اشفته ام،مثل همیشه. و چه چیزی بهتر از نوشتن برای اشفتگی داریم؟
نا راضیم،از کشورم،از اخبار،از خانواده ام،از سرنوشتم،از انسان های بی درک و پر مدعا،از دلی که هر روز مثل سیر و سرکه میجوشد اما اطرافیانم فکر میکنند مثل سنگ است و فقط خودشان در شرایط سختی هستند، از لبی که هر روز بیشتر تشنه شرابی برای فراموشی غم میشود
از زندگی با اطرافیانم خسته ام،کل روز منتظر این هستم که همه از خانه بیرون بروند تا بتوانم طعم شیرین تنهایی که باعث میشود کمی از قضاوت هایشان دور باشم را تجربه کنم،وقتی زنگ خانه میخورد و انها برمیگردند انگار سطلی اب سرد روی سرم ریختند،وقتی در را باز میکنم کل حس خوبی که داشته ام همش زهر میشود،چون میترسم وارد خانه شوند و دعوا بگیرند و داد بزنند که چرا ظرف هارا نشسته ای؟انگار تنها چیز مهم در دنیا چند تکه ظرف است!
دیگر ذوقی برای بیرون رفتن ندارم.چرا؟چون هر وقت با ذوق از انها خواهش میکردم که بیایید برویم بیرون با این جواب ها رو به رو میشدم:الان خسته ام،کار دارم،حوصله ندارم.در حالی که وقتی نوبت من میشود این حالات به انها دست میدهد و اگر همان موقع شخص دیگری به انها زنگ بزند و طلب بیرون رفتن کند انها با ذوق اماده میشود.حتی اگر راضی شوند که به بیرون برویم جوری با من بد رفتاری میکنند و یا شاید سر کوچک ترین چیز ها جوری داد بزنند که فقط میخواهم تنها بیرون بروم.اما تنها هم نمیشود .چرا؟چون انها معتقدند مرا دزد میبرد! و مثلا نگران من هستند و خیلی به من اهمیت میدهد.پس باید چکار کنم؟درست است،در خانه بپوسم
یک سری احساس هارا نمیتوانم حتی بنویسم، ان احساس به درد نخور بودنی که از حرف های عزیزانت میگیری،ان احساس حسادت ،ان احساس به درد نخور بودن،ان حسی که وقتی با شور و ذوق چیزی را تعریف میکنی اما هیچ کس گوش نمیدهد .
شاید همین چیز ها از کودکی مرا در رویای تنها زندگی کردن قرار داده.