چیزی فرار می کردند.

ناگهان صدایی عجیب از دور به گوش رسید. صدایی که به صدای هیچ حیوانی که تا حالا دیده بودم شباهتی نداشت. صدای گرگ؟ نه، بیشتر شبیه صداهای ناله ی یک پیرزن بود.

هر چی که بود نمی خواستم منتظرش بمانم تا ببینمش، سرعت قدم هایم را تندتر کردم. خانه ام فقط دو کوچه بالاتر بود.

وقتی وارد کوچه ای شدم که خانه ام در آن بود، نگاهی به کوچه ی پشت سرم انداختم. آقا مطمئن بودم قبلاً تمام چراغ های آن طرف روشن بودند اما حالا همه چی در تاریکی فرو رفته بود. سریع داخل آپارتمانم شدم.

هوای داخل خانه گرم تر بود. رفتم نان ها را گذاشتم روی پیشخوان آشپزخانه و جرعه ای آب خنک نوشیدم. حالا که خانه بودم احساس بهتری می کردم.

یک نفر توی دستشویی بود. از پایین درزهای در نور بیرون می زد. حتماً دوستم خوشدل رفته بود تو.

به سمت اتاقم برگشتم. گربه دیگر روی دیوار حیاط نبود.

وقتی رفتم توی اتاق خودم ناگهان قلبم هرّی ریخت.

خوشدل هنوز روی تختش بود و خودش را با پتو پوشانده بود.

پس چه کسی توی دستشویی بود؟!

در همین حال صدای باز شدن در به گوشم رسید.

یکدفعه ناگهان ضربان قلبم تندتر شد و دست هایم شروع به عرق کردند.

ولو شدم زمین کنار خوشدل و زمزمه کنان بهش گفتم:

«محمد رضا پاشو! یکی توی راهرو هستش! پاشو!!»

همزمان صدای قدم هایی توی راهرو بیشتر می شدند و بیشتر به گوش می رسیدند. یک نفر داشت می آمد به طرف اتاق.

چراغ مطالعه را از روی میز برداشتم تا وقتی آمد تو با آن بکوبم به سرش.

منتظر شدم و وقتی در باز شد، صورت شوکه ی خوشدل از دل تاریکی بیرون آمد.

ناگهان جیغی از ته گلویم خارج شد.

رفتم به سمت کلید برق و نور ها را روشن کردم. بعد نگاهی به تخت جایی که فکر می کردم خوشدل بود انداختم.

تخت خالی بود. کسی آنجا نبود.

اما در کمد که همیشه بسته بود، باز شده بود.

https://virgool.io/darkness640/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-2-wjxeaqhloy6l
داستانداستان کوتاهداستان ترسناکترسناکوحشت
۱۲
۱۴
سالوادور علی
سالوادور علی
ستاره های من داستانای منن
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید