تازگی ها غذایش را نمیخورد.با کسی حرف نمیزد.علاقه هایش را از دست داده بود.انگار طوفانی از غم به قلبش حمله کرده بود.فقط کتاب میخواند و خودش را جای شخصیت های اصلی میگذاشت.انگار کسی به نام امیر وجود خارجی ندارد.بعضی وقت ها دوست داشت شاه لایقی اهل سرزمین های خیالی باشد.بعضی وقت ها دوست داشت کارآگاهی زیرک در حل یک پرونده قتل باشد.بعضی وقت ها خودش را یک خواننده فوق العاده در اوج میدید.
چیزی که او در خودش میدید بستگی به کتابش داشت. بله درست فکر میکنید،او غرق شده بود.در دنیا های خیالی اش.در چیز هایی که وجود نداشتند.او زندگی اش را تمام کرد و فقط خودش را نظارهگر زندگی هایی که دوست داشت داشته باشد کرد.
ارتباطش را با تمام دوستانش کم رنگ کرد. به ندرت سرش را از کتاب ها بالا میآورد. او نمیخواست از دنیایش بیرون بیاید،نمیخواست به زندگی عادیش برگردد.میخواست تا ابد در آن دنیا بماند.تمام پولشهایش را کتاب میخرید.پدر زیاد کاری با او نداشت . او یکی از بالامقام ترین و ثروتمندترین تاجر های شهر بود .برایش آنقدر اهمیت نداشت که پسرش چه میکند،هرچه پول میخواست به او میداد تا کتاب بخرد.اما مادرش،او برعکس بود. روز به روز بیشتر نگرانش میشد. وقتی میدید غذای فرزندش نصفه در بشقاب مانده قبلش مثل بشقابی شیشه ای که انگار از صد متر ارتفاع افتاده باشد میشکست و به صد تیکه تقسیم میشد
مادرش سعی میکرد به او نزدیک شود ، قلبی که به تازگی ها سنگ شده بود را کمی نرم کند،اما ممکن نبود.او دیگر تسلیم شده بود.تصمیم گرفت بیشتر از این مزاحم و آویزان پسرش نباشد.تصمیم گرفت فقط از دور قصه بخورد ، فقط از دور گریه کند . از دور پسرش را تماشا کند.
به تازگی کتاب جدیدش را که ۱۰۳۷ صفحه بود تمام کرده بود.پس بلافاصله راهی کتاب فروشی شد تا کتاب جدیدی بخرد و سریعا به دنیای جدیدی منتقل شود تا به واقعیت برنگردد.در حیاط مادرش درحال ریختن لباس ها روی بند است اورا درحال بستن بند های کفشش میبیند و با مقدار کمی امید میپرسد:«کجا به سلامتی؟»امیر با لحنی سرد جواب میدهد:«کتابفروشی» مادر اهی میکشد و با چشمانی ناراحت، آرام میگوید:«به سلامت». از بار آخری که از پدرش پول گرفته بود مقدار زیادی مانده بود پس مستقیم راهی کتاب فروشی شد.
در راه به هرکسی بر میخورد باید در جواب سلامشان سر تکان میداد و بعضی وقت ها لبخندی زورکی میزد.خودش آنقدر اهمیت نمیداد اما او کم کسی نبود،« پسر بزرگترین تاجر شهر» کم کسی نیست.گاهی میشنید چند دسته از زنانی که در راه به او سلام میکنند بعد از اینکه کمی دور میشوند میگویند:« میگن همش سرشو کرده تو اون کتابای چرت و پرت و تو رویا های خودشه، بیچاره مادرش. حداقل خوبه برادر بزرگترش هست که جای پدرشو بگیره » . مردم فکر میکنند تو نمیشنود دربارش اش چه میگویند ، اینکه چقدر برادر بزرگترش از او لایق تر و باهوش تر است.اما او میشنود،همه چیز را میشنود اما چیزی نمیگوید.فقط قدم هایش به کتاب فروشی را تندتر میکند.
بلاخره از مردم عبور میکند و به پناهگاهش میرسد؛کتابفروشی.جوری که انگار قرار است دنیا را به او بدهند نفسی عمیق میکشد و با لبخندی آرام وارد میشود.لبخندی که فقط در نقابل کتاب فروشی ظاهر میشود نه جای دیگری.
وارد که میشود قفسه هایی پر از کتاب میبیند.نفسش از خوشحالی بند میآید. و به تنها چیزی که در دنیا میتواند این حس علاقه و مستی ای قوی تر هر شرابی را به او دهد با چشمانی پر از ذوق نگاه میکند. انگار نه انگار قلبی سفت تر از سنگ دارد.
با دقت قفسه هارا برانداز میکند.انگار وارد بهشت شده است و به رستگاری عظیمی رسیده.
کتاب فروشی مثل همیشه خلوت بود.در این شهر کمتر کسی کتاب میخواند زیرا همه معتقد بودند:«اینها همش وقت تلف کردن است، آدم باید کار کند و نون دربیاید»در میان قفسه ها یکهو دختری را دید.تا او را دید قلبش تپید، یکهو احساس کرد میخواهد سرش را از کتاب ها بلند کند. دختر با موهای فر بلند ،چشمانی قهوه ای به زیبایی اهو،پوستی سفید و درخشان ،لباسی بلند و قرمز و کمی سرخاب و ماتیک قرمز و خالی کوچک پایین چشمش در حال برانداز رمان ها بود. او به قدری زیبا بود که چهره اش مانند افسانه ها بود. امیر احساس کرد قلبی که سه سال بود که سنگ شده بود در حال تپیدن است.برای اولین بار دلش میخواست با کسی حرف بزند. دلش میخواهد تمام داستان این دختر را بشنود.کمی به کتاب دست دختر نگاه کرد.او داشت با لبخندی پهن و چشمانی گرم کتاب چشمهایش را ورق میزد و به ارامی گوشه لبش را گاز میگرفت .یکی از کتاب های مورد علاقه او .هر از گاهی یک شاخه موی فرش روی صورتش می افتاد و با بی حوصلگی ان را پشت گوشش میزد و به کتاب خواندن ادامه میداد
نمیفهمید دارد چکار میکند فقط یهکو به خود آمد و دید کنار دختر ایستاده و به دختر میگوید:«کتاب قشنگیه.»
دختر با چشمانش مانند آهویی با یک لبخند زیبا به او نگاه میکند و میگوید:«واقعا؟ بنظر میاد خیلی قشنگ باشه»
امیر میگوید:«این یکی از کتاب های مورد علاقه منه.»
دختر لبخندش بیشتر میکند و میگویید:« پس باید جالب باشه» ناگهان امیر احساس کرد قلبش دارد از جا در میآید. دختر از کتاب فروش پرسید:«قیمت این کتاب چقدره؟»
کتابفروش پیر با حالتی خسته و بی حوصله میگوید:«پنجاه تومن»
دختر لبخندش قطع شد و با حالتی سنگین و آرام کتاب را سر جایش گذاشت و میخواست برود.وقتی لبخند دختر قطع شد امیر احساس کرد قلبش در حال پاره شدن است.امیر سریع جلوی اورا گرفت و گفت:«صب کن! چقدر کم داری؟»
دختر با چشمانی غمگین گفت:« مهم نیست،بعدا میام میگیرمش» و با حالتی از خجالت با قدم هایی سریع از آنجا خارج شد.امیر سریع کتاب را برداشت و از جیبش پنجاه تومن برداشت و روی صندوق گذاشت.و بیرون دوید اما دیگر دخترک را ندید. در میان دریای مردم که جای سوزن انداختن نبود چشم هایش را تیز کرد ، اما دیگر اورا ندید.
سلامممم
من همش احساس میکنم که خوب نشده،اگه فک میکنین قشنگه یا نه لطفا نظرتون رو بگید تا بدونم ادامش رو بنویسم یا نه،ممنوننن